
|
 |
|
برجــــه طـــرب را ســـاز کــُـن
عـيـش و ســــــماع آغـــاز کـُــن
خـــوش نيست آن دف سـرنگون
نـــی بـــی نــــــوا آو يـــخـــتــه |
|
 |
|
|
|
 |
|
|
|
 |
|
 |
|
E Mail =
zadgah@hotmail.com |
|
|
|
|
|
|
به برگ نخست |
<<< باز
گشت |
|
 |
|
|
|
 |
آریابرزن
زاگرسی
تاریخ نگارش و ویرایش: پانزدهم ماه آوریل سال 2008 میلادی
« از
رکابدارانِ شیّاد و مُتعه گانِ مُشاور »
(چگونه اسلام راستین سازانِ شارلاتان در همدستی با ایدئولوژی
زده گانِ مُتعه از رکابداران و مشاوران و مدافعانِ حکومتِ کانیبالیسم فقاهتی
شدند؟.)
[موجم که سفر از وطنم، دور نسازد ... آواره گی
ام، باعث دوری ز وطن نیست ( کلیم همدانی ) ]
عفو بین الملل: ایران رتبه ی دوم جهان را در زمینه ی اعدام دارد.
1- خاطره نویسی، « تاریخ » نیست.
رویدادهای تاریخی از محصولات درهمتنیده شدن هزاران علّتهای ریز و
دُرُشت می باشند که بسان قطره های باران بر سراسر اجتماع، می بارند و نم نم،
مسبّب به وجود آمدن رودخانه ی مسائل میهنی و جهانی و کروی می شوند و پروسه ی
خودش را در مسیرهایی نامعلوم و نامتعیّن شده از قبل، رقم می زند. آنچه در
ذهنیّت انسانها از رویدادهای تاریخی، بسان گل و لای، ته نشین می شود و بعدها به
نام « خاطرات »، از آنها سخن می رود، هرگز، « « اصل رودخانه و جُنبشهای زنده و
در برگیرنده ی حالتها و زیر و بمهای شناوری انسانها در بستر آن » نیست؛ بلکه
خاکستر ِ یادهائیست که هیچگاه نمی تواند « واقعیّت رویداده » را باز آفرینی و
باز گردانی کند. « فلسفه ی تاریخ » در رویکرد به « رویدادهای یک سرزمین و سرند
کردنِ خاطرات و رویداد نگاریها » در عرصه های مختلف کشور داری و فرهنگی و حوادث
و غیره و ذالک می کوشد از « سمت و سو دار کردن پدیده هایی » سخن بگوید که هر
نسلی از اجتماع به « ناگزیر و ناگریز » در بستر « مجهولیّتش »، دیر یا زود، فرو
خواهد افتاد یا غافلگیر خواهد شد. هیچکس نمی تواند با نوشتن « خاطرات »، «
گذشته هایی » را زنده و ملموس و باز آفرینی کند که در هیچ کجا، ردّ پایی از خود
را به جا نمی نهند و در جایی نیز، میخکوب نمی مانند حتّا حافظه ی انسانها.
تاریخ، رودخانه ائیست جاری در بستر مجهولاتی که آبستن « حوادث گوناگون و
نامنتظره » نیز می باشد. فقط « تصاویر اسطوره های هر سرزمین »، بهترین آیینه ی
تاریخ آن ملّت هستند. آنانی که می خواهند « از انبار خاطرات نویسیها و رویداد
نگاریها » به شناخت بی واسطه از « تاریخ رویدادها »، دست یابند، بایستی « فلسفه
ی اساطیر و رمز و رازهای بازشکافی مغزه های متنوّع و بسیار پُر مغز آنها » را
بدانند و بفهمند. از این رو، خاطره نویسی، لاشه نگاری می باشد و هرگز « تاریخ »
نیست.
2- مدّعیان آته ایست در خدمت الاهیّاتِ ابزاری.
« دوران شاهان پهلوی؛ بویژه عصر محمّد رضا شاهِ فقید » برغم خدمات بسیار
ارزشمندشان در حقّ ایران و ایرانی، به خطاهایی آغشته و آلوده بوده است که تا
امروز هیچ « مورّخ دادگزاری » پیدا نشده است تا بتواند چند و چون چنان خطاهایی
را ارزشیابی و بررسی و سنجشگری کند. یکی از بزرگترین و کلیدی ترین « خطاها » که
« شاهدرس اخانید در قدرترُبایی و دوام سیطره ی آنها بر مُلکِ دارا و جمشید جم »
می باشد و نقش پایه ای و اساسی نیز تا امروز در دوام حاکمیّت همچنان ناحقّشان
ایفا کرده است و با شدّتی باور نکردنی، ایفا می کند، همانا درس آموزی از خطای
رفتاری ارگانها و دست اندر کاران و مسئولان « عصر پهلوی » در روبرو شدن با «
واقعیّت ایدئولوژی زده گان اجتماع ایران » می باشد. اگر مسئولان ارگانهای کشوری
در عصر پهلوی و « مشاوران مستقیم محمّد رضا شاه پهلوی » می دانستند که مردم
ایران، هیچگاه و هرگز به دامن « آته ایسم و مارکسیسم » فرو نخواهند غلتید؛ ولو
قرنهای قرن، مومنان و گرونده گان به آن، در رسایش، تبلیغ و ترویج و جان فدا کنی
داشته باشند، بی شک می توانستند در کنترل و خنثا و بی بو و خاصیّت کردن یکی از
فاکتورهای بسیار ویرانگر اجتماع ایرانی و امکانهای مُتعه شدن آنها به دست
اخانید همیشه خاصم و دشمن ایران و ایرانی، جلوگیری کنند.
پیگرد و حبس و اعدام فعّالین ایدئولوژی مارکسیسم و اجازه ی انتشار ندادن به
ترجمه جات کُتُب بی محتوا و مغز آنها، آنهم در زبانی کاملا بیگانه با فرهنگ و
تاریخ و سطح فهم و شعور مردم ایرانزمین باعث شد که رادیکالیته شدن رفتارهای
آنها که توام با کینه توزی متشرّعانه بود در لایه های ایدئولوژی زنده گان
اجتماع ایرانی، پروسه ای ویرانگر به خود بگیرد و دامنه ی اسلامیستها را نیز با
خودشان همراه کنند؛ یعنی اسلامیستهایی که قرنهای قرن، مترصد انتقامگیری از
ایرانیان بودند. وحدت ایدئولوژی زده گان ایرانی با اخانید متشرّع باعث شد که
طوفان ریشه بر انداز نفرت و کینه توزی به قهقرائی ایران و لت و پار شدن فرهنگ
باهمستان ایرانیان مختوم شود و یکی از خونریزترین حکومتهای تاریخ بشر را بر
ایران مدام غارتشده، حاکم اقتلویی کند. امروزه روز، آخوندها می دانند که با
میدان دادن به ترجمه جات و چیرنویسیهای بی بو و خاصیّت ایدئولوژی زده گان می
توانند به آسانی، آنها را مُتعه ی حکومت فقاهتی داشته باشند؛ زیرا از یک طرف،
ایدئولوژی زده گان در ناخودآگاه رفتاری به شدّت مذهبی هستند و بر شالوده ی
اعتقادات ایدئولوژی خودشان از هر چیزی که بوی ایران و فرهنگش را بدهد، بیزار و
متنفرند و از طرف دیگر به ترویج اعتقاداتی مشغولند که به شدّت در تضاد با
اعتقادات میلیونی مردم می باشند. آخوندها با شناخت عمیقی که از فرهنگ و تاریخ
ایرانزمین دارند و همچنین با تجربه ای که از گذشته ی رفتاری « شاهان پهلوی »
آموخته اند، نیک می دانند که کجا و چگونه و در کدامین مراحل از رویدادهای
نامنتظره و غافلگیر کننده برای سرکوبگری مردم و مخالفان و همچنین بسط و قبض
توحشگری به کدامین روشها و اقدامها دست آویزند و به دنبالش در مجامع عمومی و
منابر، چه موضعگیریهای توجیهی را برای فریب مردم و جهانیان اتّخاذ کنند.
در این عرصات خودفریبی ایدئولوژی زده گان بایستی از شیّادانی نیز سخن گفت که
کارشان فقط رتوشگری و بزک و دوزک کردن عجوزه ی متفرعن اسلامیّت شمشیر اقتلویی
می باشد. اینان کسانی هستند که تمام عمرشان فقط « رکابدار »، حکومت اخانید برای
کاربست ابزارها و روشهای توحّشی آنان می شوند و خبر ندارند که تمام ادّعاهایشان
و چیزنویسیهای بی مایه شان فقط به جیب آخوند جماعت سرازیر می شود. اینان
نخواهند توانست هیچ تحوّل و تاثیری را در واقعیّت فونکسیونالیستی دین / مذهب /
خدا و غیره در ایران بر ذهنیّت مردم مقلّد و تابع و دنباله رو داشته باشند؛
زیرا موضع شفّاف و صریح و رادمنشی در برابر « نصوص اقتلویی و توحّشی قرآنی »
ندارند و دائم به کتمان مشغولند. تا زمانی که اهرمهای خانمانسوز شیّادان اسلام
راستین ساز و ایدئولوژی زده گان مُتعه در خدمت اخانید کانیبالیست هستند، تمام
جنبشها و خیزشها و قیامها و اعتراضات و طغیانهای فردی و جمعی مردم ایران با
خاک، یکسان خواهند شد؛ زیرا این دو اهرم به دلیل شیّادی و خودفریبی و مطلق
قدرتخواهی توتالیتری از سر سخت ترین خاصمان و دشمنان « ایران و پرنسیپهای فرهنگ
مردم ایران » می باشند. آنچه خودش را چپ و روشنفکر و نو اندیشی! دینی و
اصلاحگری و اصولگرایی و امثال این خزعبلات مضحک می نامد، محصول کرد – و - کار و
افتخارشان تا امروز این بوده است که نقش مُتعه گی و رکابداری را با جان و دل
برای حکومت کانیبالیستهای فقاهتی، ایفا کرده اند و همچنان ایفا می کنند.
3- راسیونالیته در چنبره ی سوائق افسار گسیخته.
خمیرمایه ی « راسیونالگرایی » به ذات خودش، رفتاری دمکراتمنش دارد؛ ولی واقعیّت
پراکتیکی ابناء بشر اینست که سوائق فردیشان به سوی « استبداد » متمایل هستند؛
نه « دمکراتمنشی ». چرا؟.
4- معیار « دادگزاری ».
تنها سنجه و معیار « دادگزاری اجتماعی » همان « قداست جان و زندگی و اولویّت
مهر » می باشد که تضمین کننده ی « آزادیهای فردی و اجتماعی » هستند. معیار «
دادگزاری » را نمی توان هرگز و هیچگاه در متونی مثل اناجیل و قرآن و عهد عتیق و
کاپیتال مارکس و امثالهم پیدا کرد. هرگز!. نزدیک به سه دهه است که حکومت فقاهتی
به نام « عدالت اسلامی » از افتخارت خودش می داند در « کُشتن و خونریزی و
جانستانی »، شهره ی آفاق باشد و دژخیم و مُجری توحشگری الهی در ایران و جهان.
آن الاهی که رسالت و پیام خودش را خونریزی و کُشتار می داند و میرغضّب و مفتّش
انسانهاست، آن الاه هرگز « خدا » نیست؛ بلکه خونخواریست « ضدّ خدا » که به جان
اجتماعات افتاده تا حاکمیّت استبدادی و خونخواری خودش را ابدیّت بدهد. الله
هرگز خدا نیست.
5- پوسیده گی حکومتهای منفور.
در جوامعی که فقط یک نفر مستبد خونریز و فقیه قدرتپرست، تمام نبض اجتماع را در
دست داشته باشد، آن حکومت به شدّت از درون، پوسیده است و در حال متلاشی شدن می
باشد. به همین سبب، هر گونه کوششی برای حفظ چنان حکومتهایی به معنای مدفون شدن
در زیر آوار جنایتها و تبهکاریها و خباثتهای سیستم در حال فرو پاشی می باشد.
6- امتیازخواهی حکومتگران.
با نخستین امتیازی که حکومتگران برای خود و همپالکیهایشان قائل می شوند،
مستقیما در وجود مردم، به فعّال شدن نیروگاه حقّانیّت مبارزاتی برای واژگون
کردن کندوی حکومتگران، شتاب سر سام آور می دهند. امتیازی را که مردم یک سرزمین
بدون هیچ تبعیضی، به آن، رسمیّت حقوقی نداده باشند، چنان امتیازی، غارت و
حقکُشی و تاراج حقوق مردم یک سرزمین می باشد. ولایت فقاهتی از تبهکارترین و
غارتگرترین سارقان « حقوق ایرانیان » می باشد. به همین دلیل، متلاشی و نیست و
نابود کردن سراسر جزئیّات حکومت ناحقّشان، حقّانیّت بی چون و چرا دارد.
7- خاستگاه مستبدین و دیکتاتورها.
بی مسئولیّتی و حماقت و همچنین ترکیبی از مسئولیّت گریزی و حماقت به ایجاد «
ترس » در وجود انسانها مختوم می شوند که منشاء تمام تبهکاریهای اجتماعی هستند و
خاک مساعدی نیز برای تکثیر و توسعه ی کنشها و واکنشهای شرور و خشونت مآب به
شمار می آیند. هر کجا که انسانهای مستقل اندیش و هوشیار و بیدار وجدان و مسئول
در کنار یکدیگر بزییند و همبسته باشند، در چنان مکانها و سرزمینها، هرگز هیچ
مستبد و دیکتاتوری به وجود نخواهد آمد؛ چه رسد به آنکه امکان حکومت کردن نیز به
دست آورد. بر ما ایرانیان چه رفته است که مستبدترینهای خونریز بر هستی و نیستی
مان، حاکم اقتلویی شده اند و دم بر نمی آوریم؟. بر ما، چه رفته است؟. آیا برده
گانی سر به راه شده ایم و خود نمی دانیم!؟.
8- بی دلیل بودن.
کثیری میلیونی از انسانها هستند که هیج « نظر و فکر و دیدگاه و موضع فردی در
برابر مسائل و رویدادها و پدیده ها » از خود ندارند که ندارند. کثیری نیز وجود
دارند که التقاطی از نظرهای رایج بر اذهان را متابعت می کنند. کثیری نیز هستند
که نظرات دیگران را بدون بررسی و سنجشگری و بازشکافی چند و چونشان، قبول دارند.
فقط قلیلی از انسانها را می توان یافت که برای « نظرات و افکار و دیدگاهها و
موضعگیریهای فردی خودشان » به پرنسیپها و دلایل و برهانهای خردمندانه و بسیار
ژرفاندیشیده، تکیه کنند. ما ایرانیان با تسلیم شدن در برابر حکومتگران فقاهتی و
گاه گداری اعتراضهای اسب تازنده، تا کنون اثبات کرده ایم که به آن رده ی
میلیونی « بی فکر و بی دیدگاه و بی موضع »، تعلّق داریم.
9- فیلسوف ایرانی کیست؟.
« فیلسوف و متفکّر » نامیدن آنانی که هنوز در گفتارهای خود، دلیر
بودن از بهر سنجشگری مُعضلات و دلایل فلاکتهای میهنی را نیازموده اند، خیانتی
آشکار به آدمیگری و تاریخ تفکّر می باشد. کسی که هنوز گستاخ نیست در باره ی «
اقتلو اقتلوی قرآنی و اقتدار ناحقّ فقاهتی »؛ موضعی رادمنش و گستاخ و صریح
بگیرد، آن انسان، هنوز اندیشیدن نمی داند؛ چه رسد به آنکه شایسته ی نام فیلسوف
یا تئولوژ یا متفکّر یا پژوهشگر بودن را داشته باشد. متفکّری که نتواند «
تفاوتها و تضادها و تناقضها و دگرتجربیّات بدیع مردم سرزمین خود » را از «
عوارض غالب شده بر فرهنگ »، تفکیک و متمایز کند، مطمئنا هیچ بویی از تفکّر و
فلسفیدن به مشامش نرسیده است؛ ولو استادترین استادان باشد. روزی که ایرانیان
بتوانند آگاهانه، تفاوت و تضاد « الله » را با « خدای ایرانیان = سیمرغ گسترده
پر » از یکدیگر بدانند و با رادمنشی در برابر تصویر مخوف و هولناک الله مکّار،
مرز بندی شفّاف و صریح داشته باشند، آن روز، اهرمهای آزارنده ی جان و زندگی
حکومتهای فقاهتی و دیکتاتوری و استبدادی از ایرانزمین، ریشه کن خواهند شد.
10- هماندیشی یا خودمحور بینی؟.
« هماندیشی و رایزنی » با دیگران نبایستی بدانگونه باشد که ما را و دیگران را
در موضعهای عقیدتی، سفت و سخت پا بر جا نگه دارد؛ بلکه بایستی بدانگونه باشد که
ما از مدار « خودمحور بینی » به مدار « همدیگر بینی انگیزشی » در آییم. «
هماندیشیهائی » که برای « تهاجم و تدافع و حقنه کردن » عقاید و نگرشهای ما
برگذار شوند؛ « هماندیشی » نیستند؛ بلکه « بده بستانهای تجاری » هستند که هر کس
در فکر « سودخواهی » خود می باشد. ما هنوز به دهه ها و شاید قرنها نیاز مبرم
داریم تا بتوانیم « هنر باهماندیشی و باهمآزمایی و همدردی » را بفهمیم. حالا تا
پراکتیک و اجرایش به خودمان مهلتهای هزاره ای بدهیم!.///