-





 




 


 



پنجره ارتباطی امير سپهر



 همه ی تلاش من برای يافتن ره و رسم يک زندگی ساده و انسانی و زيبا در همين پائين است
زمانی که در کنار رود خانه ای گردش می کردم، عظمت و بلندای کوهی که در آن نزديکی ها بود، چشمانم را به خود خيره کرده و مرا مفتون و شيدای شکوه خود ساخت. ليکن آنگاه که به هزار رنج و شکنج، پای آبله و با لبانی تناسه بسته و دستانی زخمی و خونين، نفس زنان خود را به قله ی آن کوه سترگ رساندم، تازه ديدم که خدای من، آن رودخانه ی پائينی چه زلال و زيبا بوده و آن سبزه زاران هم سطح زمين چه سحر عارفانه ای داشته است!

 <---  در فيس بوک 

 Mail --->  zadgah@hotmail.com

پيوند ها

 بازگشت به برگ نخست.

  مبادا با ديو همبستر شويد !  

من هميشه بر اين باور بوده ام که ميزان اخلاق و آبرو و شرف و حيثيت هر انسانی، تنها به هنگام قهر و خشم او روشن می گردد نه در حالت عادی. به بيانی روشن تر، از ديد من، چهره راستين آدميان درست همانی است که آنان به هنگام قهر و کدورت و نزاع با ما آنرا نشان می دهند، نه در هنگام دوستی و در سفر ماه عسل و خوش گذرانی ...   تمامی متن را در اينجا بخوانيد  
 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 



  آری، ايران من دوباره خواهد درخشيد  
آن فروغ درخشان که زمانی در برابر ديدگانم بود، برای هميشه از نظرم ناپديد گشته. با اينکه هيچ نيرويی نمی تواند بار ديگر شکوه علفزار و آن شادابی و نشاط گلها را بما باز گرداند، اما غمگين نبايد بود. بايد قوی بود و به آنچه بجای مانده اميد بست.

What though the radiance which was once so bright
Be now for ever taken from my sight,
Though nothing can bring back the hour
Of splendour in the grass, of glory in the flower;
We will grieve not, rather find
Strength in what remains behind...
(William Wordsworth)

نگارنده از آن تيپ آدميان هستم که در سخت ترين روز های زندگی هم، هرگز به نوميدی و ياس مجال چيرگی بر خود را نمی دهم. هميشه هم از اميدباخته آدميان و اهالی کوی بن بست آه و افسوس گريزان بوده ام. هم امروز به کسی که نثری کهنه دارد و در آثار خاطرات مانند خود نيز زياده شکوه و شکايت و آه و ناله سر می دهد، توصيه کردم که لطفآ از واژگان بی روح و اين انشای فرتوت و بی دندان استفاده مکن که بر دل هيچ مشتاق به عشق و زيبايی چنگ در نمی زند و آدمی را بياد نامه های فلان روضه خوان صد سال پيش می اندازد. نوشتم ترا به صفای دل سرگشتان اين تقديرگرايی يا فاتاليسم بومی ـ تاريخی لعنتی که بلای جان ما شده را از انديشه و کار های خود با تيپا بيرون انداز و عشق و اميد و اراده و زندگی را جايگزين تسليم و تصلب و ناله و دلمردگی کن.

نانوشته نماند که خود من نيز زياد با خاطرات زيبا و شيرين خود خلوت می کنم. ليکن نگاه من به خاطرات گذشته نه به شکل زانوی غم به بغل گرفتن و امروز را فدای ديروز کردن، بل که کاملآ وارون است. يعنی من از خاطرات خود اميد، انگيزه و نيرو و از همه مهم تر هم، پرسش هايی سازنده و درس می گيرم. اين پرسش را که چه حال افتاد و چه شد که امروزم بسان ديروز پرنشاط و زيبا و رويايی نيست. بيشتر زمان ها هم پاسخ اين دگرگشت حال و حتا راه جبران خطا و بازگشت به شهر آرزو ها را هم پيدا می کنم، با اين وجود کار زيادی از دستم بر نمی آيد.

زيرا از آنجا که انسان موجودی اجتماعی بوده و تنها زندگی نمی کند، اختيار رقم زدن تمامی سرنوشت اش هم در دستان خودش نيست. آخر همه ی زندگی ما که در همان چهار ديواری خانه هامان خلاصه نمی شود که بتوانيم آنرا به دلخواه خود با رنگ ها و اشيايی که دوست می داريم بيارائيم. سرنوشت و زندگی اصلی ما در اجتماع ما است و تعيين سرنوشت اجتماع ما هم نه در دست خودمان، بل که در دست ميليون ها انسانی است که با ما در آن جامعه می زيند.

بويژه در دست نخبگان فرهنگی و سياسی جامعه ی ما که در اصل هم همين قشر اجتماعی در همه جای گيتی پيش آهنگ حرکات اجتماعی و تعيين کننده ی سرنوشت ملت های خود و مسئول خوشبختی و سيه روزی آنان هستند. از اينروی هم ميزان درک و مسئوليت پذيری و اقدامات اين گروه اجتماعی است که چه بخواهيم و چه نه، مسير زندگی ما را تعيين کرده و در آن تغييرات ژرفی را سبب ساز می شوند. بدان سان که گاهی ما قربانی جهل همين طايفه گرديده و ناکرده گناه هم سخت مجازات می بينيم.

مثلآ منی که پيش از انقلاب هم از روضه خوان جماعت نفرت داشتم و هرگز حتا يک لحظه هم در ويرانگر و حتا مستهجن بودن آن فتنه ترديد نکردم و پيش از انقلاب هم ضد انقلاب گشتم، سی و يک سال است که تاوان جهل و ندانمکاری و بويژه و باز بويژه، تاوان «عناد و لجبازی» مشتی ناآگاه روياپرداز را می دهم که خود را هم «نخبگان فرهنگی و سياسی ايران» می پندارند. و هستند بدون شک هزاران هزار ايرانی چون من و همچنين نسل جوان کنونی که آنان هم در آتش جهل و کين و عناد همين قوم الظالمين می سوزند و خاکستر می شوند، و همين هم جگر آدمی را آتش می زند.

عناد و لجبازی را از اينروی برجسته کردم که اين طايفه وقيح و خيره سر، هنوز هم نمی پذيرند که اشتباهی خانمانسوز مرتکب گشته و با اين اشتباه، جدای از اينکه سرنوشت و زندگی چند نسل را سياه و تباه کرده اند، بلکه با سی و يک سال اصرار بر آن جهل هم، اکنون اصلآ ميهن ما را بر لبه پرتگاهی کشانده اند که ای بسا سرنوشت جگر پاره پاره ی زليخا در انتظار آن باشد.

يعنی اين منگل ها در حالی ملت ما را سی و يک سال در عطشی سوزان و کشنده نگاه داشته اند که بقول سهراب، «آب در يک قدمی» ما قرار داشته. چرا که به شرافت از همين امروز هم حمايت يک پارچه از شاهزاده رضا پهلوی، يعنی برجسته ترين شخصيت سياسی کنونی ايران و دموکرات ترين در ميان نخبگان و برحق ترين چهره، موجب می گردد که ما حتا نوروز آتی در ميهن شاد و سرافراز خود و در ميان تن پاره های خويش باشيم.

من وقتی به ايران شاهنشاهی دوران جوانی خود می انديشيم و آنهمه اقتدار و شوکت و اعتبار و احترام در جهان و آن اندازه پاکی و معصوميت و شادابی و شادی و امنيت و آسايش در درون ايران را پيش چشم مجسم می کنم، براستی نمی توانم بپذيرم که جمهوری اسلامی همان ميهن گرامی من «دولت شاهنشاهی ايران» است. ايرانی که در آن، من جوان ايرانی در کنار کار و تحصيل، آن اندازه امکانات ارزان و آسان برای جوانی کردن داشتم که گاهی آرزو می کردم که ای کاش انسان نيازمند به خواب نبود و می توانست تمامی شبانه روز از زندگی خود لذت برد.

روزی که من هژده ساله پراميد و مست از باده ی غرور با دختر زيبا و خوش پوش همسايمان ـ  پس از نوشيدن آبجويی خنک در گوشه ی دنج يک تريا ـ دست در دست به تماشای فيلم بيادماندنی شکوه علفزار در سينما ب. ب، سينمای عشاق تهران آن روزگار رفتم، در افسوس اين بودم که چرا ميهن من پيشرفته تر و آزاد تر از ايالات متحده آمريکا نيست.

 و امروز چهل سال پس از آن تاريخ در گوشه غربت و تنهايی، از خود می پرسم با اين بی آزرمی و لجبازی و مسئوليت گريزی که بدبختانه در اکثريت نخبگان ما وجود دارد، اصلآ ممکن است که با دل بستن به اين طايفه حتا چهل سال بعد و پس از مرگ من هم، دوباره ميهنم مانند زمان هژده سالگی من گردد، تا باز هم در آن، دختران و پسران جوان پراميد و شاد و پرغرور چون من، دست در دست هم بدون ترس از داغ و درفش و بند و تازيانه به دبيرستان و دانشگاه و تئاتر و سينما و تريا و بار و کلوب و کنار دريا رفته و جوانی کنند، و يا رخداد فرخنده دگری در راه است که باعث خواهد شد اصلآ حتا من و نسل من نيز دو باره آن شکوه و شوکت ايران درخشان را ببينيم. من که هنوز هم اميد از کف نداده و سرم همچنان پرسودا و دلم پر از آرزوست... امير سپهر

نهمين روز اسفند ماه هشتاد و هشت خورشيدی، برابر با واپسين روز از ماه فوريه سال دوهزار و ده ميلادی
 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 نوروز ايرانی در نظامی ايرانی  
 بياد نوروز های سالم و نيک و سرشار از نشاط دروان کودکی و جوانی ما  
**************************

 رژيم روضه خوان ها در همين کوته زمان ميهن ما را آنچنان به عقب بازگردانده که بلحاظ ظواهر مدنيّت، ما دوباره به روزگار پيش از کشف حجاب و حتی پيش از مشروطه بازگشته ايم. وارون تمام جوامع بشری هم که بطور طبيعی در حال پيشرفت هستند، رژيم عهد غارنشينی حاکم بر ايران جامعه ما را روز به روز بيشتر به عقب باز گردانده. يعنی اين نظام کاری کرده که بجای اينکه پدران و مادران به دوران آزاد تر و پيشرفته تر فرزندانشان در امروز غبطه خورند، امروزه اين جوانان اسير ما هستند که به دوران آزاد و شاد و سالم و سرشار از شور و نشاط مادران و پدران خود رشک می برند! آزادی های فردی و اجتماعی که ما داشتيم، برای جوانان امروزی شايد مانند خواب و رويا و اصولآ غير قابل باور باشد...
  تمامی نوشته را در اينجا مطالعه بفرمائيد 
  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

  استبداد خاندان پهلوی، بلای جان ملا ها !
سرانجام هم همان «استبداد خاندان پهلوی» اين رژيم را بزير خواهد کشيد
برای گراميداشت هشتاد و نهمين سالگشت برآمدن رضا شاه بزرگ *
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گرچه پهلوی ها حتی اجسادشان هم در ايران نيست، اما چو نيک و با چشم جان بنگری، نفس و روح آنها را در همه جای ايران و هر جا که چند ايرانی پاکنهاد حضور داشته باشند به نيکی حس خواهی کرد...

در جوانمردی رضاشاه بزرگ همين بس که به محض رسيدن به پادشاهی، دستور داد استخوانهای کريمخان زند را از زير پای قاجار های وحشی و بی فرهنگ در آورده و با احترام به شيراز انتقال داده و در آنجا بخاک سپرده و برايش آرامگاهی شايسته بنا کنند ...

رضا شاه بزرگ نخستين پادشاهی بود که به سنت ديرين اما چندش آور حرمسرا داری پادشاهان در ايران خاتمه داد. او پس از رسيدن به قدرت نه تنها حتی يک نفر از طايفه قاجار را نکشت، بلکه حتا به آنها پست و مقام های بالای حکومتی هم داد. خود گفته بود: «اينها با پول اين ملت پاپتی و گرسنه درس خوانده اند و بايد به اين مردم خدمت کنند.»

 اگر قرار بود که پول نفت باعث پيشرفت و مدنيت گردد، امروزه بايد مردم سعودی و ليبی و کويت و عراق و ونزوئلا بافرهنگ ترين مردمان جهان باشد، نه سوئدی ها و هلندی ها و دانمارکی ها و فنلاندی ها و فرانسوی ها...

از ثمرات همان استبداد و يا بقول مغرضان، قلدری است که ملت مدنيت زوری و رفاه و آسايش زوری ديده ما هرگز اين رژيم عهد غارنشينی و پسمانده را نپذيرفتند و نمی پذيرند و روضه خوان ها را خانه خراب کرده اند
زمانیکه رضاشاه بزرگ در ايران پادشاه بود حتی دموکرات ترين کشور های امروزی نيز رهبرانی هزار بار خودکامه تر از وی داشتند، دوران رضا شاه ايتاليا موسولينی را داشت، آلمان هيتلر را، اسپانيا در دست ژنرال فرانکو بود و يونان حتی تا سالها پس از آن، در دست سرهنگ های آدمکش و دزد بود ...   تمامی متن را در اينجا بخوانيد  
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  نقش خيال و رُخسار حقيقت 

خود را درياب ای انسان! تو خود فصل ها و دريا ها هستی، تو نه آغاز داری و نه پايان، بر تمامی اين جهان هستی هم چيره گی داری، همه ی كائنات هم از توست ...
(الهامی از اوپانيشاد، آخرين بخش از ودا يا ودانتا، دومين كتاب مقدس هند باستان پس از کتاب ريگ ودا)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جان بی قرار ايرانی و منجی باوری
هر غيرايرانی هُشياری که به زبان ما چيره بوده، يا از راه متون ـ تاريخی ادبی ـ ترجمه شده توانسته با ما آشنا شود و يا اينکه چندی با ما نشست و برخاسته داشته، به نخستين ويژگی که در ما اشاره کرده ،"ژرفا و پيچيده گی" روحی ما بوده است. ويژه گی که آنهم نه در همه ی ما يک شکل و يکسان، بلکه در هر ايرانی، به گونه و کيفيت دگری است. بدانسان که شناختی کلی و همگانی از روحيات ايرانيان بدست دادن، اگر نگوئيم ناشدنی اما بدون شک کاری بسيار دشوار است.

جان و روان انسانها البته در هيچ کجای اين گيتی درست بسان هم نيست، بويژه هنرمندان. رمز جوشش هميشگی و همچنان چشمه زلال هنر هم در همين است. يعنی در اين گونه گونی نگاه ها، رنگين کمان احساس ها و بی انتها بودن برداشت آدميان از جاذبه های زندگی و زيبايی های جهان هستی. در اينکه هر انسانی چشمان زيبا بين و عصب های حسی ويژه خود را برای تماشا و دريافت زيبايی ها دارد، و چه خوب! چون اگر قرار بود که زيبايی و زشتی، غم و شادی، کامروايی و نامرادی، اميدواری و نوميدی ... قانومند باشند و برداشت همه آدميان هم از آنها يکسان، ديگری اصلآ هنر مفهومی نداشت.

وقتی سهراب سپهری می گويد: «گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد»، يعنی از پشت نی نی چشمان او، گل شبدر همان زيبايی لاله قرمز را دارد، و برای ديگری شايد گل ميخک همان زيبايی را داشته باشد و برای آن دگری نيلوفر آبی و شايد هم هيچ کدام. مراد من اما نه اين گونه گونی «دريافت های حسی» که در ميان همه ی مردمان وجود دارد، بلکه «بی قراری» جان ما ايرانيان است که در هر يک از ما بگونه ای است و بخاطر همين التهاب وجوشش دائمی درون هم، هرگز به درستی نمی توان ما را شناخت.

در مقام برابری ايرانی با دگران، چنانچه من و شما، هم اين که بتوانيم سه ـ چهار ماهی با فردی اروپايی و يا آمريکايی نشست و برخاست داشته باشيم، بی ترديد خواهيم توانست که تا اندازه ی زيادی به خُلق و خوی آن غيرايرانی پی بريم، ولو که حتا زياد هم به زبان او چيره نباشيم. ليکن همين ما دو تن ايرانی هم فرهنگ، هم زبان و حتا هم کيش، چنانچه حتا پنج و ده سال هم که با همديگر دوستی و الفت داشته باشيم، باز به شناخت درست يکدگر توانا نخواهيم شد...
 تمامی متن را در اينجا بخوانيد  
 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اين نوشته پس از مرگ هنرمند، در هشتاد و نهمين شماره ی ره آورد، (فصلنامه آزادانديشان ايران) انتشار يافته.

 امير سپهر 

 شعر بی واژه رفت اما نمُرد        
 بار ديگر از مَلک پَرّان شوم            
 آنچه اندر وهـــم نايد آن شوم            

پرویز مشکاتیان
۱۳۳۴-۱۳۸۸
 

 و آری که سرانجام واپسين برگ از دفتر زندگانی مادی پرویز مشکاتیان هم نقش جاودان گرفت. او در خاک شد اما مگر نه اينکه دانه آنگاه بی شمار گل داده و پربرکت و دانه افشان شود که در خاک شود، «يک دانه بدو دادی صد باغ مزيد آمد». و چُنين خواهد بود پرويز مشکاتيان. آن بی همتا هنرمندی که در همان زندگی کوتاه مادی خود، آنچنان مضراب های سحر انگيز و طرب زايی زد که نوا های اهورايی آن تا جاودان در آسمان ايران طنين انداز شده و زندگی نسل پس از نسل ملتی را تلطيف و زيبا و پرمعنا تر خواهد کرد... تمامی متن را اينجا مطالعه بفرماييد

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  مُنگليسم يا انتلکتواليسم   

جمهوری اسلامی و ولايت مطلقه فقيه، درخشان ترين دستاورد جنبش روشنفکری ايران
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی از شعبان جعفری پرسيدند که آيا براستی شما بی مُخ هستيد؟ او رندانه پاسخ داد که: «من مُخ نداشتم و شاهنشاه آريا مهر را آوردم که سپاه دانش و بهداشت و آنهمه سر افرازی را برای ملت ايران به ارمغان آورد ، اما آنهايی که مُخ داشتند، شيخ و ملا را بر مردم ما حاکم کردند که ايرانی ها را يا کشتند، يا دربدر کردند و يا بی عصمت و آبرو»!
 تمامی متن را در اينجا بخوانيد  
 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   ای مردم، اين مبارزه برای رهايی از دوزخ است، نه رسيدن به بهشت  

ای کاش میتوانستم
- یک لحظه میتوانستم ای کاش -

بر شانه های خود بنشانم

این خلق بیشمار را

گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند
که
خورشیدشان کجاست

  (احمد شاملو)

مشکل در ما و فرهنگ و بويژه نخبگان ما است نه در شاه و شيخ و وزير و وکيل که عده ای بی فرهنگ نادان دوغ و دوشاب را در هم آميخته و اين القاب را برجسته کرده اند که بتوانند گناه تمامی کثافتکاری های خود را هم در کارنامه ديگران ثبت کنند... آخر اين دستمال بدستان بی مرام و بی شرافت و متجاوز و قاتل که داغ نوکری و بی ناموسی هم به پيشانی زده اند، از کرات ديگر به ايران نيامده اند کِه...

در درازای اين سده ها مرتبآ «از خون جوانان وطن لاله دميده» و هنوز نشکفته، پژمرده و خشک شده است. همچنان که «مرغ سحر» هم همچنان ناله سر داده و داغ ما را تازه تر کرده که در واقع اين داغ ،«داغ جهل» است که نسل پس از نسل در ايران تازه تر شده است.

در ميان ما، بجای اينکه نخبگان فرهنگی و سياسی مردم کوچه و بازار را به اتفاق و همدلی دعوت کرده و با رفتار و مسئوليت پذيری خود به آنها هم درس اخلاق و مدارا و آزادمنشی و دموکراسی بياموزند، اين بقال ها و قصاب ها و شاطر های نانوايی هستند که بايد به روشنفکران و نخبگان خود درس انسانيت و سلوک و همزيستی و رواداری دهند! ...

اشتباه بزرگ تاريخی ما اين بوده و هست که گمان برده ايم چون سر و وضع مرد ما مانند غربی ها شده، پس اين مردم در انديشه و منش و رفتار و مدنيت هم با آنها به برابری رسيده اند...

ديگر اشتباه هم اين بوده که تصور کرده ايم که گويا اين نظام های مدرن در غرب، با قانون نويسی های مدرن بوجود آمده و بسامان گشته اند... در حاليکه کشوری مانند انگلستان با نزديک به هشت سده پيشينه ی دموکراسی که اصولآ هم انديشه ی ليبرال دموکراسی از اين سرزمين به همه جای گيتی رفته، خود نه قانون اساسی به معنای متعارف کلمه دارد و نه اصلآ بر روی کاغذ يک کشور سکولار محسوب می شود...

جمهوری اسلامی را فرهنگ پسمانده و نخبگان سياسی فرهنگی ما بوجود آورد و پروار کرد و بدين هاری و وحشی گری رساند نه دو روضه خوان ابله و نادان بنام خمينی و خامنه ای که نه لياقت مديريت يک حمام عمومی را داشتند و دارند و نه حتا قادر به اداره يک قهوه خانه بودند و هستند...
 تمامی متن را در اينجا بخوانيد  

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  درس هايی از رخداد مرگ آقای منتظری  

جدای از مسئله ژن و توارث که بدون شک بخشی از شخصيت آدمها ناشی از فطرت آنان است، دانشگاه تربيت انسان، پَرقنداق و حتی شکم مادر است نه دانشگاه هاروارد و آکسفورد و کمبريج. دانش پزشکی امروزه اين حقيقت را به اثبات رسانده که هر جنينی از همان دوازدهمين هفته، از راه صدا هايی که از بيرون شکم مادر به گوش اش می رسد، شروع به فراگيری زبان می کند. امری که هم زمان هم به کيستی او فرم و محتوا می بخشد.

بگونه ای که هر موسيقی، فرياد، کشمکش و حتا چگونگی زير و بم آوا ها که به گوش يک جنين می رسند، بعد ها همگی در شکل پذيری شخصيت او نقش بسزايی ايفا می کنند. همچنان که واژگانی که او زياد می شنود و معنی آنها را نمی داند، در ذهن او بايگانی شده و سپس که بزرگ می شود، معنا يافته و بر چگونگی روند تربيت او تأثيرگذار می گردند. البته از آنجا که هيچ پديده ای در جهان مطلق نيست، لاجرم در امر تربيت نيز استثناء هايی وجود دارد، ليکن روند طبيعی شکل گيری کيستی در آدميان همين است که آوردم.

بنابر اين، وقتی فرهنگ ملتی آلوده بوده و انسانها از همان اوان کودکی برای «مريد» بودن و «تقليد» و توسری خوردن تربيت شده باشند، طبيعی است که از کشاورز و دامدار و عمله بنای کاملآ بی سواد آن جامعه گرفته تا حقوقدان و پزشک و مهندس تحصيلکرده در بهترين دانشگاههای غربی آن، همگی در دامن آن فرهنگ، ضعيف النفس و خرافی و محتاج ولی و قيم و بی اراده بار خواهند آمد.

بيجا نيست که خانم حقوقدان برنده جايزه نوبل هم که پيش از آن فتنه، حتا مدتی هم بر مسند قضاوت تکيه زده بود، خود بروشنی اعتراف می کند که «مريد» يک ملای روستايی بود و حتا تا واپسين روز زندگانی آن ملا هم اين خانم دکتر سابقآ قاضی دادگستری، «هرگاه که در می مانده» از «خرمن دانش!» او «توشه بر می‌‌گرفته» و از آن ملا «استفتأء» می کرده است!...
 تمامی متن را در اينجا بخوانيد  
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  لکه های ننگين آن نسل و خون پاک اين نسل  

همانگونه که شاهده هستيم، خيزش تاريخساز مردم ايران و بويژه زَهره ی جوانان شيردل ما اينک نگاه همه ی جهانيان را نسبت به ايران و ايرانی دگرگون ساخته. بگونه ای که حتا ديگر روسيه و چين هم که تاکنون از بزرگترين حاميان حکومت روضه خوان ها محسوب می شدند، در حال بازنگری در روابط خود با اين رژيم هستند.

نشانه های روشن اين بازنگری را هم، هم در اعلاميه ای که روسيه پس از حماسه ی روز عاشورا منتشر ساخت، بخوبی می توان حس کرد و هم در پيامی که نشريات آمريکايی از قول مقامات چينی نقل کرده اند. در اين پيام که گويا چينی ها برای آمريکايی ها فرستاد اند که: «حال ديگر زياد نگران برنامه ی اتمی ايران مباشيد. زيرا که ساعت فروپاشی رژيم آن کشور با سرعتی بيش از سانترفيوژ های آن می چرخد».

هر اندازه هم که اين آتش مبارزارات فروزان تر گردد، ترديد نبايد داشت که دولت های بيشتری از جمهوری روضه خوان ها دوری خواهند گزيد. بدون شک حتا رژيم هايی که امروزه حتا در گمان کسی هم نمی گنجد. مانند رژيم های دلالی چون رژيم بشار اسد، هوگو چاوز، مورالس و حتا رژيم کره شمالی. همچنين گروههای تروريستی چون حماس و حزب الله و جهاد اسلامی و مقتدا صدر.

 زيرا در جهان بی پدر و مادر سياست، هيچ حکومت و گروه و حزبی دلداده شخص خامنه ای شيره ای و رژيم او نبوده و هرگز هم حاضر نمی شود که سرنوشت خود را به سرنوشت يک حکومت مفلوک در حال سقوط گره زند. در اين جهان حتا ضد مردمی ترين حکومت ها هم نخست در انديشه حفظ و در پی تأمين منافع خود هستند و می خواهند پس از سقوط اين رژيم هم با ايرانيان داد و ستد فرهنگی و اقتصادی داشته باشند.

گروههای تروريستی هم که در پی پيش برد اهداف پليد و منافع خود هستند. منافع خود را هم اصولآ از راه آدم ربايی، گروگانگيری و اخاذی تأمين می کنند. بگونه ای که اگر اين رژيم از ميان رود، بدون شک نخستين گروههايی که خامنه ای و ديگر اوباش رژيم را پيدا کرده و به ملت ايران يا دادگاههای بين المللی خواهند فروخت، اتفاقآ همان حزب الله لبنان و حماس و جهاد اسلامی خواهند بود.

و اين دگرگشت اوضاع رژيم روضه خوان ها و تغيير نگاه جهانيان به مردم ايران، روشن ترين دلايل همان ديدگاه هايی است که نگارنده سالها است که می نويسم و در اندازه ی توانا خود هم کوشش دارم آنرا در انديشه هم ميهنانم نهادينه کنم. همان ديدگاه که هر فرد، خانواده، انجمن يا ملتی همان می دِروَد که کِشته است. همان ديدگاه که سياست «عمل» است و با دست روی دست گذاردن و فلسفه بافی صرف هرگز نمی شود ايران را نجات داد، و کوشش در ترويج اين انديشه که ريشه ی مشکلات ما در درون ما و در پندار ها و هنجار های اجتماعی خودِ ما است.

همچنان که بار ها نوشته ام چنانچه ملتی خردمند و هُشيار و مسئوليت پذير باشد، اگر تمامی کشور ها هم دست بدست هم دهند، باز هم قادر نخواهند بود که بر عليه آن ملت توطئه ای را به انجام رسانند، و باز همچنان که با رد اين پندار که گويا ما قربانی توطئه ی بيگانگان و ظلم و جور اين و آن باشيم، بار ها تکرار کرده ام که ما قربانی خود و بويژه قربانی جهل نخبگان خود هستيم.

قربانی همان نابلد هايی که برايند ويرانگر هر نابخردی و ندانمکاری خود را به حساب توطئه ی آمريکا و اروپا و جن و پری گذارده و هيچ مسئوليتی را بگردن نمی گيرند. بدان سان که گويی ما مشتی چهارپای نابخرد و بی اختيار هستيم و هر کس و ناکسی هر بلايی را که خواست می تواند بر سر ما بياورد.

قربانی اين «فريب بزرگ» که:(خود خويشتن را نفله کنيم، اما بجای مسئوليت پذيری، با آوردن دلايلی مسخره اين و آن را مسئول سيه روزی های خود بخوانيم)، که در اصل هم همين تبليغات ويرانگر چند دهه ساله نخبگان نابلد ايرانی است که در ميان ما «فرار از مسئوليت» را به يک عادت ملی بدل ساخته. عادت شومی که تا کنون زندگی چند نسل را تباه کرده و چنانچه آنرا ترک نکنيم، بدون شک اين «پندار دروغ» حتا سرنوشت نسل پس از نسل ايرانيان و خود ايران را هم نابود خواهد ساخت.

اصلآ امروزه جگرگوشگان ما تنها به همين سبب به خاک و خون در می غلطند که مثلآ نخبگان نسل پيشين، نخواستند دست از اين «فريب» برداشته و بپذيرند که ناآگاه بوده و اشتباه کرده اند و از اين روی هم از ديد من ايشان نيز شريک اين خونريزی های علی خامنه ای خونخوار هستند. چرا که اگر آن بی وجدان ها اين اندازه عناد بخرج نداده و در همان ماهها و حتا سالهای نخست پس از آن فتنه با شهامت و شرافت می پذيرفتند که اشتباه کرده اند، کار ما هرگز بدينجا نمی کشيد که هر روزه شاهد کشته شدن فرزندان دلبند خود باشيم.

چون آن سلامت اخلاق و مسئوليت پذيری باعث می گرديد که تا پايه های اين رژيم هنوز محکم نشده، همگی به مقابله ی جدی با آن بر خيزند تا بچه های ما مجبور نباشند که امروز با دست خالی به ميدان مبارزه با رژيمی روند که سی سال زمان داشته تا دندان مسلح گردد و انواع و اقسام تيم ها و لشگر های ترور و تجاوز و سرکوب و آدمکشی را هم تربيت کند.

پس نسل امروز ايران، قربانی نسل پيش از خود بوده و اينک هم مشغول پاک کردن کثافات کاری های همان نسل خودخواه است. يعنی در کار پاک کردن لکه هايی که مشتی ناآگاه بی وجدان و بيدادگر بنام نخبه و روشنفکر آنرا بر دامان ايران نشاندند و تنها هم با خون نازنين ترين دختران و پسران ايران می توان آن لکه های ننگين را از دامان مام ميهن زدود. اين ايستادگی بر سر جهل و جدل با حق هم پس از پنجاه ـ شصت سال تبليغ، حال به يک «ناهنجاری اجتماعی» مبدل گشته و ديگر هم دين دار و بی دين، ملا و روشنفکر و عارف و عامی نمی شناسد.

 برای مثال گر چه نظام روضه خوان ها از همان روز نخست هم يک سيستم مادون ارتجاعی تاريخ مصرف گذشته و گنديده بود که بدون شک دير يا زود هم بدست ملت ايران به زباله دانی پرتاپ می شد،  ليکن آنچه حال بدور افکندن اين رژيم جانی را سرعت بخشيده، اصرار علی خامنه ای بر اشتباه و جهالتی است که در نمايش مضحک انتخاباتی مرتکب آن شده. هر اندازه هم که وی بر آن جهالت خود بيشتر اصرار کند، به همان انداه هم فروپاشی حکومت روضه خوان ها شتاب بيشتری خواهد گرفت.

فراموش مکنيد که آن روضه خوان هم در ايران زاده و بزرگ شده نه در حجاز و شام و بعلبک. از اينروی او هم اصل خطاپذيری انسان و مسئوليت شناسی را ياد نگرفته. يعنی اين بديهی ترين اصول اخلاقی اقرار به اشتباه و شکست را که حتا حسن نصرالله تروريست هم چون در لبنان بزرگ شده آنرا می دانست و به همان خاطر هم در آخرين انتخابات آن کشور، شکست خود را پذيرفت.

اما خامنه ای چون در ايران تربيت شده و در جوانی هم چند جلد کتاب روشنفکری ترجمه ای خوانده و اصولآ هم جوهر انديشه و گفتمان او کمونيستی از نوع ايرانی است، اساسآ الفتی با اين پرنسيپ ها ندارد. مادام هم که مردم جوان از دست داده ريش او را نگرفته و در کوچه نگردانده و آب دهان بر رخسار ننگين وی ميندازند، مگر آن فقيه وقيح تر از هر وقيح خواهد پذيرفت که اشتباه کرده!

 بر اساس همان تربيت غلط هم همچنان که نخبگان ايرانی گناه تمام نابخردی های خود را به گردن «امپرياليسم» می اندازند، آن روضه خوان نيز «استکبار» را مسئول کثافتکاری ها و جنايات خود می خواند و دايم هم از توطئه دَم می زند. در حقيقت «استکبارجهانی» در ادبيات آخوندی هم برگرفته از ادبيات کمونيست های وطنی و اسلامی شده همان «امپرياليسم جهانی» آنان است.

پس مادام که ملت ما اين اصول را نپذيريد که بشر خطاکار است و هر فرد، انجمن و گروه و ملتی خود مسئول سيه روزی های خود می باشد، بگونه ی طبيعی هرگز اين راستی ها را هم پذيرا نخواهد شد که مشکل در «خودِ او» است و خود نيز بايد برای نجات خويش کمرِ همت به ميان بندد، و وقتی هم که به آزادی و نيکبختی دست يافت، باز خود او بايد با چشمانی باز از شرف و آبرو و عِرض و ناموس و ميهن خويش پاسداری نمايد تا دوباره به دريوزگی و بی آبرويی نيافتاد.

برای همين هم بوده که نگارنده تاکنون دستکم در سی ـ چهل نوشته خود اين حقيقت را آورده ام که رژيم روضه خوان ها را خود مردم ما، بويژه نخبگان ما بر سر کار آوردند، مدام هم تکرار کرده ام که لطفآ خود را فريب مدهيد که اين رژيم، رژيم ما نيست، خامنه ای رهبر و احمدی نژاد رئيس جمهوری ما نيستند و اين سفلگان ريشو در مجلس روضه خوان ها نماينده گان مجلس ما نمی باشند...

زيرا درست که اين رژيم يک رژيم ضد ايرانی و بی فرهنگ و بی آبرو است، اين نيز درست است که هيچکدامی از پايوران آن در انتخاباتی راستين انتخاب نشده اند که نماينده ما باشند، ليکن از آنجا که اينک ايران و دار و ندار آن در دست همين اوباش است، جهانيان هم بايد با همين ها بنام «نماينده گان ايران» تعامل کرده و در نهاد های جهانی به آنان کرسی و تريبون و نماينده گی دهند.

ما بايد بدانيم و بپذيريم که به احمدی نژاد از اينروی در سازمان ملل ميکروفون داده می شود، چون ما بی عرضگی بخرج داده ايم. زيرا که آن دلقک دروغگو و بی آبرو و مبتذل نماينده ی سيستمی است که بر ما و ميهن ما مسلط است، ور نه چنين موجود بی سواد و سر تا پا مسخره و ابلهی را حتا برای جاروکشی هم به سازمان ملل راه نمی دادند، چه رسد بعنوان يک مقام سياسی. آخر شاگرد مسگر روانی اهل دهات آرادان را با کرسی سازمان ملل چکار!

اصلآ اين «انتقاد» پاره ای از هم ميهنان ما از مقامات ديگر کشور ها که چرا با پايوران رژيم روضه خوان ها نشست و برخاست و معامله می کنند، انتقادی کاملآ بيجا است. زيرا اگر قرار باشد که با نظام های غيردموکراتيک قطع ارتباط گردد، اصلآ اوضاع جهان بهم خورده و دنيا کن فيکون خواهد شد. چه که امروزه در جهان بيش از شصت ـ هفتاد کشور ديگر هم هستند که مقامات آنها هم هيچ کدام نماينده گان راستين ملت های خود نمی باشند. بويژه در منطقه بلا زده خود ما که زباله دانی اصلی اين گونه نظام ها است. پس اين سخن که چون اين رژيم بد است پس ديگر رژيم ها نبايد با آن تعامل کنند، اصلآ يک سخن سياسی نيست.

با آنچه آوردم، روشن است که هر ملتی درست سزاوار همان حکومتی است که بر او حکم می راند و هيچ نظام غير دموکراتيکی هم نمی تواند برای زمان درازی بر يک مردم دموکرات حکومت کند. آنهم سی و چهل و پنجاه و صد سال. اصولآ ملت های خردمند و دموکرات رژيم هايی فاشيستی بر سر کار نمی آورند که بعد مجبور باشند آنرا با نثار خون از اريکه قدرت بزير کشند. فرد زبان نفهمی چون خمينی تنها در ايران پر از روشنفکر! است که می تواند رهبر کبير گردد. او اگر آن چرت و پرت ها را مثلآ در همين سوئد بر زبان می آورد، فوری بوسيله سوئدی ها تحويل تيمارستان داده می شد.

بنابر اين قبول کنيم که رژيم جمهوری اسلامی فقط در ايران پر از انديشمند و روشنفکر مترقی! می تواند بر سر کار آيد و سی سال هم بماند نه در هلند و دانمارک و سوئد و بلژيک و انگليس همگی عقبمانده که هنوز هم روشنفکران نادان آنها نفهميده اند که نظام جمهوری بهتر از آيين پادشاهی موروثی است! اين رژيم نه يک باره از آسمان بر روی ايران افتاد، نه با کودتا بر سر کار آمد و نه با اشغال نظامی. اين نظام را خود مردم ما و بويژه و باز هم بويژه نخبگان ما بر سر کار آوردند. همچنان که گناه سی سال مانده گاری و پروار شدن آن هم با نخبگان سياسی ايران است.

با همان نادان هايی که هنوز هم شرم نمی کنند و می خواهند اين رژيم را اصلاح کنند که اميد به اصلاح چنين رژيمی همانگونه که در يک نوشته ديگر هم آورده ام، دقيقآ اميد بستن به تبديل نجاست به لعل بدخشان و يا تبديل گرگ درنده به هزاردستان نغمه خوان است.

و حاصل سخن اينکه، درست است که اينک نگاه جهان به ايران تغيير کرده، ليکن اين رژيم، همچنان رژيم ما و همين خامنه ای بی سر و پای و احمدی نژاد دلقک و لاريجانی عراقی و جنتی و الله کرم و ديگر اوباش آن، بدبختانه همچنان رهبران کشور ما محسوب می شوند. بدين خاطر هم مادام که ما کار اين رژيم بی فرهنگ و آبروبر را يکسره نسازيم، همچنان همان الوات ريشو و پيشانی داغ دار در مجامع جهانی بنام ايران سخن خواهند گفت، نه ما که دستمان بجايی بند نيست.

پس حال که نفس اين اهريمن به شماره افتاده، کار مبارزه را حتا يک روز هم نبايد تعطيل کرد و به اين اوباش فرصت تجديد قوا داد. اگر تا ديروز می بايد از تهديد های جمهوری اسلامی هراسان شد که در اوج اقتدار بود، امروز ديگر ابدآ نبايد از اين تهديد ها هراسی بخود راه داد. زيرا اين رژيم تاکنون از تمامی ابزار های سرکوب و زشت ترين و سبعانه ترين شيوه های خشونت آميز استفاده کرده که همگی هم بی فايده بوده. ديگر چه شيوه ای ننگين تر از حتا تجاوز به پسران و مردان بزرگسال در زندان ها که در تاريخ ايران و جهان سابقه ندارد !

از اينروی ترديدی نيست که رژيم اسلامی اينک کاملآ از رمق افتاده و تمام اين تهديد ها هم از سر ترس است. اصلآ از آنجا که اين اوباش آن اندازه بی فرهنگ و ناآگاه هستند که حتا شعور ديکتاتور بازی را هم ندارند، شماره کارتهايی که در دست شان باقی مانده را بخوبی می توان از نوع سخنان سخيف و ناشيانه خودشان حدس زد.

پيشينه ی جمهوری اسلامی بخوبی نشان می دهد که اين رژيم هر زمان که قدرت داشته و می توانسته کشتار کند، بی سر و صدا دست به خون آلوده است. اگر هم سخنی گفته تنها با کنايه و بسيار هم با احتياط بوده. بسان عمليات تروريستی و دهها انفجار در خارج از کشور و قتلهای زنجيره ای در داخل. کشتار هايی که تمامآ بدون تهديد قبلی و بسيار هم بی سر و صدا انجام شد.

بنابر همان تجربه، روشن است که تمام اين کُری خواندن ها و تهديد ها و اولدورم ـ بلدورم ها فقط بخاطر اين است که اينان ديگر بيش از اين قدرت سرکوب و کشتار ندارند. هم به دليل فرو ريختن ترس مردم، هم بخاطر توجه هر روز بيشتر افکار عمومی جهان به تحولات درون ايران و از همه هم مهم تر، هم به سبب فرسايش هر روز بيشتر نيروی های سرکوبگر در برابر مردم خود و بی انگيزه شدن و ريزش آنان.

همچنين به دليل شکاف های موجود در بدنه رژيم که هر خيزش بزرگ مردم ما هم، هم آن شکاف ها را ژرف تر می سازد و هم اينکه شکاف های تازه ای در اين پيکر پوسيده بوجود می آورد. بنابر اين ايمان داشته باشيم که اگر اين مبارزه ادامه يابد، اين رژيم بزودی سقوط خواهد کرد و ما و جهانيان از شر آن راحت خواهيم شد.

با چنين باوری هم دوست می دارم که با افتادگی به جوانان مبارز درون توصيه کنم که ای فرزندان جگرگوشه ايران! هرگونه کوتاه آمادن و عقب نشينی شما در اين مرحله از مبارزه که نيم بيشتر اين کار سترگ تاريخی را به انجام رسانده ايد، نه تنها به انتقام گيری رژيم و کشتن بی چون و چرای شما بهترين فرزندان ايران خواهد انجاميد، بلکه عمر اين رژيم ضد بشری را هم دستکم برای پنجاه سال ديگر بيمه خواهد کرد. امری که نتيجه ی قطعی آنهم تبديل ايران به کشوری بد تر از سومالی و بيافرا خواهد بود.

پس حتا برای حفظ جان خود و خانواده خودتان هم که شده ، بايد اين راه را تا برکندن ريشه اين ميکرب بدتر از ميکرب ايدز و طاعون و جزام از ايران ادامه دهيد. آنهم برکندن ريشه ی کليت آن که در رژيم روضه خوان ها، چپ و راست و ميانه همگی نام هايی بدون معنا و بی مسما هستند و تنها يک هويت وجود دارد که آنهم «هويت اسلامی» است. مراد اصلی من هم «اسلام سياسی» است.

هويتی که اساس آن بر رد «ايرانی گری»، مرام آن ندبه و زاری و زنجيرزنی و هدف آن هم در بهترين حالت، تبديل ايران به کشوری بی روح و دل مرده و غمگين است. يعنی ضديت با جوانی، سرمستی، عشق، شور، شادی و شادخواری و نشاط که اصلی ترين نشانه های خوشبختی يک ملت آزاد و سالم است. مبادا نوميد شويد. باور کنيد که آب در يک قدمی است...! همين. امير سپهر.
نخستين روز از ماه ژانويه سال دوهزار و ده ميلادی
 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


Copyright: Zadgah.com 2010