|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
آریابرزن زاگرسی تاریخ نگارش: هشتم ماه مارس سال 2008 میلادی از اشتهای خونخواری قدرتپرستانِ تاراجگر و بی چاره گی آن ملّتِ قربانی [ چرا ایرانیان با جان و دل به پیشوازی ضحّاکیانِ فقاهتی شتافتند؟. ] 1- حضور و نفوذ مرده گان. گاهی آنانی که به ظاهر می میرند، هنوز به خاک، سپرده نشده، حضور و نفوذشان را می توان در هر مکانی و زمانی حسّ کرد. انسانی که پس از مرگ خویش، هنوز آن آتوریته ی نفوذی را دارد که بتواند « هستی و نیستی زنده گان » را متعیّن کند و رقم بزند، چنان انسانی خطر حضور و نفوذش از منفعت غیاب او، به مراتب، بیشتر و بیشتر می باشد. آنانی را که می میرند، نبایستی سرمشق تصمیمهای زندگی خود به شمار آورد؛ زیرا زندگی فردی انسان زنده در واقعیّتهایی، پدیدار می شود که مرده گان، هیچ تاثیری و نقشی و حضوری در آنها ندارند. بنابر این، روبرو شدن با واقعیّتها و تاسی کردن به آراء مرده گان، ملزوم و منوط نیست که دائم بخواهیم حضور و نفوذ کلام آنها را الگوی رفتاری و فکری خود بشماریم. مرده گان اگر نقشی بتوانند در زندگی ما داشته باشند، همان « نقش انگیزنده گی » می باشد؛ نه متعیّن کننده ی ذهنیّت و وجدان فردی ما. مرده گانی که در هر اجتماعی بتوانند هستی و نیستی زده گان را رقم بزنند و متعیّن کنند، حضور و نفوذ آنها نشانگر آنست که « مرده گان، هنوز زنده اند و زنده گان، دیر زمانیست که مرده اند و خودشان، خبر ندارند ». چرا اجتماع ایرانی، تصوّر می کند که زنده است. در حالیکه قرنهاست بر ذهنیّت و روان او، مرده گان رنگارنگ، حکومت می کنند و او هنوز تابع آراء مرده گان می باشد. ما، چه روزی و روزگاری به زنده بودن خویش، آگاه می شویم؟. 2- بختک ایدئولوژی. آنچه در ایرانزمین، خودش را « چپ » می نامد، به آن معنای ایرانی و فلسفه ی چپ اندیشی (= مهر ورزی + گشوده فکری + مسئولیّت پذیری )، « چپ » نیست؛ زیرا برخاسته از تاریخ و فرهنگ ایرانزمین نمی باشد. چپ در ایران بایستی با « تصویر اسطوره ای ایرج شاه »، پیوند گوهری و انگیزشی داشته باشد تا بتواند نقش درخور و شایسته و بایسته ی خودش را در اجتماع ایرانی ایفا کند. آنانی که به آراء « کارل هاینریش مارکس و اساسا دنباله روی کور کورانه »، آویزان متابعتی هستند، هیچگاه نمی توانند در سیاست / پولیتیک / کشور آرایی، نقشی هماندیش و همآزما و همدرد و همپا در کنار دیگر اندیشان، ایفا کنند؛ زیرا تفکّر مارکس بر شالوده ی « رهائیبخشی و رستگاری » استوار می باشد که دو مفهوم کاملا « مذهبی و تئولوژیکی هستند و از جهاننگری یهودیّت و حقیقت پنداری اشاتولوژیکی آن »، ریشه می گیرند. از این رو، انسانی که در صفحه ی شطرنجی « رهائیبخشی + رستگاری » می زیید و رفتار می کند، نمی تواند مستعد سهیم شدن در رایزنی فکری برای گلاویز شدن با مسائل باهمستان انسانها باشد. به دلیل آنکه، دامنه ی سیاست / پولیتیک / کشور آرایی، گستره ی رویدادهای نامنتظره و کنکرت و غافلگیر کننده و تازه به تازه می باشند که هر رویدادی به تصمیمهای جداگانه و روشهای ابتکاری همخوان با خودش محتاج و منوط می باشد؛ بویژه در همفکری و همازمایی با گرایشهای دیگر اندیش برای یافتن راهکارها. از این رو، واقعیّتها را هرگز نمی توان در دامنه ی سیاست / پولیتیک / کشور آرایی با قوانین سوپر علمی و کلیشه های قیراطی و آکبند و قالبهای حاضر آماده، در پروسه ی اسرار آمیز زندگی، یکی یکی در اختیار برنامه ی مطلق راسیونالیستی داشت؛ طوری که کسانی بخواهند با تاسی به آن کلیشه ها، پاسخهای صد در صد برای رویدادهای ناشناخته داشته باشند. سیاست، عرصه ی « شکار و شکارگری واقعیّتهای نامتعارف و مجهول و معمّایی و نامنتظره » می باشد. ناگهان تمام نظم به بی نظمی درمی غلتد و بایستی هر آنی، آماده ی مقابله با آنها با تکیه به ابتکارها و نیروها و استعدادها و فهم و شعور فردی خود بود. مسئله ی چپ ایدئولوژیکی در اجتماع ما، مسئله ی فقدان دلیری و رادمنشی فونکسیونرهای آن برای سنجشگری ذهنیّت تاریخی / مذهبی / ایدئولوژیکی / مقلّدی خودشان و پذیرش مسئولیّت می باشد ؛ آنهم در قبال خطاهایی که مرتکب شده و همچنان می شوند ؛ مخصوصا در حمایت کردن و همکاری با فقهای خونریز و بی لیاقت. آنچه خودش را چپ می نامد، بایستی رادمنشی و مهر ورزی و مسئولیّت را از « تصویر ایرج اسطوره ای » بیاموزد و برای زایش ایرانمنشی خودش، گستاخ و دلیر شود؛ وگر نه، قافله ی کژ رویها و کژ رفتارها و تبهکاریهایش تا حشر، ادامه خواهد داشت. 3- عقلانیّتِ ضدّ تحوّل. اگر قرار است « تحوّلی اساسی » در ایران صورت بگیرد، مستعدترین خاکها، انسانهایی هستند که ذهنیّت مذهبی و آماده ی گسستن از تحجّرات ذهنی را دارند. به آنانی که « ایدئولوژی زده و تابع مجتهدان غربی! » می باشند، هیچ امیدی نمی توان داشت؛ زیرا خطرناکترین مذهبها، ایدئولوژیها و ساینسگرائیهای بی تفکّر می باشند که برچسب « علمی و راسیونالیستی » نیز دارند. از این رو، خطری که دین را حتّا در همان معانی ابراهیمی اش تهدید به پوچی و بی محتوایی می کند، گرایشهایی می باشند که می خواهند از آن، « عقلانیّتهای تعبّدی » بسازند. « دین در همان معنای ابراهیمی اش » می تواند به « معنویّت » واگردانده شود، به شرطی که آماده گی کامل برای منسوخ شدن و خشکاندن ابعاد خشونت مآب خود را داشته باشد. « دین »، پدیده ایست که به آرمانها و ایده آلها و آرزوها و احساسها و رویاها و ذوق زیبا شناسیک و حسّ نیایشگری و ستودنی و سوائق لطیف آدمی، سرشته و عجین می باشد و هرگز در دامنه ی « راسیونالیستی » نیست که بتوان به چند و چون آن، « عقلانیّت !؟ » پیدا کرد؛ بلکه در گستره ی « ایر راسیونالیستی » به هزاران هزار مویرگهای ناپیدا و شگفت انگیز و معمّایی و دلربا، تنیده و پنهان می باشد و به تعبّد و تقلید و اجرای مناسک و امثالهم نیز، هیچ ربطی ندارد. پس از تقریبا سه دهه اقتدار فاجعه بار فقاهتی که از خشت اولّش تا خشت نهائی اش در تضاد و خصومت ویرانگرانه با « خدا و دین » می باشد، دیگر زمان آن فرا رسیده است که هر ایرانی، آن گستاخی و دلیری و رادمنشی را از خودش نشان دهد و یک بار برای همیشه، منسوخ بودن اسلامیّت را فریاد بزند و سپس به « جست – و – جو و زایش سیمرغ درون خودش » بکوشد و راه فردی خویش را بیافریند. آن « معنویّتی » که مومنان در مذاهب ابراهیمی به دنبالش هستند هرگز از تمامیّت باتلاق اسلامیّت، زاییده نخواهد شد؛ بلکه دقیقا با منسوخ کردن و سنجشگری رادیکال ابعاد خشن و خونریز اسلامیّت هست که می توان به « زایش و پرورش فضایی به نام معنویّت » امیدوار و مطمئن بود. 4- نیروگاههای خاموش. انسانهایی که خودشان را « قیّم و والی و وکیل و وصّی خود نامیده و خود پنداشته ی » یک ملّت بدانند و تکلیف و وظیفه ی خود را نیز، « امر کردن و تعلیم و تدریس و طلایه دار بودن مردم » بشمارند و نه تنها، هیچگاه به ذهنیّت مستبد و از خود متشکّرشان نیز شکّ نکنند؛ بلکه در مطلق پنداری توهّمات و شنیده ها و محفوظات تلنبار شده در ذهنیّت خودشان نیز ایمان سفت و سخت داشته باشند، چنان انسانهایی در دام و زنجیرهای « سائقه ی قدرتپرستی » فرو افتاده اند و هر حرکتی و نظری و کُنش و واکنشی را که خلاف ذهنیّت حقیقت آلود خودشان ببینند، بلافاصله به خصومت و شانتاژ و آلوده و لجنمال کردن آن متمایل می شوند. خواه چنان خصومتهایی، علنی باشند. خواه در خفا و پُشت پرده ی روابط زیر زمینی و سرّی در میان همعقیده گان و هم حزبان / هم سازمانیها / و هم فرقه ایها باشد. وقتی ما به تن خویش، آن زحمت را به خود نمی دهیم که در باره ی « محتویّات ذهنیّت خودمان » بیندیشیم و هنر کنکاویدن و سرند کردن و سنجشگری و حقیقت جویی را در پرتو افشانیهای مشعل « رادمنشی و راستی و گستاخی » جست – و جو – کنیم، پیداست که اگر صد سال نیز عمر کنیم و مغز استخوانمان در کوره ی حوادث زندگی نیز خاکستر بشود، باز در همان ذهنیّت وامانده ای اسیر و محکوم و میخکوب می مانیم که مانند صفحه ی گرامافون به تکرار گویی و لغزیدن در آن مسیر و سمت و سوی عادتخواره، حرکت خواهیم کرد که از روز اول ادّعاگریمان، متعیّن و قالب بندی شده است. اینکه در اجتماع تحصیل کرده گان ما هنوز نمی توان آتمسفر و فضای ارزشمند و بار آور و در خور فهم و شعور و ارجمندی انسانها برای واقعیّت پذیری و ارجگزاری به « پرنسیپ سنجشگری و انگیخته شدن به تفکّر فردی » پیدا کرد، همه و همه، علّتش به آلوده بودن دامنه های « فرهنگ مردم اجتماع ما و کثیرالنّبشی مدّعیّان روشنفکری! و استبداد خشن حُکّام بی لیاقت و فرّ » بازمی گردد که از دیر باز در آتمسفر رُعب و وحشت از یکدیگر و ریاکاری و تظاهر در حقّ یکدیگر و ترور و ترس و دلهره و نا امیدی و نگرانی و امثالهم نسبت به همدیگر، محکوم و مقهور هستند و چنین واقعیّت تلخی، فاجعه ی هزاره ای تاریخ مردم سرزمین ماست که بایسته و شایسته ی سنجشگری صریح و رادیکال می باشد. 5- ژرفمایه گی و نفوذ کلیدی تصاویر اسطوره ای. تصاویر اسطوره ای و ایده ها ی برآمده از تجربیات مایه ای و نهفته در بطن آنها به ما می گویند که انسانها هیچگاه از اندیشیدن در تصاویر، آزاد و معاف نخواهند شد؛ ولو سلول تا سلول وجودشان برچسب « راسیونالیستی » داشته باشد. هیچ مفهومی را نمی توان بدون تصویر و تصوّر در نظر گرفت و دریافت و فهمید. خواه چنان تصویر سازیها، انتزاعی باشند و کاملا ذهنی و آبستراکت. خواه ترکیبی باشند از واقعیّتها و خیالات انسانها. خواه اینهمانی تصویر با واقعیّت باشند. تفکّر و فلسفیدن و دانش ورزی در هر دامنه ای که رُخ دهد با « تصویر و تصوّر » همپاست؛ و گر نه محال است که بتوان میلیمتری از جایی که بشر ایستاده، گامی آن سوتر برداشت. مغزی که راسیونالیست محض باشد، هرگز نمی تواند زاینده ی ایده ها و افکار و آفرینشگر فکر باشد؛ زیرا باید فضایی برای خیالات آدمی نیز وجود داشته باشد تا بتوان متدها و اقدامها و تاکتیکها و تکنیکهای راسیونالیستی را در چنان فضاهای خیالی متصوّر کرد و سپس آنها را در واقعیّتها آزمود و به محک زد. انسانهایی که دائم به دنبال « عقلانیّت / راسیونالیسم »، دوان دوان و دیجیتالوار! در حال شتاب باشند، آن انسانها، هرگز آفریننده و فرهنگیده نخواهند شد که نخواهند شد؛ زیرا بدون خیالات / فانتزیها / رویاها و اتوپیها نمی توان به آفرینش چیزی توانمند شد. هرگز!. نگاهی ساده به نام سراسر سوره های « قرآن » نشان می دهند که « محمّد ابن عبدالله » با تکیه به کدامین تصاویر حیوانات و جانوران بود که توانست ادّعای رسالت خود را در جوامع عربی واقعیّت پذیر کند. همچنین سراسر « عهد عتیق و عهد جدید » به تصاویر مختلف حیوانات و جانوران آمیخته است. تمام رگ و ریشه ی فلسفه ی یونان باستان از تصاویر اسطوره ای حیوانات و جانوران آغاز شد و چنان تصاویری پا به پای تفکّرات و فلسفیدنهای متفکّران باختری، استمرار انگیزنده به نو اندیشی و نو زایی و ایده آفرینی داشتند تا به اروپای مدرن رسیدند. هنوز که هنوز است اگر کتابهایی و ایده هایی و نظریّه هایی و جنبشهایی و دورانهایی می توانند برای بشر، کارساز و بار آور و ارزشمند و متحوّل کننده ی مناسبات اجتماعی و کشوری باشند، تمام جزئیاتشان بر تصاویر اسطوره های مردم، ساخته و پرداخته می شوند. خواه چنان تحوّلات و جنبشها و دورانهایی در دامنه ی علوم فرهنگی باشند. خواه در دامنه ی علوم دقیقه باشند. خواه در دامنه ی علوم تکنیکی. بدون تصویر و اندیشیدن در باره ی تصاویر اسطوره های مردم سرزمین خود، هرگز نمی توان به آفرینش و پدیدار شدن « آینده ای برای مردم سرزمین خود »، امیدوار بود؛ زیرا بدون تصویر، هیچ مفهومی، واقعیّت و تاثیر و حقیقت ندارد که ندارد. 6- قلم به دستان ضدّ فرهنگ. آنانی که « قلم » به دست می گیرند و به جای اندیشیدن در باره ی « چرایی نوشتن و ژرفاندیشی در باره ی مُعضلات باهمستان » به تولید انبوه کاغذهای سیاه و هدر دادن تمام ثروت و سرمایه و وقت ارزشمند انسانها مشغول می شوند، همانان نیز هستند که بسان آفتهایی مخرّب بر پیکر « درخت فرهنگ »، عارض و در گذر زمان به پوسانیدن آن از درون و برون، موثر می شوند. نوشتنهایی که برای « تلف کردن وقت و از سر شکم سیری و بی دردی » در تمام رسانه ها منتشر شوند، نوشته هایی ضدّ فرهنگ می باشند؛ ولو روزانه، هزاران هزار نفر به خواندن و شنیدن سرسری چنان نوشته هایی، نظر افکنند و گوش سپارند. نقش ویرانگر « نوشته های علّافی » در مقایسه با دیدگاههای خطا آمیز داشتن، بسیار بسیار آسیب رسانتر می باشند؛ زیرا « دیدگاه خطا آمیز » را می توان سنجشگری کرد و به تصحیح و بازاندیشی آن رو آورد. ولی « کاغذ را سیاه نویسی کردن » و پخش آن مابین انسانها به « تحمیق و خرفت کردن و سطحی نگری و هرهری مذهب بار آوردن و سخیف آلود کردن کاراکتر انسانها » شدّت مضاعف می دهد. اجتماع ایرانی از لحظه ای که حاکمیّت فقاهتی بر تمام شریانهای ریز و درشت آن، حاکم و استیلای استبدادی یافت، اجتماع « تولید کننده گان سخیف ترین و بی محتوا ترین مطالب نوشتاری و گفتاری روزگار » از آب در آمده است. ..... ))) - خُر و پُفهای نیمه شب: - هیچ شرایعی / امریّه هایی / قوانینی؛ ولو اشدّ مجازات را نیز درخواست کنند، نمی توانند انسانها را بدانگونه مجاب کنند که از سوء استفاده کردن یا پایمالی و نادیده گرفتن چیزی پرهیز کنند. قانون بایستی، زاییده ی وجود و منش فردیّت انسان باشد تا به هماهنگی و همخوانی سوائق آدمی، سامان درخور و آرامبخش بدهد. از این رو، قوانین اتّخاذی و تثبیتی در مجلس بایستی بتوانند فقط نقش انگیزنده را ایفا کنند؛ نه توبیخگری و مجازاتی. - بدترین نوع ناامیدی اینست که انسان در حلّ مسئله ای، هیچ گونه راهگشایی و راهیافتی به ذهنش خطور نکند. - فاجعه آمیزترین اخلاقیّات حاکم بر مناسبات مردم هر سرزمینی اینست که افرادی در اجتماع آنها پیدا شوند که « آرزوی مُردن و هرگز زاییده نشدن » را ایده آل خود بدانند. حُکّام بی لیاقت و فاقد شایسته گی فرمانروایی بر سر ما ایرانیان چه آورده اند که از « زیستن در جهان » بیزاریم و چُسناله گر مرگ شده ایم؟.
- ملّتی می
تواند دلشاد بزیید که هر روز در کنار یکدیگر، دست افشان و پایکوبان به گلاویز
شدن با مسائل باهمستان خود، سرود خوان شوند. - نیروی تصمیمگیری در وجود هر انسانی به این بازبسته است که ما احساس مسئولیّت پذیری را در وجود خودمان تقبّل کنیم. - آنچه از دیگران در یاد ما می ماند، « دگرسانی مزه ی وجودشان » می باشد. خواه تلخ و گزنده باشند. خواه شیرین و دلچسب. خواه بلغمی مزاج و عصبی. خواه آموزنده و انگیزنده. 8- زخم کهنه و نسخه پیچان پساپُشتِ پست مدرنیسم. روزگاری بود که برای چیره شدن بر « نابرابریهای اقتصادی و کسب امکانهای بهزیستی »، شعار می دادند که « بورژوازی و امپریالیسم و کاپیتالیستها » مقصّر هستند و برای نابود کردن آنها و لغو و امحاء نابرابریها بایستی به « حبل المتین ایدئولوژی مارکسیسم » آویخت تا هر چه زودتر « تضادهای آنتاگونیستی » را ریشه کن کنیم و به مراد دل خویش برسیم. چنین فراخوانی هیچ چیزی نبود سوای آنکه در طول نیم قرن، تلاطم و کشمکشهای اسف انگیز از توهمّ و بلاهتی خبر می داد که به بهای از دست دادن « ثروتهای فکری و آزادیهای فردی و تخریب و نابودی اجتماع ایرانزمین » مختوم شد. امروزه روز، همان شعار را در « لباسی خوش دوخت تر و با ناز و غمزه تر و دلرباتر » به رگهای اجتماع پریشیده ی ایرانزمین با ضرب و زور تزریق می کنند و از « مُدرنیته و پست مدرنیسم و سکولاریسم و نو سکولاریته و فرا فرا پست مدرنیسم و فرا فرا مدرنیته و فرا فرا فرای فراها ! » سخن می گویند تا با تمام ساده دلیهای خویش بر آن چیزی « رو پوش فولادین » بگذارند که « سترونی و علقه ی وابسته گیهای مذهبی » می باشد. طیف قلمفرسوده کن ایرانزمین، زخم کهنه را هر چقدر ناشناخته بگذارند و از کنار آن، مار پیچ بخزند و خود را با انواع و اقسام شعارها فریب دهند، آخرش یک چیز را نمی توانند کتمان کنند و واقعیّت تلخ آن را لاپوشانی کنند؛ آنهم « زخم کهنه ی سترونی و عقده ی حقارتی که به آن مبتلا هستند ». 9- بُنجل خریدهای مُدِ روز. در جوامعی که « تفکّر زنده و جاندار » ناممکن می باشد و دیدگاهها و نگرشهای متفکّران و فیلسوفان و پژوهشگران خویشاندیش از طرف حُکّام و حاسدان به شدّت سرکوب و بایکوت و واپس رانده می شود، در آن اجتماع فقط می توان در هر کوی و برزن مطبوعاتی و نوشتاری و انتشاراتی از بُنجُلهای مُدِ روز، انبوه انبوه در هر گوشه و کناری دید. اجتماعی که طیف تحصیل کرده گانش نتوانند در باره ی « موضوعها و مسائل باهمستان یک ملّت و موانع و صخره های مُعضل ساز » بیندیشند و راهیافتهایی را برای روبرو شدن و بر طرف کردن مسائل با ابتکارهای فردی و جمعی و هماندیشی بجویند و بیازمایند، بی شک نمی توان به « سالم بودن ساز – و – کار » آن اجتماع، امیدوار بود و یقین داشت. فاجعه ی کلیدی جوامع مشرق زمینی و بویژه ایرانزمین در این است که بیشینه شمار تحصیل کرده گان آن نمی توانند در برابر « ایدئولوژی و مذهبی، رادمنشانه بایستند که با زور و خونریزی بر اجتماع ایرانزمین، حاکم قهّار شده است ». آنانی که هنوز برغم بیست و هشت سال جنایتهای هولناک و توصیف نشدنی « ولایت فقاهتی » نمی خواهند در برابر اسلامیّت و نقش تخریبی و تحقیری و تصغیری و تبهکاری آن در اجتماع ایرانزمین، صف آرایی فکری کنند و با تلاشهای پیگیر از زنجیرهای اسارتی آن بگسلند، همه بدون استثنا با سکوت کردنها و نادیده گرفتنها و به من چه گفتنها در استحکام و دوام « حُکّام خونریز و جنایتکار » نقش کلیدی دارند؛ ولو با تمام وجودشان به انکار چنین نقشی، اذعان نیز داشته باشند. 10- قصّاب خونخوار و قربانی سر به راه. در سرزمینی که کُشتن و خونریزی از بزرگترین و عاجلترین وظایف و تکالیف و افتخارات و هنرهای ذاتی و غم شبانه روزی حُکّام آن باشد مانند سیستم کریه ولایت فقاهتی، آنگاه نبایستی از کشمکشی که در طول سالها، قصّابیگری و ستمگری و خونریزی در حقّ مردم یک سرزمین ( = و این جا، ایرانیان ) شده است، توقّع نتایج مثبت برای کشور داری و پی ریزی احزاب متنوّع داشت. جایی که قصّاب از خونریزی، جواندل و سر حال بشود و نتوان مژده گانی رها شدن و آزادی و آزار ندیدن را به قربانیان رسانید، باید گفت دیگر هیچ قربانی از مرگ قصّاب نیز دلشاد نخواهد شد؛ زیرا « ترس » به قدری روح قربانیان را کُشته و از زندگی، خالی کرده است که دیگر، بود و نبود قصّاب جان و زندگی، هیچ معنایی ندارد. وقتی که حُکّام برای تثبیت حاکمیّت و اقتدار خود به قلع و قمع و پیگرد و متلاشی کردن تمام امکانهای ساده و جزئی « احزاب نو نهال و سازمانهای تازه پا » با قهّاریّتی توصیف ناپذیر به درو کردن رو آورند، پیداست که در انتهای جنایتها و تبهکاریهایشان دیگر هیچکس، آن دلخوشیها و شور و اشتیاقها و امیدها و دلبسته گیها را ندارد که بخواهد گامی پیش گذارد و کاری را از پیش ببرد. روزی که انسان، شوق پرواز دارد، اگر بالهای پروازش را قیچی کنند و او را در قفس اندازند و حبس کنند، همان روز هست که عشق به پرواز نیز در او می میرد؛ ولو روزی روزگاری، تمام آن بالهای قیچی شده شکوفا شوند و زیباتر از قبل نیز گسترده شوند. کو شوق پرواز؟. قصّابان فقاهتی، تمام آن شور انگیزی و اشتیاقی را که در جوانان و نوجوانان و رادمردان ایرانی برای آفرینش حزب و سازمان و گروهها از بهر کشور آرایی و میهن آبادانی، وجود داشت با قصد و هدف و برنامه ی مشخّص و اصولی، نیست و نابود کردند. اکنون چگونه می توان متوقّع بود که مردم بال و پر سوخته، به متلاشی کردن و قیام بر ضدّ حکّام شمشیر به دست رو آوردند؛ ولو موانع سختگیر، تق و لق شده یا پوسیده و پوشالی نیز شده باشند؟. چگونه و به کدامین امیدها؟. ///
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- آریابرزن زاگرسی تاریخ نگارش: سوم ماه مارس سال 2008 میلادی هزار لشگر ِشعارنده در مصاف با ملّتِ محکوم به اعدام [ چرا خیر خواهان ایران و ایرانی، پس از قدرتربایی به غارتگر میهن و قصّاب ملّت تبدیل می شوند؟. ] [ ... گفت: « برو و خلیفه را بگوی، من مردی رویگر زاده ام و از پدر، رویگری آموخته ام و خوردنِ من، نان جُوین و ماهی و تره و پیاز بوده است و این پادشاهی و گنج و خواسته از سَرِ « عیّاری و شیر مردی » به دست آورده ام؛ نه از پدر، میراث گرفته ام و نه از تو دارم ..... ] « سیاست نامه » / خواجه نظام الملک / به کوشش: عبّاس اقبال / تهران - 1375 / نشر اساطیر / ص. 15. پیشکلام: برغم استدلالهای ژرف و استخوانداری که سالهای گذشته تا همین امروز در باره ی علل دوام سیطره ی آخوندی بر ایرانزمین در جُستارهای متنوّع نوشتم و منتشر کردم ؛ ولی هیچ گوش شنوایی در جهان پیدا نشد که خردلی از آنهمه استدلالات را بفهمد و دریابد با وجود اینکه واقعیّتهای تلخ دو دهه ی گذشته در ایران و جهان، حقّانیّت چنان استدلالهایی را اثبات کردند و به محک زدند ، اکنون باز تاکید مکرّر می کنم که به دلیل « فقدان فراکسیونی آزاد اندیش و آزاد منش از ایرانیانی که میهندوست و رادمنش و گستاخ و همبسته » باشند، دوام و سیطره ی حکومت فقاهتی و فعّال ماندن گیوتین خونریز الهی اش بر سرنوشت ایران و ایرانی، همچنان اجتناب ناپذیر خواهد ماند. حکومت بی لیاقتان فقاهتی را شاید نیرویی بسیار قدرتمند و منفعت طلب بیگانه که پتانسیل ویرانگری اش بسیار شدید نیز باشد، بتواند روزی روزگاری نه چندان دور از پا در آورد. این سرگذشت تلخ و فاجعه بار مردم و تاریخ سرزمین ماست که همواره نیرویی از بیرون مرزها، حکومتگران بی لیاقت داخلی را واژگون و متلاشی کرده و خودش ارثیه خوار طعمه ی ایران و ایرانی شده است. اگر تمام آن خیرخواهانی که نزدیک به سه دهه است، اثبات کرده اند فقط « شعارنده گانی بسیار مبارز و هل من یزیدی » هستند، ارزنی دلاوری پراکتیکی داشتند، امروزه روز، ایران و ایرانی در این باتلاق حقارت و صغارت و ویرانی و فلاکت و مصیبت و بدبختی توصیف ناپذیر، محکوم به سلّاخی شدنهای نسل به نسل نبود. ولی دریغا! که خیر خواهان ایران و ایرانی فقط در فکر تسخیر قدرت مطلقه و کسب منافع گروهی / فرقه ای / سازمانی / حزبی خود می باشند و بس و اگر یک میلیارد سال نوری، ایرانزمین، ویران و مردمش ثانیه به ثانیه، قتل عام شوند، هرگز و هرگز، هیچ گرایشی از خیرخواهان حاضر نخواهد شد که میلیمتری از قدرت طلبی و منفعتخواهی و حقنه ی ایدئولوژی مزخرف خودش واپس نشیند و در فکر « ایران و مردمش » به همبسته گی و همگرایی و همعزمی و هماندیشی و همکاری با یکدیگر رو آورد. هرگز! هرگز! . وای بر ما که مادر و پرورنده ی دژخیمان نسلهای سرزمین خود و ترمیناتور ساز میهن هستیم. 1- زندگی در بستر واقعیّتهای حسّی و دم دست. زیستن به معنای آنست که ما با چیزهایی در بستر واقعیّتهای معنوی و ماتریالیستی، روبرو و گلاویز می باشیم. از یک طرف، با جهان و هر چه در آنست و از طرف دیگر، با خویشتن خودمان. ولی همین جهان و آن خویشتن فرضی ما در « فُرمی از تاویلات و تفسیرات » پدیدار می شوند که ما چگونه گیشان را از رویدادهای ماتریالیستی جهان و رُخداد واقعیّتهای معنوی در درون خود، کسب می کنیم. به عبارت دیگر؛ زندگی ما، مجموعه ای از ایده هاست که ما از جهان واقعیّتهای معنوی و ماتریالیستی داریم. ایده هایی که می توان آنها را « صخره های ایمان و یقین » نامید و دنیای تک، تک ما را می سازند و می آرایند. ایده ها، تصوّراتی دقیق و آکبند و مطلق از جهان رخدادهای درونی و برونی نیستند که ما در مخیله ی خود می پرورانیم؛ بلکه ایده هایی هستند که وجود و وضعیّت خود ما را واتاب می دهند. صخره های یقین و ایمان در وجود ما، تار – و - پود زندگی تک، تک ما را پی می ریزند؛ زیرا برای ما، جهانی را می آفرینند و می سازند که هر کدام از ما، بازیگر واقعی و اصیل آن هستیم. اینست که کاراکتر و شیوه های رفتاری و گفتاری و کرداری هر کدام از ما به این بازبسته است که تک، تک ما، چگونه چنان « صخره های یقنی و ایمانی » را در وجود خودمان چینه بندی و روی یکدیگر بنا نهاده ایم. در سراسر چگونه پی ریزی شدن آنهاست که ما می زییم و سخن می گوییم و می اندیشیم و متحوّل می شویم. تار – و پودهای چنان ایده هایی را ما نمی دانیم چیستند؛ بلکه از تاثیرات آنها، متاثر می شویم و در سپس در باره ی تاثیراتشان است که تلاش می کنیم بیندیشیم و از چند و چون آنها سر در آوریم. به همین سبب، حقیقت داشتن یا نداشتن ایده ها، نوعی موضعگیری پولیتیکی می باشد که ما نسبت به رویدادهای درونی و برونی جهان ایده ها اتّخاد می کنیم. آنچه که واقعیّت جهان و کائنات می باشد، واقعیّتهائی نیستند که ما آفریده باشیم؛ بلکه حقیقتهایی هستند که ما با ایده های خود به جداره های آنها برخورد می کنیم. به همین سبب است که ایده های بشری را بایستی سنجید، حال در هر زمینه و عرصه ای که می خواهد باشد. لزوم سنجشگری ایده ها مثل ضرروت وجود اکسیژن برای ریه های بدن می باشد. مابین ایده های ما از جهان برونی و درونی با واقعیّت هستی ما، فاصله ای شایان تامل می باشد. ولی صخره ی یقین و ایمان ما، به هیچ واسطه ای، محتاج و ملزوم نیست؛ زیرا تک، تک ما بی واسطه با یقینهای خود در پیوندیم. انسان عصر روشنگری و تکنیک و انفورمانتیک و اینترنت، انسانیست که به « راسیون و هوش خودش »، یقین و ایمان دارد. فقط مسئله این جاست که محتویّات افکار و ایده های بشری، هیچ واقعیّت مطلقی ندارند؛ بلکه فقط ایده هستند و بس. در این زمینه، گوشزد کنم که انسان در آخرین لایه های وجودی اش، موجودی مومن می باشد. مومنی که به تمام آن یقینهای درونی خودش، ایمان سفت و سخت دارد؛ زیرا زندگی فردی اش را بر چنان صخره ای از ایمان و یقین، پی ریخته است؛ ولو با شکّ و تردید در چنان ساختمانی بزیید. تنها تفاوت شکّ با یقین در این است که شکّ، بسان پرتگاه می باشد و هر لحظه امکان آن هست که زیر پای آدمی خالی شود و انسان در مجهولی عمیق و تاریک، فرو افتد. به همین سبب نیز هست که شکّ در تقابل با ایمان نیست و حتّا نمی توان آن را غیر ایمان نامید. تفاوت فقط در این است که انسان به چه چیزی ایمان دارد و به چه چیزی شکّ. ایمان بر این پایه است که مجهولی به نام خدا، هستی دارد و انسان با ایمان خودش به چنان مجهولی بر صخره ای مستحکم از اقناع درونی، پایدار می ایستد. ولی شکّ به معنای آنست که ما همواره در حالت نا اطمینانی و ترس و لرز می زییم و هر آن، ممکن است که زمین یقین و دانش زیر پای ما بلرزد و متلاشی شود. انسان آلوده به شکّ، مثل پر کاهی می باشد که بر جریان رودخانه ای افتاده باشد و نمی تواند به آغاز و انتهای سرنوشتی، یقین و اطمینان و ایمان بیاورد که به آن دچار شده است؛ یعنی گونه ای واقعیّت پویا و رونده که به هیچ کجای آن نمی توان آویخت و خانه ای امن و امان را پی ریخت. انسانی که ایمان و یقین به چیزی دارد، اصلا و ابدا به اندیشیدن، محتاج نیست؛ زیرا تا زمانی که آتش ایمان در اجاق وجودش، شعله ور و گرم می باشد، نیک می داند که اندیشیدن، کاری سخت و زحمت آور است. ولی اگر روزی روزگاری، سردسیر شکّ به اجاق گرم وجود مومنش افتاد، آنگاه است که سفت و سخت به دستگیره های حبل المتینی ایمان و یقین خود از ترس نیفتادن به پرتگاه عمیق و تاریک نادانشی می چسبد و آویزان می شود. من می اندیشم که ایده ها، اختراع و اکتشاف و ترکیبی از تصوّرات ذهنیّت بشر می باشند. به انسانها، هیچ دنیای آکبند و مشخّص و فیکس و دربستی با راهنمای چگونه استفاده کردن از آن، تا کنون داده نشده است. فقط فضای رنج و خوشی در زندگیهای فردی و اجتماعیست که به انسانها ارزانی شده است و از طریق چنین جهان « خوشی و رنج » هست که می توانند روزنه ای به شناخت جهان و کائنات اسرار آمیز بیابند. با این تفاصیل، هر چیزی که برای بشر، پرسش انگیز و معمّایی جلوه کند، مسئله ایست که انسان بایستی خودش با آن کنار بیاید. خواه در صغرا و کبرا چیدن احتمالات و تئوریها و نظریّه ها و فرمها و ایده ها و غیره و ذالکی که پیرامون پرسشهایش می اندیشد و می پروراند. خواه در امکانهای رفتاری و پراکتیکی که برای پاسخ به پرسشهای فردی خودش اتخّاذ می کند. از یاد نباید برد که فقط تصوّرات آدمی می توانند دقّتهای راسیونالیستی داشته باشند؛ نه واقعیّتهای مجهول و معمّایی هستی که انسان در بستر آنها افکنده شده است. در وجود انسان، صخره های یقینی، تمام آن دامنه هایی را در بر می گیرند که ما به مطلق بودن درستی آنها ایمان داریم؛ گیرم که در باره ی زیر – و – بم آنها هیچوقت نیز نیندیشیم. در گستره های زیستی بشر می توان با چیزهایی روبرو شد که انسان به آنها هیچ یقین و ایمان اطمینان بخشی ندارد یا نمی تواند داشته باشد. در چنین مواقع شکّ آمیز هست که ما نمی دانیم چنان چیزهایی را آیا باید تصدیق کرد و پذیرفت و به آنها ایمان آورد یا اینکه، منکر آنها شد و نادیده شان گرفت و اندیشیدن در باره ی آنها را به خاک سپرد. در چنین مواقعی هست که انسان می کوشد ایده ای از چنان چیزهای شکّ آمیز در ذهنیّت خودش بیافریند و به پرداخت چم – و – خم آنها کوشا شود. از این رو، ایده هایی که در باره ی چیزهای شکّ آمیز، پروریده و پرداخته می شوند، ایده هایی هستند که می توانند ما را در گستره های ایمانی و یقینی تا اندازه ای چه بسا رضایت بخش، مدد کار باشند بدون آنکه انسان بخواهد به چنان ایده هایی، « ایمان خشک و تعصّب آلود و انتقامگرا » داشته باشد. مسئله این است که برای انسانها، واقعیّت اصیل و حقیقی، آن واقعیّتی می باشد که ما در آن می زییم و به آن ایمان و یقین داریم. ولیکن ایده ها از « گستره های شکّ آمیز » هست که ریشه می گیرند. به عبارت دقیق تر و گویا تر، ایده ها از آن شکافهایی برمی خیزند و نشات می گیرند که در دیواره ی ضخیم اعتقادات یقینی و ایمانی ما به وجود می آیند. به همین سبب نیز در باره ی هر چیزی که می اندیشیم، آن چیز، تمامیّت و واقعیّت جهانشمول نیست که نیست. ایده ها در جایی به خودشان لباس واقعیّت می پوشانند که اعتقادات یقینی و ایمانی ما انسانها فرو ریخته باشند و آسیبهای بسیار شدیدی نیز به آنها رسیده باشد. آنانی که می خواهند و آرزو می کنند « واقعیّتهای ناب و برهنه » را بدون هیچ واسطه ای در اختیار داشته باشند و تجربه کنند، بایستی نیک بدانند که چنین آرزویی، زمانی برآورده خواهد شد که ما یاد بگیریم تمام آن « اعتقادات یقینی و ایمانی » را که از کهنترین ایّام تا همین امروز به ذهنیّت و رفتار و کردارمان آغشته می باشند با دلیری و رادمنشی به دور افکنیم و از نو با مغز خویش در باره ی آن واقعیّتهایی بیندیشیم که دم دست ما می باشند و ما به شخصه در بستر تلاطم دریای آنها، غوطه ور هستیم. از یاد نباد برد که تصوّرات ما از اشیاء با اصل هستی اشیاء، اینهمانی مطلق ندارند. واقعیّت اصیل زمین، هیچ پیکره ای آکبند و فیکس ندارد. هیچگاه و هرگز ایده ها با واقعیّت چیزهای که ما در باره شان می اندیشیم، اینهمانی گوهری ندارند. ما انسانها بی خبر از همه چیز، غالبا در « فضای تخیّلی و شاعرانه ای از واقعیّتها » می زییم؛ ولو اتیکت ساینس / ویسنشافت / دانش قیراطی را بر آن واقعیّتها آویزان کرده باشیم. نقطه در ریاضیات، مثلّث در هندسه و همچنین وضعیّت فیزیکی اتمها و نوترونها و امثالهم هرگز نمی توانستند « کیفیّتهای دقیق و محاسبه ای » باشند؛ چنانچه از لحاظ راسیونالیستی / منطقی با تخیّل بشری در روح و روان آدمی، تصوّر پذیر نمی بودند. سراسر آن چیزی را که ما « علوم دقیقه » می نامیم، فقط « خیالات و فانتزیهای دقیق و محاسبه شده » می باشند. واقعیّتها هیچگاه و هرگز، دقیق و آکبند نیستند و فقط در ذهنیّت راسیونالیستی / منطقی بشر هست که واقعیّتها را می توان « قیراطی » اندیشید؛ نه اینکه متعیّن کرد. ما انسانها، وجودی هستیم تاریخی / فرهنگی که هر گونه تحوّل و دگرگشت نو خواهنده ای به اندیشیدن در باره ی چند - و – چون « میراث تاریخی / فرهنگی باهمستانمان » بازبسته می باشد. آنانی که به چیزی، ایمان مطلق دارند، به شکّ، هیچ نیازی ندارند؛ زیرا در جست – و – جوی هیچ شناخت تازه ای نیستند. فقط انسانی، جوینده ی شناختهای نو به نو و کشف افقهای دیگر سان بر می آید که به « حقیقتها و اعتقادات ایمانی / یقینی خودش » شکّ کند و برای یافتن و شناختن حقیقت، به تکاپو و جست – و – جو در بیراهه ها و گمراهه های تاریک رو آورد. انسان مومن به این دلیل، آویزان حبل المتین ایمان می ماند؛ زیرا خودش به تنهایی چنان ایمانی را از راه جست – و - جو پیدا نکرده است؛ بلکه آن را ارثیه ی آبا و اجدادی و سنّت پدران خودش می داند که او در آن، زاییده و بزرگ شده است. « نو زایی و نو اندیشی و نو آوری » در سرزمینی، واقعیّت ملموس و عینی و آشکار به خودش می گیرد که هر فردی بکوشد از راه پرسشها و پاسخهای کنکاویده ی فردی به « یقین و آفرینش وجدان خویشآفریده ی خودش » راغب و ساعی شود. در محیطی که از هر سو به آن، چفت و بستهای تقدّسی زده باشند، هیچ رفت و آمدی نیز، به وقوع نخواهد پیوست. اجتماع ایرانی، در ماسیده گی و سمنت تبهکارانه ی اسلامیّت، قرنهاست که دست و پا می زند و با ذهنیّتی تحجّری می زیید؛ ولو شبانه روز از « مدرن و مدرنیّته و سکولاریسم و دیگر خزعبلات مشابه » بگوید و بر زبان و قلم خوبترین خوبانش، چنین شعارهایی جاری و مکرّر باشند. 2- کوزه و محتویّات کوزه. تجدّد و تجدّد و تجدّد. نزدیک به یک قرن آزگار است که ما ایرانیان، « شعار تجدّد » را می دهیم؛ ولی در باره ی اینکه « منشاء تجدّد » کجاست و چگونه می توان « متجدّد » شد، اصلا و ابدا نمی اندیشیم و همچنان با سماجتی خیره سرانه و بلاهتی عالم نمایانه! بر همان کهنه گیهایی غلت و غو می زنیم که وجودشان برایمان بدیهی می باشند. تفکّر از « مقایسه کردن پدیده ها با یکدیگر » برای آفریدن ایده ها و اندیشه های نو به نو، انگیخته می شود. تفکّر این نیست که ما تجربیّات بسیار غنی و ژرفمایه ی مردم و تاریخ و فرهنگ سرزمین خودمان را همچون « کوزه / ظرف / قابلمه / زود پز / یا امثالهم » به حساب آوریم و به این توهّم خانمانسوز مبتلا شده باشیم که با « سر ریز کردن محتویّات کوزه ی فکری و فلسفی و فرهنگی / تاریخی باختر زمینیان » در « کوزه ی مردم خود »، بلافاصله مردم سرزمینمان در گفتار و رفتار و کردار و آینده جویی، بسان مردم باختری از آب در آیند. من می پرسم مردم روسیه با آنکه در خُم شعار پر طمطراق ترقّیخواهی مارکسیستی افتادند، چرا مارکسیست نشدند؟. می پرسم چینیها برغم حاکم بودن حزب کمونیست و انقلاب وحشتناک فرهنگی مائو، چرا کمونیست نشدند و همچنان به مرام و مسلک کنفوسیوسی / بودائی خودشان وفادار ماندند؟. می پرسم تُرکهایی که بیش از نیم قرن است در قلب دیگ رنگرنزی کشور آلمان می زییند، چرا هرگز رنگ و روال محتویّات دمکراسی و تجدّد منشی آلمانیها را به خودشان نگرفتند؟. اصلا چرا راه طول و دراز برویم. من می پرسم چرا حاکمیّت هزار و چهارصد ساله ی گیوتین و شمشیر اقتلویی اسلامیّت مزخرف نتوانست ایرانیان را مسلمان کند؟. می پرسم به کدامین دلایل کتمان شده و هنوز ناکاویده، تمام آن ایرانیانی که خود را مطلق خوبترین خوبان ایرانزمین می دانند، چرا برغم مقیم بودن در دمکرات ترین کشورهای جهان، هنوز که هنوز است نتوانسته اند، خردلی منش و کاراکتر و شعور و فهم و آگاهی و مسولیّت دمکراتیک برای گرد یکدیگر آمدن از بهر رایزنی با یکدیگر برای گلاویز شدن با طاعون الهی در وطن داشته باشند و از خودشان بروز دهند؟. چرا؟. و صدها چون و چرا و امثال دیگر. مدّعیّان تجدّد خواهی با آن خُم رنگ آمیزی و ذهنیّت بدوی خودشان، ابلهانه در گفتارها و چیز نویسیهایشان نشان می دهند که نه تنها از « تاریخ و فرهنگ مردم » سرزمین خود، هیچ آگاهی درخور و عمیقی ندارند؛ بلکه جهالت و متابعت تقلیدی ذهنیّت خود را نیز رسوا می کنند؛ یعنی آن پر مدّعاترین بی مایه گان قدرت پرستی که تا امروز در چنبره ی هلاک کننده ی چنان « تجدّد خواهی عاریتی / تقلیدی / متابعتی »؛ برغم تجربیّات تلخ و خانمانسوز داشتن از آنها در وطن، هچنان اسیر آن تجدّدخواهی عاریتی مانده اند و خواسته و ناخواسته باعث شده اند که « رستاخیز بنمایه های فرهنگ ایرانزمین »، ناممکن شوند و قرن به قرن به تعویق افتند. « تجدّد »؛ زاییده شدن از زهدان تجربیّات مایه ای تاریخ و فرهنگ باهمستان مردم سرزمین خود می باشد؛ نه آویزان شدن تقلیدی به ادا و اطوارهای بیگانه گان. 3- کهنه و نو. آنچه کهنه یا نو هست، بیرون از وجود انسان نمی باشد؛ بلکه انسان، خودش هست که منبع و منشاء و حافظ کهنه گی یا یابنده و زاینده ی نو می باشد. از این رو، آنچه که نو، نامیده و کشف می شود، نو نیست؛ بلکه چشم آدمی، آن را می بیند و انسان، همان چیز دیده شده را نو می شمارد. گذشته، هیچگاه، سپری نمی شود؛ بلکه در واقعیّتهای تاریک، قطره قطره، ته نشین می شود تا اکنون شدن آینده را در واقعیّتهای بالقوّه پدیدار و روشن کند. بنابر این، نو شدن انسان، کشف و زایش آن ابعاد پتانسیلی فردیّت انسانهاست که در برهه ای از زمان و مکان، آشکار می شوند و اتیکت « نو » را بر پیشانی خود دارند. انسان مستقل اندیش و فردیّت شده، بیش از آن هست که در آنات زمان، پدیدار می شود. آنانی که از « نو شدن »، سخن می گویند، بایستی بدانند که هر راهی بدون آغازگاه و مقصد، هرگز به جایی نخواهد رسید. بنابر این گذشته ها را « کهنه نامیدن »؛ یعنی عدم آگاهی ژرف داشتن از آنچه نو می نامیم و به دنبال یافتنش دوان دوان هستیم. گذشته، آغازگاه و زهدان نو زائی انسان می باشد و گذشته ها هرگز در زمان فیزیکی در آن دور دستهای تاریخ یک ملّت نیست؛ بلکه در « بی واسطه گی انسان با تجربیّات و عریانی منحصر به فرد خودش و مایه های فرهنگی / تاریخی سرزمینش » هست که معنا دارد و انگیزشی می باشد. کسی که می خواهد به مقصد « نو » برسد، بایستی هنر گسستن از کهنه اعتقادات تحجّری و مرز بندی و سنجشگری با میراث تاریخی / فرهنگی مردم خودش را در خویشتن بیازماید و پوست اندازی کند. آنچه کهنه است، مرض عادتخواره گی تک، تک ما ایرانیان می باشد که بایستی ترک و سنجیده و در وجودمان متلاشی شود تا به قول « حافظ شیرازی »، « آفتاب صدق از نفس » وجودمان در واقعیّت زندگی باهمستانمان، پدیدار شود. به عبارت دقیق تر؛ با حلوا حلوا گفتن، دهن، شیرین نمیشه!. 4- گذر قضاوتها از کانالهای عقیدتی. هر قضاوتی که از کانالهای عقیدتی و ایدئولوژیکی و مذهبی و مرام و مسلکی عبور کند، می تواند قضاوتی آلوده به سوائق شخصی و چه بسا مغرضانه باشد. انسانی که در قضاوتهای شخصی و عمومی اش بتواند بر نفوذ مبانی و اصول اعتقادات فردی اش لجام بزند و پدیده ای را از لحاظ محتویات و چیستی آن، به محک بزند، آن انسان را می توان « داور » نامید. کثیری از قضاوتهای ما در حقّ دیگران و پدیده های جور واجور، لجام گسیخته اند و خودمان خبر نداریم. داور قضاوتهای خود بودن نیز هنریست که ما کمتر به دنبال آن رفته ایم. 5- ماسیدن روح و مغز. تغییر و تحوّل در جایی رخ می دهد که فضایی برای جنبش و بازی وجود داشته باشد. جامعه ی مغزها و روحهایی که با بسته شدن به اعتقادات و سنّتها و رسوم و شرعیّات و مبانی مذهبی و ایدئولوژیکی و عقیدتی، خشک و سنگسان می شوند، امکانهای دگرگشت روحی / روانی و دگرسانی ذهنیّت و کاراکتر افراد نیز در چنان اجتماعی، اگر ناممکن نباشد، دست کم، بسیار زمان می برد و خیلی طاقت فرسا خواهد بود؛ زیرا فضایی که امکان تحوّل را ایجاد کند، منجمد و ماسیده شده است. تحوّل را بایستی در گلاویز شدن با محتویّات مغز خود، شروع کرد. با سنجشگری آنچه که ذهنیّت ما را می سازد، نم نم می توانیم بار سنگین لاشه ی آن اعتقاداتی را از دوش مغز و روان خود برداریم که هزاره هاست در وجود ما، حاکم و آمر مانده اند. در گسستن از اعتقادات لاشه ای می توان سبکبال شد و به آسانی گام برداشت و امکانهای فراجوینده گی را به دست آورد. جایی که روح و مغز آدمی، ماسیده می شود، هیچ چیزی متحوّل نیز نمی شود؛ سوای استحاله یافتن به گندیده گی. 6- در هم و بر هم راهه های زندگی. زندگی، هیچگاه خط مستقیم نیست؛ بلکه مملوّ از بیراهه ها و درهمراهه ها و بُن بستها و گربه راهها و دست اندازها و فراز و نشیبها و بیراهه ها و سر درگمیها می باشد که هیچکس نمی تواند ادّعا کند تا کنون، راهی را رفته یا می رود که « مستقیم » بوده است. تصوّری که ما از چیزی داریم با واقعیّت همان چیز، یکسان نیست. ما محصول کرد و کار ذهنی خود را به نام آن واقعیّتی رقم می زنیم که آن را می نامیم؛ ولی نامدهی ما، واتاب دهنده ی محتویّات همان نامیده شده ها نیست؛ بلکه همخوان با آن اصولی می باشد که ما از حسیّات خود، استخراج و استنباط کرده ایم. پیچیده گی مسائل فردی و میهنی و منطقه ای و کشوری را بایستی از واقعیّتهای نامیده شده مجزّا کرد تا بهتر بتوان علّت کُمپلکسهای اجتماعی را ردیابی کرد و برای برونشُد از آنها، راهیافتهایی پیدا کرد و ابتکارهایی در راستای روبرو شدن با آنها آفرید و اندیشید. « بی صراطی »، نام اصیل زندگی می باشد. 7- ثقلگاه فردیّت مستقل اندیش. انسانی که به هیچ « پرنسیپ آدمیگری و بشر دوستی و مهر افشانی » وفادار و پایبند نیست؛ انسانیست که فاقد ثقلگاه است و پیوسته مابین گرایشهای فرصت طلبانه و منفعتی و زرنگبازیهای توام با شیّادی در حال نوسانهای رنگارنگ اخلاقی خواهد بود. اجتماعات بشری از انسانهای « بی پرنسیپ »، بسیار بسیار آسیب دیده اند و حتّا تا مرحله ی نابودی و هرج و مرج نیز سوق داده شده اند. فاجعه ی اقتدار آخوندی و تحصیل کرده گانی که مُتعه ی آنها هستند فقط در مسئله ی عقیدتی بودن حُکّام و مُتعه گانشان نیست؛ بلکه در نفوذ و گسترش « ویروس پرنسیپخوار » آنهاست که بیشینه شمار افراد اجتماع ما را « ریاکار و مزوّر و دروغگو و شارلاتان و کلاهبردار و جان آزار و صغیر و حقیر » بار آورده اند. انسان بی پرنسیپ، انسان « بدون تعادل » است که هرگز نمی توان به آن تکیه کرد و امیدی برای واقعیّت پذیر کردن آرزوها و آرمانها و برنامه ها و نقشه های خوش رنگ و نگار و آبادانی میهن در سر پرورانید. استقرار و دوام حاکمیّت ولایت فقاهتی از ما ایرانیان، موجوداتی « بی پرنسیپ »، بار آورده است. 8- زندانهای آدمی. انسان در هر چیزی که اتراق اجباری یا دلبخواهی و ابدی کند، همان چیز، « زندان » او می شود. گاهی بسیاری از زندانها را ما خودمان برای خود می سازیم، گاهی نیز دیگران برای ما می سازند با این تفاوت که از زندان دیگران می توان امید داشت که روزی، روزگاری آزاد شویم؛ ولی از « زندانهای خود »، هیچکس نمی تواند ما را آزاد کند؛ سوای خود ما. اعتقادات و ایدئولوژیها و مذاهب و نظریّه ها و تئوریها و غیره و کذا می توانند « زندانهای ما » شوند؛ چنانچه در آنها اتراق ابدی کنیم. « آزادی »، پروسه ی گسستن از « زندانهایی » می باشد که ما برای خود و دیگران برای ما، ساخته اند. ///
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| E Mail = zadgah@hotmail.com |
Copyright: Zadgah.com 2007 |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||