|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
آریابرزن
زاگرسی
ایرانی در قتلگاهِ حقیقتهای جنگنده « ...... جهان امروز، ای امیر خوبم!، برای آدمهای مدرن و دیجیتالی شده، جهانِ زاد و ولد و ماندن و زیستن در سطحیّاته؛ نه جهانِ سرشار از شطحیّات معمّایی و شایسته ی پرسشگری و اندیشیدن و کنکاویدن و شگفتی. به نُدرت می توان انسانهایی را دید و شناخت و سراغ داشت که بخواهند یا بتونند در باره ی عُمق چیزها بیندیشند. برعکس!. حتّا کثیری به ذهنشان خطور نمی کنه که هر سطحی می تونه، عُمقی و ابعادی اسرار آمیز نیز داشته باشه. فلسفیدن با مغز خویشتن و در بستر « تجربیّات تاریخ و فرهنگ مردم سرزمین خویش »؛ آنهم در میان آدمهای امروزی، اگه روزی روزگاری در برخی از اجتماعات بشری؛ بویژه یونانیان و باختر زمینیان، پرشگاهی به سوی کشف و شناخت رازها و چیستانها و افقهای دیگر سان بود، امروزه روز، یتیمی بی سر و پناه می باشه که محکوم و در بند ملعونیّتها و نفرتها و رانده شدنها و محرومیّتها و در به دریها و آواره گیها و تمسخرها و ریشخندها و متلکها و تحقیرها و ذلالتها و بی اعتباریها شده است.
در نظر بگیر امیر جان!، کتابی در باره ی موضوعی از مسائل حادّ و کلیدی « باهمستان انسانهای یک سرزمین به طور اخص و انسانهای سراسر کره زمین به طور عام » در گوشه ای نوشته و چاپ و منتشر بشه. من همین الان به تو بگویم که بازتاب و تاثیر و استقبال از آن کتاب را میشه فقط در محدوده ای بسیار قلیل از انسانها تجربه کرد. فرض کن در همین دوران ما، متفکّرانی ژرفاندیش مثل: « افلاطون و ارسطو و هیوم و کانت و امثال اینان » وجود می داشتند و آثاری درخور مسائل بشری می نوشتند و نشر می دادند، مطمئن باش سوای تعدادی آکادمیکرهای مجبور و دانشجویان مدرک گرا و برخی علاقه مندان و جوینده گان مستقل، چنان آثاری اصلا و ابدا، وجود خارجی برای میلیونها انسان دیگر نداشتند که نداشتند. ولی برای همین اجتماعات میلیونی و توده ای انسانها تا دلت بخواد می توان هر روز و هر شب از طریق رسانه های جور واجور، خیلی چیزها را تجربه کرد و شاخ نیز در آورد!. از بحث و مناقشه در باره ی رنگ موی فلان ستاره ی سینما گرفته تا شدّت ضربه مشت فلان بوکسور رینگ و رده و مقام ورزشکاران فلان رشته و ساخت و پاختها و گندکاریهای پولیتیکران و هرزه گیهای آوازه خوانان و هنرپیشه ها و سارقین و آدمکشها و دلقکها و نخاله ها و غیره و ذالک. در این دامنه هاست که می توان هدر رفتن و پایمال شدن میلیاردها پول و سرمایه گذاری را به عیان دید بدون آنکه اینهمه امکانها و ثروتهای بر باد رفته بتونند سنگریزه ای از مسائل انسانی را جابجا کنند.
از من بشنو، ای امیر گرانمایه!، در فضای چنین « عوامزده گیهای مدرنیته ای! » حتّا نمی توان به منتشر شدن آثار چنان نوابغی امیدوار بود؛ چه رسد به خواندن و تاثیر گذار بودنشان. حال بگذریم از قوز بالا قوزی که چنان نوابغی در چاهشان می افتند و راه گریزی نیست. اونم اینکه شاید و محتملا مجبور میشن از جیب مبارک خویش مایه بگذارند برای چاپ و پخش کتابهای خودشان!. در باره ی بی بو و خاصیّت ترین و بی اثرترین و پرت ترین و بی راهه ترین چیزها تا دلت بخواد، هزاران هزار کتاب و نشریه و روزنامه و برنامه و شو و مصاحبه و میزگرد و غیره و ذالک برگذار و پخش و منتشر می شود. کارهایی که در کوتاهترین برهه ی زمانی نیز به سرعت باد، برای همیشه از اذهان مردم، محو و ناپدید می شوند. در باره ی این واقعیّت روزمره در کثیری از اجتماعات بشری می توان بسیاری از « فاکتورهای اجتماعی » را برشمارید و انگشت گذاری کرد. ولی یک نکته ی کلیدی را بایستی در « فاکتور یابیهای اجتماعی »، همواره در پیش چشم خویشتن داشت تا بتوان از « سطحیّات مسائل اجتماعی / کشوری / منطقه ای / جهانی »، روزنه ای یافت به سوی « عُمق و ابعاد تاریک مسائل و جست – و – جوی علّتها و کشف ریشه ی فلاکتها و مصیبتها و قهقرائیها و بدبختیهای توصیف ناپذیر اجتماعی و میهنی و جهانی ». دقیقا در بطن رسانه های مختلف شنیداری و دیداری و حضوری و نقشی که برای مردم اجتماعات ایفا می کنند، می توان « شاهکلید تعیین کننده ی افکار عمومی میهنی / منطقه ای / جهانی » را با ژرفبینی کشف کرد و شناخت؛ یعنی شاهکلیدی که می تواند در خدمت سوائق قدرتپرستان و ذینفعان غارتگر، بسیار نقش مساعد و کارآمدی نیز داشته باشد.
امیر خوشمرام!، هزاره ها و قرنهاست که انسانها، « نیازهای روحی و روانی خود » را در دامنه های متافیزیکی « اخلاقیّات و مذاهب و ادیان »، ترضیه کرده اند و همچنان به چنان دامنه هایی، کژ دار و مریز و گاه مالیخولیائی و مجنونوار، وابسته و محتاج و مومن مانده اند. در این عرصات وابسته گیهای روحی و روانی، « نقش تفکّر فلسفی »، همانا سرگذشت اندیشیدن و پرسشگری در باره ی « خطاها و کژفهمیها و اشتباهاتی » می باشه که کنکاش و پُرس و جو در باره ی منشاء آنها، انسانها را به تحوّلات و دگرگشتها و رستاخیزهای روحی و روانی نو به نو، انگیخته و تشویق و ترغیب کرده است و همچنان از راههای مستقیم و نامستقیم و گربه راههای گوناگون، تاثیر می گذارد و بانی تحوّلات ژرف می شود؛ چنانچه البته فرصت و امکانی برای متفکّران و فیلسوفان خویشاندیش و ایده آفرین و مستقل و مسئول به وجود بیاید. رمز و راز « پیشرفتهای تمدّنی و تکنیکی و صنعتی و هنر کشور داری » باختر زمینیان تا امروز در این بوده است که آموخته اند و مصمّم شده اند در باره ی « اشتباهات و خطاها و کژفهمیها و نفهمیها و بلاهتهای » خودشان بیندیشند و راهکارها و پاسخهای درخور را برای مسائل باهمزیستی خودشان بیابند و بجویند و به کار بندند.
بر خلاف باختر زمینیان، ما ایرانیان، متاسفانه و بدبختانه، تمام تلاش خود را در این راه به هدر داده ایم و همچنان به هدر می دهیم که « چگونه می توان خطاها و اشتباهات و کژفهمیها و جهالتهایمان » را کتمان و استتار و گور به گور کنیم و چنانچه در جایی و زمانی، چنان خطاهایی، رسوا و آشکار شدند یا می شوند، بلافاصله فقط به « توجیه و تفسیر و تبرئه و ماستمالی کردن آنها »، همّتهای آکادمیکی / انقلابی / علمی / منفعتی / عقیدتی و امثالهم بکنیم. فجایع مملکتی و مصیبتهای مردم ما نیز از همین رفتارهای کتمانی – توجیهی، ریشه می گیرند. ما تا نیاموزیم چگونه می توان « خطاها و اشتباهات و کژفهمیهای خودمان » را موضوع اندیشیدنها و دستور زندگی خود بدانیم، بی شک، نه تنها نخواهیم توانست مشکلی از مجموعه ی فلاکتهای روز به روز در حال تلنبار شدنهای تصاعدی مردم سرزمین خود را، حلّ و فصل کنیم؛ بلکه حتّا مُعضلات چندش آور اجتماع را غامض تر و لاینحل تر نیز امتداد خواهیم داد. آنانی که شرافتمندانه می زییند و رادمنش می اندیشند و رفتار می کنند و شخصیّت و صمیمیّت فردی دارند و بر آنند با پژوهشها و سنجشگریها و رُک گوییهای خود به فریادهای در گلو شکسته شده ی مردم خود برسند و هرگز و هیچگاه نیز، مجیز هیچ مقتدرانی و ذینفعانی و گرایشهایی را لام تا کام، نگویند و خوشایندشان، سخنی ننویسند و برای کتمان و رتوشگری تبهکاران حکومتی، جبهه گیری نیز نکنند؛ بلکه برای ملّت خویش و ارجمندی انسان به طور کلّی، کوشنده و وفادار به خویش بمانند، چنان انسانهایی می دانند که اندیشیدن در باره ی « کژفهمیها و خطاها و اشتباهات تاریخ و فرهنگ مردم خود »، یگانه امکان و گذرگاهیست که می تواند انسانهای میخکوب و اسیر و ذلیل مانده در چنگال فلاکتهای کشوری و میهنی را مددکار باشد.
جانم برایت بگویم امیر خوبم!، هیچکس نمی دونه در درون دیگری، چه می گذره و چه آشوبها و تلاطمها و دلنگرانیهایی هست. هر انسانی فقط می تونه با شنیدن وصف حال و وضعیّت دیگران، فقط محتویّات ذهنیّت فردی خودش را یاد آوری و تجربه کنه. از فرو چکیدن اشکهای دیگری، من به تجربه ی دلیل گریه های خودم، پی می برم؛ ولی هیچگاه نمی دانم معنای اشکریزی دیگری چیست و چه زخمها و رنج گرانی، قلب او را آزرده است. هیچکس نمی تواند در جلد دیگری، رخنه کنه و همان احساسها و دردهایی را بفهمد و دریابد که دیگری در لهیب سوزنده ی آنها، لحظه به لحظه می سوزد و هیچ فریاد رسی ندارد. بیا امیر جان از من به تو پیشنهاد. از فردا تصمیم بگیر که یک آزمایش سر انگشتی در باره ی ادّعاهای تمام آنانی به دست آوری که در « ایراندوستی و هممیهن دوستی » و امثال این شعارهای جِلفِ دمِ دست!، سالهاست فضای ایرانزمین را با تمام نیّتهای خیر خواهی خود، فقط و فقط آلوده و مسموم کرده اند. تلاش کن ببین آیا می توانی فرقه ای پنج نفره پیدا کنی که جرات داشته باشه « خلاف استدلالها و برهانها و منطق ژرفبین مرا » اثبات کنه و دلاورانه پای حرفهای خودشان بایستند؟. نه جدّی میگم!. برو سراغ مسلمانها. به زیر مجموعه های فرقه فرقه شده شان توجّه نکن. کلا به گرایشی به نام مسلمانها رجوع کن و از آنها بپرس آیا ایران و مردمش را دوست می دارید؟. خواهی دید که اشکها از دیدگان خواهند ریخت و فریادهای وا ملّتا، سر خواهند داد. بعد برو سراغ. کمونیستها. بعد برو سراغ ملّیها. بعد برو سراغ مشروطه خواهان. بعد برو سراغ زرتشتیها. بعد برو سراغ هر کسی که چنان ادّعاهایی داره. می بینی که فریادهای ملّت دوستی و ایرانپرستی آنها، گوش ماهیان اعماق اقیانوسها را کر می کنه. ولی من می پرسم، واقعیّت ملموس و عینی اینهمه ادّعاها تا امروز برای « ایران و ایرانی » چی بوده؟. آیا سوای « جنگ حقیقتهای خیر خواهنده که ویرانگر مام وطن هستند »، چیز دیگری نیز بوده است؟.
اون روزهایی که من دبستان می رفتم؛ معلّم حسابمون به ما، معادله های کسری می داد و می گفت حلّشون کنید. به ما یاد داده بود که برای حلّ معادله ی کسرهای با صورت و مخرجهای مختلف و عجیب و غریب، بگردیم و « مخرج مشترک » آنها را پیدا کنیم تا از پس حلّ معادله بر آییم. من ای امیر نازنین!، از تو و دیگرانی که احتمالا این نوشته های درد آلود و سوخته وجودم را می خوانند، با التماسی منتظر پاسخ می پرسم، آیا « مخرج مشترک تمام مدّعیان تاق و جفت ایراندوستی و یسل کشی برای مردم ایران » سوای « ایران و مردمش » می باشند بدون هیچ استثنایی؟. خب!. پس چگونه است که چنین « مخرج مشترکی » هرگز نمی تونه آن معادله های مدّعایی / کذّایی را به سوی « همگرایی و هماندیشی و همکاری و همعزمی و همرزمی و مسئولیت و بیداری و هوشیاری از بهر خشنودی و بهبودی و سرفرازی مردم و میهن » به طرف یکدیگر سوق دهد؟. چگونه است؟.
در تدقیق شدن برای یافتن پاسخ می توان گفت مسئله اینه که هر کسی به تنهایی و مطلق حکومتوار، خیر ما را می خواهد و با خیرخواهیهای خودش تا امروز نیز فقط جهنّمهای وحشتناک و طاقت فرسا را برایمان به ارمغان آورده است. مسلمونش، خیر ما را می خواد. آخوندش، خیر ما را می خواد. مجاهدش، خیر ما را می خواد. کمونیستش، خیر ما را می خواد. توده ائیش، خیر ما را می خواد. فدائی اش خیر ما را می خواد. چریکش، خیر ما را می خواد. اطّلاعاتی اش، خیر ما را می خواد. شکنجه گرش، خیر ما را می خواد. گیوتینچی و میر غضّب و دژخیمش، خیر ما را می خواد. تروریستش، خیر ما را می خواد. ملّی اش، خیر ما را می خواد. مصدّقی اش، خیر ما را می خواد. لیبرالش، خیر ما را می خواد. مشروطه خواهش، خیر ما را می خواد. زرتشتی اش، خیر ما می خواد. آکادمیکرش، خیر ما را می خواد. سلطنت طلبش، خیر ما را می خواهد. آمریکا، خیر ما را می خواهد. انگلیس، خیر ما می خواهد. روسها خیر ما را می خواهند. عربها، خیر ما را می خواهند. نویسنده و شاعر و پژوهشگر و سینماگر و غیره و ذالکش، خیر ما را می خواهند. ترکها، خیر ما را می خواهند. اروپائیان، خیر ما را می خواهند. پدر و مادر و خواهر و برادر و خویشان و آشنایان و دوستانمان نیز خیر ما را می خواهند. همه و همه، خیر خواه ما هستند و هیچکس به خودش این ظنّ را نداره که خیر خواهی اش می تونه نیّت سوء با عواقب رفتارهای خبیث و غارتگر و فریبنده و آه از نهاد ما بر آوردنده داشته باشه. مگه غیر از این بود و هست که « خمینی و اخانید » تا امروز با تمام جنایتهایی که مرتکب شده اند و با وقاحتی توصیف ناپذیر هنوز مرتکب می شوند، فقط خیر ما را خواسته اند؟. تراژدی قضیه را ببین که حتّا « آریابرزن زاگرسی » نیز، خیر ملّت را می خواهد و سالهاست که با خیرخواهیهای خودش، گرز و تازیانه ی سنجشگریهای ریشه براندازش را بر گرده ی جهالتها و حماقتها و بی شعوریها و نفهمیها و رذالتهای اعتقاداتی و نظری و عقیدتی مومنون و مذهبیون و ایدئولوژی زده گان و مُتعه گان و آکادمیکرها و پیر پاتولهای فسیل شده ی دانشکده های ادبیّات و مترجمان و یسل کشان پولیتیک با تمام نیرو و صراحت لهجه فرو می آورد و ککش نیز نمی گزه!.
امیر جان!. اگه ناگهان در گوشه ای شنیدی یا دیدی که « امریکا و ایران » در یک جنگ ناخواسته با همدیگه، گلاویز شدند، مطمئن باش که از زد و خورد این دو ناحریف، هیچ چیزی عاید ملّت ایران نخواهد شد؛ زیرا آنچه که خودش را اپوزیسیون می نامد از لحظه ی قدرتربایی اخانید تا همین ثانیه های گذرا ثابت کرده اند که از « بی شعورترین و احمق ترین و نفهم ترین و سرگردان ترین و خبیث ترین و رذل ترین و بی مغزترین مدّعیانی » انباشته شده است که من تکیه کردن به آنها را خطایی فاحش می دانم و امید بستن به آنها؛ یعنی اینکه هیچ فردایی برای ملّت و سرزمینم نمی بینم که نمی بینم. خودمون را گول نزنیم امیر جان!. آنانی که نیک منش و دلیر و اندیشمند هستند، همواره بسان ستاره ی شمال در حال درخشیدن می باشند. خواه ما به آنها عنایتی داشته باشیم. خواه نادیده بگیریمشان. آنان هستند و بودشان، علّـت درخشش آنهاست. انسان خوب و رادمنش و اندیشنده را در پرانتز بگذاریم دوست من. استثناها همیشه در تاریخ ما از کهنترین ایّام تا همین امروز بوده اند و هستند و خواهند بود. ما اگه چیزی به نام « اپوزیسیون حکومت کانیبالیسم فقاهتی » می داشتیم، مطمئن باش که آخوندها هرگز نمی تونستند نزدیک به سه دهه ی تمام، حکومت و اقتدار فاجعه بار بر ایرانزمین و مردمش داشته باشند. هرگز! اصلا دوام سیطره ی فقاهتی با شمشیر گیوتینی اش، خبر از بی آلترناتیوی آن می دهد؛ و گر نه چطور ممکن بود که ایرانیان با آن ذکاوت و هوش اعجاب برانگیزی که دارند تا امروز تمییز و تشخیص نداده باشند که حمله ی آمریکا، اگه ویرانیها به بار آورد، دست کم می تونه این مزیّت را داشته باشه که « آزادی و آبادانی را و همچنین از شرّ آخوند جماعت و اسلامیّت شمشیر اقتلویی راحت شدن را برای همیشه ی تاریخ ایران » به دنبال خودش بیاورد؛ اگه « اپوزیسیون ادّعایی به راستی، اپوزیسیون فهمیده و فرهیخته ای می بود ». من می پرسم کو و کجایند چنان اپوزیسیون با مغز و شعوری که چنین مسئله ای را بفهمند؟. کو؟. به من نشان بده ای امیر نازنین.
آنچه من تا امروز در پیرامون خودم تجربه کرده ام، گروه گروه آدمهای مذهبی / ایدئولوژیکی و همعقیده و همپالکی و هم مسلک و مافیایی می باشه که چنگال تیز کرده اند برای بلعیدن باقیمانده ی لاشه ی کشوری و مردمی که نامش « ایرانی و ایرانزمین » می باشه. از بحثهای پر طمطراق و بی مغز چیز نویسان در سایتهای اینترنتی برایم سخن نگو که من یکی سالهاست با « فیل هوا کردنهای آنها » از خنده دارم می ترکم. امان از اینهمه « دائی جان ناپلئونهای رنگارنگ ». این گروههای پراکنده و خاصم سر سخت یکدیگر فقط شعارشان « خیرخواهی برای ایرانی و ایرانزمین » می باشه. چه در گذشته های نه چندان دور و چه امروزه، محصول خیرخواهیهای اینگونه مبارزان را از زبان شاعر جگر سوخته ای به نام « خسروی کرمانشاهی » بشنو و دریاب غمهای ریشه بر انداز مرا ای امیر عزیز.
غمِ خویش، کم خور که کم مانده باشد ...... که بر تو، بگریند آل و تبارت دمی غم خور از بهرِ ایرانِِ ویران ...... که پرورده یک عُمر، اندر کنارت برین مادرِ ناتوان، مویه سر کن ...... وز او پُرس، کآخر، چه شد اعتبارت؟ چه آمد بر آن چهره ی تابناکت؟ ...... چها رفت بر طُرّه ی تابدارت؟ کجا رفت آن قدرت تاج بخشت؟ ...... چه آمد بدان زیور شاهوارت؟ کجایند آن زاده گان غیورت؟ ...... که بینند امروز، اینگونه زارت کجا رفت طهمورثِ دیو بندت؟ ...... کجا شد کیومرث گیتی مدارت؟ سیامک کجا رفت و جمشید و جامش؟ ...... نریمان، کجا رفت و سامِ سوارت؟ که گریند بر غارتِ گنج و مالت ...... برین زاری ِ کار در کارزارت کجا کاوه و پورهای جوانش؟ ...... که بینند بر کتفها، رسته مارت کجایست دارای اصغر که بیند ...... دریده است پهلو ز جان و سیارت دریغا که از « ناخلف زاده گانت » ...... تبه گشت، پیرایه ی افتخارت کشیدند اندر جبین، نیل ننگت ...... نهادند بر گونه ها، داغِ عارت چو اخوانِ یوسف، « پسرهای زشتت » ...... فکندند اندر تکِ چاهسارت نکردند آزرمی از دشمن و دوست ...... فروختند با درهمی کم، عیارت یهودی منش، مسلمینِ ریایی ...... مسیحا صفت، بُرده تا پای دارت ز سر بر گرفتند، تاج کیانت ...... به تارک نهادند افسر ز خارت به دشمن سپردند ای مهربان مام ...... که از کین برآرند از سر، دمارت ز هر سو چو گرگانِ درّنده اعدا ...... فکندند در پرّه همچون شکارت ربودند از گردن و سینه عقدت ...... کشیدند از گوشها، گوشوارت زبیگانگان، مادرا!، چند نالم؟ ...... که کردند « خویشان »، چنین تار و مارت نمانند بر جای از این خودپرستان ...... که خندند بر چهره ی شرمسارت
دیوان « محمّد باقر میرزای کرمانشاهی » متخلّص به خسروی [ 1266 ه.ق. – 1338 ه. ق. )
تا سپیده دمی امیدبخش دیگر، جامهای شرابت بر وجود عزیزت، گوارا باد! و قلب تپنده ات از مهر ایران، پر شور و حال باد!. ...... » ///. ------------------------------------------------------------------------------------------ آریابرزن
زاگرسی
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| E Mail = zadgah@hotmail.com |
Copyright: Zadgah.com 2008 |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||