|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
موسوی ديگر
ناخواسته، به جايی پرتاب شده که خود نيز هرگز گمان نمی برد. نامبرده اينک بر سر
يک دو راهی رسيده که تنها يکی از آنها نام او را جاودان خواهد ساخت. راهی که
وی نيز با اين رستاخيز همگام گشته و خواستار سرنگونی تام و تمام اين نظام
بربريت شده و چنانچه قرار است بميرد، با شرافت بميرد... چنانچه نوشته های اخير مرا مرور کنيد، خواهيد ديد که چگونه من اين روز ها را بروشنی پيش بينی کرده ام. يعنی چند بار نوشته ام که:«هرگز نبايد نگران يک خيزش ملی بود. زيرا که اين ديگ بخار دير يا زود منفجر خواهد شد». با چنين اطمينانی هم بود که بار ها و بار ها هشدار دادم که:«بايد در انديشه ی فردای انفجار بود نه خود انفجار که وقوع آن حتمی است». نگارنده بگونه ی حسی آنچنان اطمينانی به فوران اين کوه آتش فشان داشتم که آنرا حتا در همين واپسين نوشته های خود نيز دستکم چهار ـ پنج بار هشدار دادم. کما اينکه تنها ده روز پيش از اين شيادی و جنايات عريان خامنه ای، در مقاله ی «ما همان ملت هستيم. سرنگون باد جمهوری اسلامی» هم که لينک آن در پايين همين برگ است، نه تنها خود قلابی بودن آن جو، بلکه حتا سرکوب پس از اين نمايش را هم بروشنی پيش بينی کردم. در آنجا که نوشتم: «...علی خامنه ای رئيس جمهور خود را انتخاب کرده ... تمامی اين خيمه شب بازی های مثلآ انتخاباتی و متينگ ها و شعار ها هم تصنعی است... من که ترديد ندارم همه ی اين رمالی های خامنه ای فقط برای فريب جهانيان و مردم خودمان، گرم کردن بازار اين متاع تقلبی و نشان دادن اين امر است که آری، مثلآ در جمهوری فقاهتی من نيز انتخاباتی و رقابتی و مناظره ای وجود دارد. اگر جز اين بود، شک نکنيد که چاقوکش های او در دم دهان اين سه تن را خُرد می کردند. اوباش چاقوکش پيراهن سفيد، موتورسواران زنجير به دست، بسيجيان، امت حزب الله، فدائيان رهبر، جمعيت ثارالله، ايثارگران، فرزندان ولايت ... خامنه ای که حتا چکمه پوشی خانمهای محترم ما در زمستان را هم بر نمی تابند، اگر خواست ارباب شان نبود، مگر اجازه می دادند که کروبی بتواند درب دانشگاه از جای برکند؟! پس تمامی اين سهل گيری ها از سر شيادی است. ترديد هم نکنيد که از فردای تمام شدن اين نمايش مبتذل، هر کسی حرفی از «مطالبات مدنی» و «حقوق شهروندی» و «آزادی دانشجويان»... به ميان آرد، باز سر و کارش با سعيد مرتضوی و قاضی حداد و بند و زندان و شکنجه خواهد افتاد. هر کسی هم که اندک سرسختی نشان دهده، باز در زندان خودکشانيده خواهد شد...» بهر روی، حال اين خيزش ملی در پيش
چشمان ما است. خيزشی که خوشبختانه دستکم تا اين زمان، با هيچ يک از ديگر خيزش
های پيشين در ايران سنخيتی ندارد. اين نهال نورسته و پرنشاط اساسآ
از بذری متفاوت و اين زيبا کودک باهوش از تبار دگری است.
از همين روی هم من آنرا يک رستاخيز ملی می نامم نه يک جنبش و يا انقلاب. در خوش قدم بودن اين رستاخيز همين بس که اين بيداری ملی به يکباره همه ی ايرانيان را با هم يکدل و مهربان ساخته. اين جوشش و شور و التهاب در همه، اين همدلی و همراهی در مبارزه و اين شکيبايی خردمندانه در مبارزه از سوی مردم بجان آمده ی ما در درون، براستی در سراسر تاريخ ما بی سابقه است. از آنجا که اينک زمان تحليل های طولانی نيست، تنها خواهشم از دوستداران و التماسم به ديگران اين است که بخاطر آن خونهای پاک که بر زمين ريخته هم که شده، بخاطر آن مادران و پدران و خانواده های جوان از دست داده هم که شده، اينک و در اين مرحله از مبارزه، از هرگونه جنگ مسلکی و مرامی خودداری کنند. زيرا که هر يک واژه ی نامهربان بر زبان آوردن اينک، دامن زدن به همان جنگ خانمانسوز حيدری نعمتی سی ساله و خيانت به آن مردم داغدار و به تاريخ ايران است. آنان که خواهان رهايی کامل از چنگ اين نظام ضد ايرانی و جنايت پيشه هستند ابدآ نگران مباشند. اين گروه نبايد خيال کنند که ـ چون امروز ميليونها تن از مردم ما از تقلب انتخاباتی سخن گفته و بخشی از آنها هم نام موسوی را در شعار های خود بر زبان می آورند ـ، غايت مطلوب شان از اينهمه جانفشانی و نثار خون نازنين ترين جگرگوشگان خود، تنها و فقط تجديد اين انتخابات مسخره و نشاندن موسوی بر جای احمدی نژاد در يک پست کاملآ زائد و فاقد اختيار است. هم ميهنان، ايمان بياوريد به از راه رسيدن بهار و تابش خورشيد که ديگر کار از اين حرف ها خيلی گذشته است. آنچه که امروز در خيابانهای ايران می بينيد، همانگونه که آوردم، يک رستاخيز است نه اعتراض به يک نمايش لوطی عنتری در نظامی مسخره که از ابتدا هم پوچ و مبتذل و بی اثر بود. أنهم يک رستاخيز تمام عيار فرهنگی نه يک رستاخيز صرفآ سياسی که تنها به دگرگون ساختن ساختار سياسی چشم دوخته باشد. اين جگرگوشگان ما دارند روشن ترين و رسا ترين واژگان زندگی را بر دفتر ايام اين روزگار خونين تاريخ ما نقش می زنند نه اينکه در يک جنبش سياسی شرکت کنند. اين رستاخيز نه محصول سی سال بلکه هزار و چهار صد سال مبارزه ی فرهنگی و سياسی ما و سر برآوردن ما از هزارتوی جهل و خرافه است. ما به نزديکی های شاهراه حقيقت رسيده ايم ای عزيزان. آنهم از پس چهارده سده سرگردانی در تونل های تاريک و پيچ در پيچ و وحشت زای تاريخ و برخورد به سد ها راه بن بست. از اينروی هم حتا با شاعرانه ترين نگاه و با لطيف ترين واژگان هم نمی شود اين دگرگشت را چيزی نرم تر از "نجات از يک راه بندان هزار و چهارصد ساله" دانست. با باز شدن اين سخت ترين و طولانی ترين راه بندان تاريخی هم، ديگر اثری از تابلو های وحشت آفرين اسلامی وجود نخواهد داشت. تابلو هايی همه شادی کش و ماتم زا همچون «به منطقه کفر نزديک می شويد»، «ايست بازرسی دينی» و ترس از ارتداد و کفر و زندقه و باغی و طاغی و اهل کتاب و اهل ذمه و شرک و جزو ناکثین و قاسطین و مارقین بودن و هزار ديگر از اين دست تابو ها و تابلو های ضد بشری و تبعيض زا و شرم آور. آنچه هم که به موسوی مربوط می شود او ديگر ناخواسته، به جايی پرتاب شده که خود نيز هرگز گمان نمی برد. نامبرده اينک بر سر يک دو راهی رسيده است که تنها يکی از آنها نام او را جاودان خواهد ساخت. راهی که وی نيز با اين رستاخيز همگام گشته و خواستار سرنگونی تام و تمام اين نظام بربريت شده و چنانچه قرار است بميرد، با شرافت بميرد و نام خود با خون خويش، در کنار نامهای همشهری های خود ستار خان و باقر خان در تاريخ ايران ثبت کند. چه که راه ديگر يعنی راه سازش، از او چهره ای حتا پليدی تر از مقتدايش خمينی پليد و محسن رضايی بزدل و پست و بی شرف خواهد ساخت که نامش نيز در تاريخ ايران در کنار همان خمينی ضحاک و رضايی و لاجوردی و خلخالی... ثبت خواهد شد. ضمن اينکه حتا در صورت مماشات هم ای بسا که مجازات مرگ در انتظار او باشد. اما مرگی خفتبار و ننگين. موسوی چه خوشش بيايد و چه نه، اسلام سياسی در ايران ديگر لاشه ی متعفن يک هيولا و ديو است که دير يا زود هم به دست اين ملت جوان از دست داده به گور سپرده خواهد شد. با فرو ريختن ديوار اين هراس هزار و چهارصد ساله از اتهام کفر و زندقه و دشمنی با اسلام و سپس هم از فقه و فقيهان...، بويژه با ريختن ترس مردم از اين جو وحشت بی همتا در اين سه ده «النصر بالرعب»، محال است که ديگر اين ملت به چيزی کمتر از يک سيستم سکولار تمام عيار رضايت دهد. از اين قرار او نيز يا بايد اين حقيقت را پذيرفته و در کنار مردم باشد يا همچنان همان شاگرد خمينی ضحاک بماند که زنده ماندن و مرگش به هر شکلی هم که باشد هردو ننگين و خفت بار خواهد بود. با آنچه آوردم، از آنجا که ما نمی دانيم آيا اين دگرگونی ها براستی موسوی را هم دگرگون ساخته يا نه، همچنانکه اينرا نيز نمی دانيم که اگر هم دگرگون شده باشد، او خواستار استفاده از چه روش هايی برای رسيدن به مقصود است و از همه مهم تر هم با در نظر گرفتن اينکه موسوی اينک براستی تنها و در محاصره اوباش خامنه ای است، آنهم با هزار تگنا و روبر حتا با خطر مرگ، رسم شرف و دادگری اين است که اگر حتا از او پشتيبانی هم نمی کنيم، ديگر به هيچ روی وی را تضعيف هم نکنيم تا روشن شود که اوضاع از چه قرار است. در پايان می خواهم اين مهم را نيز گوشزد کنم که ما اصولآ در حال حاظر و در اين مرحله بايد گام به گام و بسيار خردمندانه و هشيارانه پيش رفته و حتا سخن گوييم. چون اين جنبش به نهال کوچک و کم جانی می ماند که کوچکترين تندبادی ـ يعنی هرگونه تندروی ـ و يا فشاری فورآ آنرا از جای برکنده و ريشه ی آنرا خواهد خشکاند. برای مثال کافی است که در تظاهرات بعدی، فقط صد نفر از ميان نيم ميليون تظاهر کننده يکباره شروع به دادن شعار سرنگونی کنند، در اين صورت ترديد نداشته باشيد که رژيم اين جنبش را به خونين ترين شکلی سرکوب خواهد کرد و اين جنين در نطفه خفه شده و همه ی اين جانفشانی ها و اميد ها هم برباد خواهد رفت. اساسآ خامنه ای اوباش که حال ديگر رسمآ و بروشنی سرکرده ی چاقوکشان و باجخوران شهر نو شده است هم اصلآ به دنبال چنين بهانه هايی می گردد که همه را قلع و قمع کند. ترديد نداشته باشيد که نود و نه در صد از مبارزان درون هم مانند ما، خواهان سرنگونی کامل هستند. ليکن آنها فعلآ چاره ای جز دست به عصا راه رفتن ندارند که کار منطقی هم همين است. خامنه ای خونخوار و شيره ای هم به خوبی اينرا می داند. برای همين هم هست که از ترس، ديگر بی پرده پوشی رسمآ قمه کش های خود را به خيابانها فرستاده. پس، شرط خرد اين است
که اجازه داده شود از سويی اين نهال نورسته ريشه دار تر و نيرومند تر گردد، از
سوی ديگر هم، عناصر جمهوری اسلامی، خود همديگر را بدرند و رژيم شان را پوک تر
سازند. اطمينان داشته باشيد که با هر چه سست تر شدن پايه های اين نظم اهريمنی،
به خودی خود، سطح مطالبات مردم ما هم در درون بالا تر و بالاتر خواهد رفت و به
خواست سرنگونی کامل و بی چون و چرا خواهد رسيد. فعلآ همين. امير سپهر
اينان ضحاک بچگانند، نه رهبران
مشکل بزرگ خامنه ای: دستبوسی که دست بوساننده شده ! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ما
همان ملت هستيم! سرنگون باد جمهوری اسلامی وقتی تمامی باسواد ها، سياسی ها، روشنفکران،
سوپراستار های رسانه ای .... ملتی تا اين اندازه پست و زبون و ظلم پذير و يا
ناآگاه و نادان باشند، پس اين ملت بخت برگشته از چه کسانی بايد آگاهی و درس
مقاومت و شرف و فرزانگی بياموزد ...
تمامی اين نوشت را
اينجا بخوانيد نخبگان جهان متمدن و منگل های ما فراموش مکنيد که موجودی چون احمدی نژاد، برآيند هشت سال حکومت اصلاح طلبان است...
مهم تر از آنچه که آوردم، اين مردمان اساسآ ماندگاری و رشد دموکراسی های خود را وامدار اين نخبگان هستند. زيرا که پاسداری از اصل آزادی و دموکراسی که نخستين و اصلی ترين شرط آنهم مسئوليت شناسی و پايبند ماندن همين نخبگان به قواعد بازی دموکراسی است، بدون شک هزاران بار مهم تر از بدست آوردن اين نعمت ها با دادن حتا ميليون ها تن قربانی در يک جنگ و يا انقلاب است. زيرا چه بسيار پيش آمده که يک رخداد سياسی، به يکباره به شکستن قفل ها و گسسته شدن زنجير ها در يک جامعه اسير انجاميده، ليکن ديری نگذشته است که باز هم بساط استبداد و جور و ستم از نو در آن سرزمين گسترده شده است. برای مثال مردمان هند و پاکستان و بنگلادش که تا سال هزار و نهصد و چهل و هفت، هر سه يک کشور داشتند و يک ملت محسوب می شدند، همگی در همان سال از بند استعمار انگليس رها گشتند، و حال ببينيد که سطح فرهنگ و دموکراسی و پيشرفت هندی ها کجا است، پاکستانی ها به چه درکاتی سقوط کرده اند و بنگلادشی ها در چه گندابی غوطه ور هستند. يا بنگريد به اوضاع جمهوری
های آزاده شده از زندان اتحاد جماهير شوروی«روسيه». يعنی به کشور هايی که غنچه
های آزادی در بسياری از آنها، اصلآ هنوز باز نشده فسرد و لگدمال شد. امروز هم
که جز جمهوری چک و مجارستان و لهستان، همگی کم و بيش يا
اسير استالين های محلی خود هستند، يا چون بالکان پس از آزادی کارشان به جنگ و
نسل کشی و عاقبت هم به پارچه پارچه شدن کشيد و يا اينکه مرتب درگير بحرانهای
داخلی خود هستند که گرجستان تجزيه شده و اوکراين پر ماجرا دو نمونه ی اين کشور
های هميشه در بحران هستند. و نکته هم در همين است، در اينکه چگونه از ميان آنهمه کشور، تنها همين سه کشور به آرامش و ثبات سياسی و دموکراسی دست می يابند؟ پاسخ اين است که هر سه ی اين کشور ها تا پيش از گرفتار آمدن در دام کمونيسم، هم نهاد های مدنی ريشه داری داشتند، هم نظامهايی مدرن و هم نخبگانی آگاه و راستين و مسئوليت شناس. که اين آخری يعنی (داشتن نخبگانی آگاه و راستين و مسئوليت شناس)، بزرگترين ثروت ملی است که يک ملت می تواند آنرا داشته باشد. کشوری چون مجارستان که در خونين ترين سالهای حکومت استالين جنايتکار، نخبگان آن براه انداختن و رهبری انقلاب استقلال طلبانه و ملی و پيشرو هزار و نهصد و پنجاه و شش را در کارنامه خود داشته، کشوری بنام چکسلواکی که آنهم در يکی از سياه ترين دوران استبداد کمونيسم «هزار و نهصد و شصت و هشت» نخبگان اش يکی از مترقی ترين جنبشی های آزادی خواهانه و ملی قرن بيستم «بهار پراگ» را داشته اند و همچنين انديشمندی بی همتا چون واسلاو هاول را، و سرانجام نخبگانی که توانسته بودند بی نظير ترين جنبش همبستگی طول تاريخ «سوليدارنوش» را در لهستان سامان دهند، مانند روز روشن بود که بتوانند پس از فروپاشی کمونيسم، در کشور های خود نظامهايی دموکراتيک ايجاد کنند. هند هم اگر هند شد و ماند و به دموکراسی کامل رسيد و از فقر و نکبت و گرسنگی کامل ديروز، امروزه بدين پايه از اعتبار و پيشرفت صنعتی و خوشنامی رسيده، تنها و تنها به دليل داشتن نخبگانی چون مهاتما گاندی و جواهر لعل نهروـ ی بزرگ و سوبهاش چاندرا بوز و سپس هم اينديرا گاندی و پسرش راجيو و همسر ايتاليايی وی خانم سونيا گاندی است که امروز محبوب ترين چهره در ميهن خود هند و والا مقام ترين و محترم ترين زن سياسی در تمامی جهان است. همچنين واچپايی و مانموهان سينگ که همين چند روز پيش برای دومين بار سوگند نخست وزيری ياد کرد. و پاکستان اگر به چنين گنداب متعفنی بدل گشت، بدين سبب بود که بنيانگذار الکليک آن محمد علی جناح، اين کشور قلابی را با سوء استفاده از اسلام زدگی پست ترين لايه های اجتماعی جامعه هند آنروز بنا نهاد. پر پيدا است که فرهنگ و مدنيت کشوری که تنها هويت آن هم مسلمانی مردم آن باشد، پس از شصت سال بستر همين لجنزاری می شود که تنها، زالو های خونخواری چون طالبان را در خود پروش می دهد که امروزه امنيت از تمامی جهانيان سلب کرده اند. در زمينه ی سياسی هم که می شود جولانگاه اراذل و اوباشی چون ژنرال ايوب و ژنرال ضياء الحق و چودری و نواز شريف و کلاش دزد و کلاهبرداری چون آصف علی زرداری. چنانچه در آن ميان چند سياستمدار پيشرو چون ذوالفقارعلی بوتو و دخترش بی نظير و پرويز مشرف ی هم بخواهند به اين کشور وحشی هويتی ملی و متمدنانه و مدنی بخشند، به سبعانه ترين شکلی به دست مسلمان کشته شده يا ناگزير به ترک ميهن می شوند. و در اينسوی آسيا کشوری بنام اسرائيل که حتا يک سال هم دير تر از آن پاکستان نکبت زده و دوزخی ـ در هزار و نهصد و چهل و هشت ـ به استقلال رسيد، چون از نخبگانی راستين و دموکرات هايی مسئوليت پذير برخوردار بود و هست، تنها در چند دهه، سوای اينکه از سرزمينی بيابانی و بی آب و علف به حاصلخيز ترين کشور منطقه ی شرق ميانه مبدل می شود، در سايه ميهن پرستی و مسئوليت پذيری همان نخبگان خود هم به يکی از مدرن ترين و نيرومند ترين قدرت های نظامی قاره ی آسيا بدل می گردد. آنهم با جمعيتی که در ابتدا دو مليون بود و اکنون هم حتا به ده ميليون نرسيده، آنهم با پشت سر نهادن چهار جنگ بزرگ همزمان با چند کشور عربی برخوردار از کمک های بی دريغ اتحاد جماهير شوروی که در هر چهار آنهم پيروز شد و سرانجام، آنهم با درگيری شبانه روز با حرفه ای ترين و وحشی ترين تروريست ها و خرابکاران تاريخ در تمامی روز های عمر خود. ليکن ملتی که بزرگترين مثلآ نخبگان و انديشمندان و نويسندگان آن رسمآ نوکر اتحاد شوروی می شوند، ملتی که مثلآ نخبگان آن به محض يافتن يک فرصت، فورآ يکی از بزرگترين سياستمداران قرن بيستم، يعنی محمد رضا شاه پهلوی فقيد و سياستمداری مدرن چون دکتر بختيار را از کشور بيرون انداخته و خمينی و خلخالی و هادی غفاری و حسين الله کرم و يزدی و قطب زاده... را در ايران بر سر کار می آورند، اين هم مانند روز روشن است که نواميس دخترانش حتا در لجنستانی چون پاکستان هم به حراج می رود. پس، ملتی که نخبگانش اينچنين باشند، کجا خواهد توانست رئيس جمهوری بهتر از احمدی نژاد، اين مبتذل ترين دلقک جهان و يا ميرحسين شال سبز بر کمر و کروبی سر تا پا مسخره و سبزعلی رضايی بچه چوپان تروريست داشته باشد. مبادا خيال کنيد که اينها مربوط به گذشته است، خير! اين حکايت همچنان باقی و اين ايرانسوزی نخبگان ايرانی همچنان ادامه دارد. چنانچه سخنم را نمی پذيريد، خواهش می کنم که نوشتار و گفتارهای اين مثلآ نخبگان در مورد سيرک انتخاباتی علی خامنه ای را با دقت بيشتری بخوانيد و گوش کنيد. فراموش هم مکنيد که موجودی
چون احمدی نژاد، برآيند هشت سال حکومت اصلاح طلبان است، و برآمده از انتخاباتی
که رئيس بزرگ اصلاح طلبان، سيد محمد خاتمی آنرا برگزار کرد. همان خاتمی هم بود
که دست اين مرد سفله و مسخره را گرفته و به کاخ رياست جمهوری آورد. يعنی باز هم
روز از نو، روزی از نو، و اين است ميزان خرد و هوش نخبگان ايرانی. پس بيجا نيست
که من اينها را «منگل ها» می خوانم نه «نخبگان». امير سپهر با واژه و تغيير نام که نمی توان رها گشت و خانه بازپس گرفت!
همچنان پرداختن
به اين مسائل سطحی، به فروپاشی ايران خواهد انجاميد و آنگاه،
ما خواهيم ماند و هزاران هزار پانته آ و آذرميدخت و
پوراندخت و آپرانيک و آرتيمس فاحشه در سرزمين های اعراب بی فرهنگ، ما خواهيم
ماند و چند ميليون آرش و کوروش و داريوش و رستم و کيکاووس عمله بنا و ماشين شوی
در خيابان های شيخ نشين های
عربی ... شاهزاده رضا پهلوی هم، اينک يکی از ستون های اصلی جمهوری اسلامی است
شاهزاده رضا پهلوی اگر هم خامنه ای دوم اين رژيم نباشد،
بی هيچ ترديدی، خاتمی دوم اين بساط ايرانسوزی است. دقيقآ هم مانند او، مردم را
يک دست و يک پا، ميان زمين و آسمان، سفيل و سرگردان و در اميد واهی نگهداشته
... من بدون هيچ پرده پوشی و تعارفی به روشنی می نويسم که نقش شاهزاده رضا
پهلوی امروز در استمرار اين نگونبختی و ناموس فروشی ها، بگونه ای حتا از نقش
خاتمی و خود علی خامنه ای هم اساسی تر است... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از آنجا که واپسين نوشته دوست خوبم،
نويسنده ی گران ارج کدبان معين زاده، دارای نکات بسيار آموزنده ای است، با
خواست و پروانه ی خودشان آنرا در سايت خود منتشر می سازم. | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||