|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
دگرگونی
تنها از بيرون امکان پذير است
پيش
درآمد
سقوط ايران سی ساله گشت و سی و يکمين نوروز ما هم در تباهی و سيه روزی و غم و ماتم طی شد، ليکن ما، همچنان در همان افکار سی سال پيش، و بسياری اصلآ درست در زد و خورد ها و چاقوکشی های فضای پنجاه ـ شصت سال پيش ايران. بی اينکه حتا دو درصد از ما هم، از اينهمه سفاهت و تباهکاری سی ساله، کوچکترين درسی هم آموخته باشيم. ای داد بر من! براستی کيستيم ما و چگونه هستيم ما؟ بی تعارف، درست بسان مشتی کودک منگل و عقبمانده ی ذهنی که حتا آب دهنشان را هم نمی توانند جمع کنند. با اينحال، ادعا پشت ادعا، گنده گويی از پی گنده گويی. ما همه چيز دان های هميشه طلبکار حتا به گردش زمين هم اعتراض داريم. به تابش خورشيد هم ايراد می گيريم و خلاصه همه در تمامی رشته ها دانشمند و متخصص هستيم. هيچ ملتی را هم از خود هشيار تر و دانا تر نمی دانيم. به آمريکائيان که درس سياست می دهيم، فرانسوی ها را خوار و حقير می شماريم، آلمانی ها را پسمانده می خوانيم. مشتی منگل ايران بربادده و ملاباز که پا را از اينهم خيلی خيلی فراتر نهاده و اصلآ حتا هلندی ها، دانمارکی ها، سوئدی ها، نروژی ها، انگليسی ها را هم سلطنت طلب و پست و بی شعور می خوانند. يعنی دموکرات ترين و آزاد ترين مردمان دنيا را! ليکن در عالم حقيقت چه؟ مردمی هستيم تا گلو در کثافت و ننگ و نکبت و بی آبرويی فرو رفته. مردمی آن اندازه کند ذهن و کودن، که سی سال است درجا می زنند و همچنان هم در همان کلاسی نشسته اند که سی سال پيش نشسته بودند. درست هم همان نخستين درس سی سال پيش را تکرار می کنند. الف، ب ، پ، ت. الف، ب ، پ، ت... و تکرار و تکرار و تکرار، و باز هم تکرار. دلخوش با همين اباطيل و غنوده در سايه ی درخت تنومند خوشباوری های خويش. با اين رويا های شيرين که گويا ايران همين فردا آزاد خواهد شد و پس از آنهم که، فورآ به بهشت دموکراسی و حقوق بشر و امنيت و آسايش و رفاه مبدل خواهد شد. از روی همين سفاهت هم، دائم هم در حال کنفرانس و نشست برپا کردن برای ايرانی که اصلآ حتا اميد به ماندگاری آن هم نيست! بی اينکه اين فلکزده ها دستکم در ذهن کوچک خودشان و برای خودشان هم که شده، برای اين چند پرسش اساسی پاسخ های منطقی پيدا کنند که اين ايران چگونه آزاد خواهد شد؟ چه فرد يا کسانی قرار است که ايران را آزاد سازند؟ با چه نيرويی؟ با چه شيوه هايی و اصولآ با کدامين راهکار و برنامه...؟ حال گلستان شدن اين ويرانسرای ايران نام، اصلآ پيشکش که به شرافت سوگند، شعور حتا يک وحشی آدمخوار جنگلهای آفريقا به تنهايی، از شعور تمامی اين کنفرانس چی ها و مدعيان روشنفکری روی هم نيز به مراتب بيشتر است. مرادم تحقير کسی و سرکوفت زدن نيست. اما حقيقت عريان و کلام شرافتنمدانه مگر جز همين است که نوشتم؟ مگر جز اين است که ما در سی سال گذشته، سال به سال عفب تر رفته و روز به روز بيشتر از شرفت و حيثيت و اعتبار ساقط گشته ايم. طبيعی هم هست که هر سال از سال پيش سيه روز تر و بی آبرو تر شويم. مگر جز اين است که "محصول کسی بر می دارد که دانه ای افشانده و نهالی هم کاشته باشد". ما نه تنها هيچ نکاشته، بلکه سی سال هم هست که در حال خرج کردن سرمايه ی های تاريخی و حيتيت ملی و توان مادی عصر پهلوی هستيم. در اين زمينه هم، ميان سربران جمهوری اسلامی و منگل های سياسی و روشنفکری ما هيچ تفاوتی وجود نداشته. از اينروی هم، با هر چه کمتر شدن آن اندوخته تاريخی ملی و سرمايه های مادی، شرف و اعتبار ما نيز در جهان کمتر و کمتر می شود. باری، گذشته ها هر چه بوده، ديگر گذشته است و بازگرداندنی نيست. پس، خردمندانه و سازنده اين خواهد بود که کوشش کنيم که دستکم از هم امروز ديگر اميد از اين سفيهان و خود بزرگ انگاران بريده و خود به آينده بيانديشم. مرادم از انديشه هم، تنها خود انديشه نيست. زيرا انديشه اگر ميوه ای بنام "عمل" ببار نياورد، نامش "وراجی" است که پشيزی هم ارزش ندارد. با نظريه پردازی صرف و کنفرانس و مقاله نويسی و شعار و مبارزات اينترنتی که نمی توان کاری از پيش برد. با چنين نگرش و باوری، آنچه در پی خواهد آمد، راهکاری عملی خواهد بود برای نجات ايران. نگارنده همچنين برنامه ی خود برای زمان پس از فروپاشی اين نظام را نيز خواهم آورد. آنهم برای آن چند درصد ايرانی راستين و فرزانه که راستی ها را بر روی زمين می بينند نه در عالم شعار و هپروت. ايرانيانی با شرف و با وجدان و از همه مهم تر، بی ادعايی که «خودپرستی» را بجای «ميهن پرستی» به مردم قالب نمی کنند و عقده ی رياست ندارند. زيرا پس از سی سال تجربه تلخ و خونبار و مشاهده عينی اين حقيقت که ايران را اصلآ همين خود بزرگ انگاری ها بر لبه پرتگاه نيستی کشانده، ديگر هرگونه اميد بستن به اين کنفرانس چی ها و عقده ای ها، براستی يک نادانی محض است. به هر روی، من اين راهکار خود را در چند بخش خواهم آورد. هرگز هم انتظار ندارم که در شروع کار، حتا صد نفر هم با من همگام شوند. از شما هم که راهکار مرا عملی می بينيد، می خواهم که چنين انتظاری نداشته باشيد. مهم شروع کردن و جدی بودن است. چنانچه ما عزمی راسخ داشته و نشان دهيم که کارمان جدی است، ترديد نکنيد که روز به روز بر شمار مان افزوده خواهد شد. اين که می نويسم گرچه بسيار تلخ، ليکن يک راستی است که ما در جهان حقيقی، در حال حاضر حتا يک جمعيت متشکل صد نفره ی با برنامه هم در ميدان نداريم. تمامی اين هياهو و مثلآ احزاب و گروه ها و جمعيت ها و اتحاد ها ... همه و همه قلابی و همه ی گنده گويی ها هم، تمامآ شعار های ميان تهی و بی پشتوانه است. پس بر ما است که دست از مبارزات مجازی برداشته، عنصر سياسی گشته و يک آلترناتيو راستين را شکل دهيم. بگونه ی فيزيکی و عملی هم به ميدان مبارزه بيائيم. من تمام اين مسائل را يک به يک روشن خواهم کرد. در پايان اين مقدمه، دوست می دارم که مطلبی را هم بياورم که چندی پيش آنرا برای دوست گران ارجی نوشتم. آن مطلب اين بود که، در مثل است که يک ديوانه سنگی بر چاهی می افکند و هزار عاقل و فرزانه در بيرون آوردن آن از چاه وا می مانند.از آنجا که هيچ کار ما ايرانيان شباهتی به ديگر آدميان ندارد، بر اساس همان قاعده ی «عوضی بودن ما»، بيرون آوردن اين سنگ لعنتی که ميليون ها نابخرد آنرا در چاه افکندند هم، تنها به دست معدودی ايرانی باشرف و براستی ميهن پرست خواهد بود نه گله های انسانی. در اين مورد ترديد نداشته باشيد. فقط بايد خودباری وعزمی قوی و غيرتی راستين داشت. کليد آزادی ايران در دست ما است وارون اينکه عده ای اين اصل نااصل را ملکه ی ذهن پاره ای از هم ميهن کم آگاه ما ساخته اند که گويا«سرنوشت ايران را بايد ايرانيان درون رقم زنند»، اتفاقآ از ديد من سرنوشت ايران را نه آن هفتاد و اندی ميليون هم همين ما در درون، بلکه همين ما چند ميليون گريختگان بايد رقم زنيم. يعنی اگر خرد و اراده داشته باشيم می توانيم رقم زنيم. اينکه "خارج نشينان نمی توانند برای ايران نسخه صادر کنند"، اصلآ همان سخن انحرافی و خواست رژيم جمهوری اسلامی است که بخش بزرگی از ما گريختگان هم با باور بدان، در اين جهان آزاد و با اين همه امکانات، دست روی دست گذارده و شاهد نابودی ميهنمان هستيم. از اين روی هم، روی سخن من در اين نوشته تنها با هم ميهنان خارج نشين است نه با مبارزان درونی. وقتی در درون، اعتراض به عدم دريافت يک سال حقوق از سوی کارگران نگونبخت که سهل است، حتا تحقيقات در مورد بيماری ايدز، اعتراض به داشتن چند هوو از سوی زنان و حتا رژلب ماليدن و چکمه پوشی آنان هم کار هايی در رديف براندازی محسوب می شوند، پس اين مردم در اسارت کامل، اصلآ با برخورداری از کدامين آزادی مدنی و از راه تشکيل چه نهاد هايی خواهند توانست که خود را متشکل ساخته و با انسجام و برنامه، اين رژيم جاسوس پرور و وحشی و سرکوبگر را به زير کشند؟! دامنه جاسوسی و دخالت جمهوری روضه خوان ها در زندگی مردم تا بدان اندازه گسترده است که سازمانهای جاسوسی آن، ديگر حتا در اطاق خواب و توالت سرسپردگان و گماشتگان خودشان هم دوربين و ميکروفون مخفی کار می گذارند. فراموش نکنيد که بر اساس نوشته رسانه های خود رژيم، در آخرين نمايش انتخاباتی مجلس روضه خوان ها، شورای نگهبان، صلاحيت دو کانديد نمايندگی را با اين دلايل رد کرد که يکی از آن وفاداران به رژيم، در شب تاسوعا با همسر خود سکس داشته، و آن ديگری در توالت خانه خود ايستاده ادار کرده بود. بنابر اين، در چنان فضای کاملآ بسته و جاسوسی و پر از مزدور که همگان در خانه های شيشه ای می زيند، انتظار برنامه ريزی از مبارزان درون، کاری تشکيلاتی و جمعی برای مبارزه با رژيم از سوی هر کسی که باشد، بدانيد که يا آن آدم فردی است که از سر کوی شعور هم عبور نکرده و يا شيادی که بگونه ای پنهانی برای رژيم کار می کند. درست است که ضربه ی نهايی به اين رژيم و هر نظام فاشيستی ديگری بايد در درون و بوسيله مردم زده شود، ليکن وقتی در درون حتا حق نفس کشيدن نيز نباشد، نهاده فرماندهی و هماهنگی بايد در بيرون از کشور تشکيل شود. مادام هم که چنين نهاد مورد پذيرش دستکم در صدی از مردم داخل، در همينجا و بيرون از کشور تشکيل نيابد، کوچکترين اميدی به درون نبايد داشت. البته ممکن است که گهگاهی جنبش های اعتراضی از سوی مردم بجان آمده به وجود آيد که تا کنون هم چند بار به وجود آمده، ليکن از آنجا که آن حرکات، فاقد سازماندهی، بدون برنامه و رهبری و از اينها مهم تر، بدون پشتوانه و استمرار خواهد بود، به زودی و به آسانی سرکوب شده و جز خسارت و گرفتار گشتن دلير ترين نيرو های خط اول مبارزه، هيچ دستاورد ديگری نخواهد داشت. کما اينکه تمامی جانفشانی های گذشته ی مبارزان درون تا کنون جز گرفتاری و مرگ خودشان، هيچ دستاورد ديگری نداشته. با اين توضيح، پس اميد بستن به درون، بی وجود نهادی در بيرون، نه تنها بی حاصل، بلکه اصلآ کاری نابخردانه و بسيار بسيار خطرناک هم هست. زيرا در چنان فضای گورستانی، در بهترين حالت هم تنها يک انفجار همگانی بی برنامه به وجود خواهد آمد که هيچ فرد و نهادی هم قادر به سمت و سو دادن و مهار آن نخواهد بود. انفجاری از خشم اما بدون هدف که تنها می تواند کشور را دچار هرج مرج و آشوب و انتقام گيری و حتا جنگ داخلی ساخته، در پی آمد آنهم اصلآ يکپارچگی ايران را از ميان برد. و شک هم نکنيد که اين انفجار بزرگ دير يا زود از راه خواهد رسيد. از اينروی، کار اساسی و مشکل اصلی ما در همين بيرون است نه درون. زيرا اگر ما بتوانيم در همين خارج يک نهاده منسجم و پرقدرت مردمی به وجود آوريم که هر دستگيری و ظلم و سرکوب و حبس و اعدامی را در درون برای رژيم بسيار هزينه دار سازد، ترديد نکنيد که هم رژيم ديگر نخواهد توانست که هر بلايی را که خواست بر سر مبارزان و مردم ما بياورد و هم اينکه خود آن مبارزان و مردم خودشان را به اين نهاد متصل خواهند نمود که از حمايت آن برخوردار گردند. از همه ی اينها حياتی تر هم اينکه، آن انفجار در راه، فرمان و کنترلی خواهد داشت و به سوی هرج و مرج و خواهر و برادر کشی نرفته و در نتيجه به تجزيه ی ايران منجر نخواهد شد. بگونه ای که ما حتا حسرت همين روز های نگونبختی را هم بکشيم که ايران همچنان يکپارچه بوده و دستکم در جوی شهر ها خون جاری نبوده است. مسئله ديگر اينکه، در صورت تشکيل چنين نهادی، هر اندازه که ما در بيرون نيرومند تر عمل کنيم، به همان ميزان به مردم درون دل و جرات بيشتری خواهيم داد. وقتی هم که هزينه ی مبارزه کاهش يابد، شک نکنيد که روز به روز تعداد بيشتری وارد ميدان کارزار شده، مبارزه آشکار تر گشته و همه گير تر خواهد شد. از اين رهگذر هم، هر روز بيش از روز پيش، معادله قدرت به نفع مردم داخل بهم خورده، پيروزی ما در اين پيکار ملی حتمی خواهد بود. آنهم با کمترين هزينه ی جانی و مالی و امنيتی. با بودن چنين نهادی، اصلآ مقامات ميهن دوست بريده از رژيم هم ديگر آدرسی مشخص برای پيوستن به جبهه ی مردمی خواهند داشت. کسانی که لازم هم نيست که پست خود را رها سازند، بلکه بايد با دادن تضمين هايی بدانان بوسيله اين نهاد رهبری، از ايشان خواست که همچنان در پست های خود بمانند و پايه های اين رژيم ضد ايرانی را از درون پوک کنند. اين سخن از اينروی آوردم که دير سالی است که عده ای آدم غيرسياسی، ناسنجيده و با شعار و داد و فرياد به آرتشيان و پاسداران و بسيجيان می گويند که:«آی، بياييد به مردم بپيونديد!». اما اين عناصر ناآگاه، اصلآ خودشان هم نمی دانند که آدرس تشکيلات و دفتر و دستک اين «مردم» که می گويند، کجاست. گرفتم که اصلآ فردا چهل ـ پنجاه افسر، چهار وزير، پنج وکيل و شش فرمانده هم خواستند که به مردم بپيوندند. خوب، اين جبهه ی مردم کجاست و آن بيچاره ها بايد به کدام آدرس مراجعه کنند؟ آنان بايد به کدامين آدمها اعتماد کنند که به رژيم لو داده نشوند؟ آن فلکزده ها بايد از چه کسانی تضمين بگيرند که فردا پس از آزادی ايران اعدام نشوند و هزاران پرسش بی پاسخ ديگر. اينکه ديده می شود تمام بريدگان و فراريان از دست رژيم به دولت امريکا يا به دولتهای اروپايی پناهنده می شوند و تمامی اطلاعات ارزنده ی خود را هم در اختيار دولتهای اجنبی قرار می دهند، بخاطر اين است که آنها اصلآ حنا يک آدم مورد اعتماد هم در اين اپوزيسيون هفتصد و هفتاد و هفت رنگ هميشه در حال جنگ با يکديگر پيدا نمی کنند. بنابر اين، در فقدان يک اپوزيسيون شناخته شده و مورد اعتماد، برای آنها چاره ای جز اين نمی ماند که به يک دولت اجنبی بپيوندند و از آنها تضمين امنيتی بگيرند. با آنچه به شکلی فشرده آوردم، پس نجات ايران در دست ما بيرونيان است نه در دست درونيان اسير و دربند. حال اين بر ما است که يا همچنان به اين مقاله نويسی ها، ايميل پراکنی ها، مبارزات تلويزيونی، پرونده سازی ها، داد و بيداد ها، نفرت پراکنی ها، دشمن تراشی ها و اين جنگ های فرسايشی سی ساله با همديگر ادامه دهيم، يا از همين امروز ديگر دست از اين کار های دشمن شادکن و سفيهانه برداشته و به نيروی راستين سياسی بدل شويم. يعنی به کاری سياسی بپردازيم که هدف و برنامه ی مشخص و پشتوانه و تداوم داشته باشد. به همان کازار خردمندانه و ميهنی که چهارچوب آن را آوردم و ترديد نداشته باشيد که در چنين مبارزه ی هدفمند و سياسی، پيروزی از آن ما و باخت و فروپاشی با رژيم خواهد بود. نه همان کار های بی حاصل و فرعی که هيچ به کار آزادی ايران نمی آيد. کم کمک دارد حتا تمامی گورستانهای غرب هم از مردگان ايرانی پر می شود و عده ای همچنان در اين غربت دلخوش به اينکه مثلآ پاسخی دندان شکن در برابر مقاله فلان تجزيه طلب نوشته اند. يا بر روی آنتن فلان راديو و تلويزيون رفته و شعار مرگ بر جمهوری اسلامی سر داده اند يا اينکه در حال باز کردن مچ تريتا پارسی و هوشنگ امير احمدی و ولی الله نصر... هستند. چه خوب است که آقای حسن داعی و ديگر افشاگران از اين پس در مورد لابی کردن خود باراک حسين اوباما و وزير خارجه اش خانم کلينتون و ديگر وزرای دولت آمريکا و نمايندگان کنگره ی آن کشور هم افشاگری کند. زيرا حال خود مقامات درجه اول دولت آمريکا هستند که در حال جوش دادن رژيم روضه خوان ها به دولت آمريکا هستند نه امير احمدی و پارسی و ديگران. من البته هرگز نمی خواهم که کوشش های آقای داعی و ديگر مبارزان را به زير پرسش برم. بحث من بر سر بی فايده بودن اين روش های مبارزاتی است. همچنان که سی سال شعر سرودن و شعار و داد و فرياد و برای احمدی نژاد و خامنه ای و خاتمی و رفسنجانی ... جوک و شعر ساختن و آنرا با ايميل به اينسو و آنسوی جهان فرستادن و مثلآ افشاگری هيچ فايده ای نداشته. همانگونه که اين نزاع های سفيهانه ی اينترنتی و جنگهای راديو تلويزيونی هم پشيزی ارزش نداشته و ندارد. کار سياسی در همه جای جهان يعنی بگونه ای فيزيکی در ميدان مبارزه بودن. يعنی از جای گرم و نرم و از پشت ميکروفون و کامپيوتر به خيابان و ميدان و جلوی نهاد ها رفتن و اعتراض کردن، تظاهرات راه انداختن، فرياد زدن و متحصن شدن. نه ايميل پراکندن و راديو تلويزيون گوش دادن و با اين و آن چت کردن. چه بسيار ايرانيانی که اصلآ از سر ميهن پرستی و از روی راستی تمام شبان و روزان عمر خود را صرف همين مبارزات کرده و سرانجام هم آرزوی ديدن دوباره ی ميهن خويش را با خود به گور بردند. بسيار هم طبيعی بود که آنان در همين غربت از دنيا بروند. چه که آن مبارزات دُن کيشوتی و مجازی اصلآ مبارزه نبوده که به آزادی ايران هم بيانجامد. بايد از سرنوشت اين عمر به هدر دادگان عبرت گرفت و به خود آمد. سی سال بيراه رفتن و مرتب رفوزه شدن آيا کافی نيست؟! آيا ما نيز می خواهيم با همين کار های بی فايده روزگار بگذرانيم و در همينجا به خاک سپرده شويم؟ مگر نمی بينيم که حتا پس از سی سال مثلآ مبارزه کردن هم همچنان در اين تونل ظلمانی کوچکترين کور سويی از اميد رسيدن به روشنايی از دور پيدا نيست. حاصل اينکه، مادام که ما يک تشکيلات رهبری ـ آنهم در همين خارج ـ نداشته باشيم، تا زمانيکه ما از پشت کامپيوتر و از برابر تلويزيون و راديو بپانخاسته و به ميدان حقيقی مبارزه نياييم، مادام که ما عمل سياسی را جايگزين شعار و مقاله نويسی و ايميل پراکنی نکنيم، آب از آب تکان نخورده و هيچکدامی اين تلاش های مجازی ما پشيزی هم فايده نخواهد داشت. و حال در اينجا اين پرسش اساسی پيش می آيد که رهبر بايد چه کسی باشد؟ من پاسخ اين پرسش را بروشنی خواهم داد. پيش از آن اما، بايد تکليف اين راهکار عملی خود را با شاهزاده رضا پهلوی روشن کنم. بدين شکل که باز و بی پرده بنويسم که او در اين راهکاری که من به توفيق آن صد در صد باور دارم، هيچ نقشی ندارد، مطلقآ هيچ! نه تنها اين، بلکه من شرافتآ ديگر حتا مايل به هدر دادن يک دقيقه از زمان خودم هم برای نوشتن چند جمله در مورد اين آدم نيستم. زيرا که ديگر نه کوچکترين اميدی به اين فرد حراف و بی خيال دارم و نه اصولآ باوری به سخنان وی. دلايل اين عدم علاقه ی خود را هم قبلآ توضيح داده ام، بويژه در مانيفست خود. با اينهمه ازآنجا که
به محض سخن گفتن از رهبری، باز عده ای
فورآ پای او را به ميان خواهند کشيد، ناگزيرم که
يک بار ديگر هم برای روشن شدن ذهن آن عزيزان خوشخيال و روياپرداز که هنوز هم
منتظر اقدامات عملی اين فرد گريزان از عمل و متنفر از
مسئوليت هستند، نکات ديگری را هم به آن نوشته های پيشين خود بيافزايم.
البته مانند هميشه، باز
هم بدون تعارف و خودسانسوری. با اين هدف که هيچ چيزی
پوشيده نماند. چون در کار ميهنی، من يکی که اصلآ اهل تعارف و ماله کشی نيستم.
امير سپهر
شاهزاده
رضا پهلوی مرد اين ميدان نيست سرچشمه ی سخن چرا که همگان حتا در اين روز های بی فردا هم کماکان به همان گنده گويی ها و مقاله نويسی ها و دُن کيشوت بازی ها و جنگ بر سر حقانيّت مردگان مشغول هستند. همچنان هم نه کسی احساس مسئوليتی می کند، نه اقدامی برای نجات ايران و نه اصلآ هيچ ايرانی از اين بابت کوچکترين دغدغه و دلشوره ای به خود راه می دهد. پس آنچه خواهم نوشت نه برای کوبيدن شاهزاده رضا پهلوی، نه برای ابراز دشمنی شخصی با او و نه حتا يک اتوريته ی سياسی ساختن از راه ستيز با وی، بلکه بيان روشن و بی لکنت ديدگاه های شخصی خودم در مورد شاهزاده رضا پهلوی خواهد بود. ديدگاه هايی که آنرا هم البته از راه مشاهده ی کار های او و تجربيات عينی چند دهساله به دست آورده ام، نه اينکه صرفآ از سر مهر و يا کين و احساسات شخصی بدين مواضع رسيده باشم. آنهم تنها به سبب دلشوره ی شديدی که برای اضمحلال سرزمين مادريم دارم و دلم نمی خواهد که من نيز همچنان به همين روشنفکربازی ها و عقده گشايی های مسخره و بی حاصل ادامه دهم. از اينروی هم در همين آغاز، هر نوع فحاشی به شاهزاده رضا پهلوی را در زير چتر حمايت از خود و ديدگاهايم، از هم اکنون به شدت محکوم می کنم. من نه هوادار پرخاشگر و فحاش می خواهم و نه اصلآ کوچکترين سنخيتی با آدمهايی دارم که احساسات شخصی و دوستی ها و دشمنی های خود را به ميدان سياست می کشند. سياست که عرصه ی چاقوکشی و فحاشی و تهمت زدن نيست. من ده هوادار متين و خردمند و اهل منطق و استدلال خود را با ده هزار هوادار فحاش و حتا احساساتی عاشق ديدگاه هايم عوض نمی کنم. چرا که در گذشته يکبار بجای کيستی افراد و کيفيت، به کميت بها داده و به هر انسان بی منطق دوستدار خود نزديک گشته و او را زير چتر حمايت گرفتم، سپس هم که تاوان اين اشتباه بزرگ خودم را پرداختم، آنهم با بهايی بسيار سنگين. در اينجا بی تعارف، بی اينکه ابدآ خود را مراد داشته باشم، تنها برای تلنگر زدن به ذهن پاره ای و از اشتباه بيرون آوردن آنان، می خواهم اين نيز بنويسم که اصولآ يکی از بزرگترين شيادی ها در ميهن ما همين بوده که کسان بسياری، مشروعيٌت و نام و اعتبار قلابی خود را نه از راه کوشش و سازندگی و خدمت به ميهن، بلکه يا از راه پريدن به اين و آن و تخريب چهره ی ديگران کسب کرده اند و يا از سنجاق کردن خود به شخصيت های صاحب نام. در نود درصد موارد هم البته چسباندن خود به مردگان و رفتگان. چون اين شيادان خوب می دانند که آن بيچاره ها ديگر در ميان نيستند تا مچ ايشان را باز کنند و به مردم بگويند که هيچ سنخيت و قرابت فکری و رفتاری با اينگونه الوات بی سر و پا و ناآگاه ندارند. جمله ی "از اشتباه بيرون آوردن" را از اينروی آوردم که بدبختانه بخشی از مردم ما هم اين (هواداری از مردگان) را برای خود به ملاک داوری در مورد ميهن پرستی و حقانيت اشخاص مبدل ساخته اند آخر. يعنی پاره ای، هر کلاش بی هويتی که از يک شخصيت ملی مرده دم می زند را فورآ يک فردی ملی و ميهن پرست به حساب می آورند. بی توجه به اين راستی که بسياری از اين هواداری ها، ريايی و اصلآ يک دکان دونبش شيادی است. همين است که امروزه بد سابقه ترين و خاين ترين آدمها هم با نهادن يک عکس از مصدق و يا پادشاه فقيد در پشت سر خود، خيال می کنند که به چهره های ملی و ميهن پرست تبديل شده اند و مشتی مردم خام هم اين آدمهای بی لياقت و کلاش را شخصيت هايی ميهن پرست بحساب می آورند. در حاليکه از نگاه خرد و منطق و استدلال، چهره ی ملی و ايرانی ميهن پرست، کسی است که خود خدمات درخشانی در کارنامه ی خويش داشته و شخصآ در گذشته برای ميهن و مردم خود کاری انجام داده باشد. نه اينکه چه کسی چند سال با شاه دشمنی کرده، يا جاويد شاه گفته، يا برای مرده ی مصدق هوار کشيده و يا از کوروش و داريوش برای خود دکان کسب باز کرده. پس بر ما است که سرانجام درک کنيم و دريابيم که «مشروعيت راستين» تنها آن مشروعيت است که از راه کوشش و تلاش و «خدمات خود شخص» به دست آمده باشد و هر گونه مشروعيت ديگری، يک مشروعيت دروغين و ساختگی است. بويژه آن مشروعيتی که از راه عکس مردگان بر پشت سر خود نهادن و از راه هوار کشيدن برای رفتگان بدست آمده باشد. با آنچه آوردم، هر گونه وجاهت و مشروعيّت جستن از مردگان، به درستی مصداق همان مثل معروف «مرده خوری» در ميان ما است و اينگونه هويت جويان هم، يا همان کفن دزدان و مرده خوران گورستان مسگرآباد هستند که تنها رخت و ريخت شان تغيير کرده و يا فرزندان همان کفن دزدان که پيشه اجدادی را در ميدان سياست پی گرفته اند. احترام به بزرگان و خادمان گذشته ی ايران، البته که وظيفه ی انسانی و ملی هر ايرانی شرافتمندی است. ليکن انديشه های رفتگان را جعل و مصادره به مطلوب کردن، از نام مردگان ايدئولوژی سياسی ساختن و از اعتبار خادمان ايران هزينه کردن است که شيادی و مردم فريبی است. گذشته از شيادان، اصولآ اگر کسی حتا با صميميّت و از روی راستی هم ادعا کند که خواستار ادامه ی مشی سياسی يک مرده است، باز هم کار او کوچکترين ارزش و اعتباری ندارد. زيرا او هم در بهترين حالت، انسان ناآگاهی است که نمی داند که "توجه به الزامات روز" در کار سياسی، يک اصل پايه ای است که هر کسی آنرا نداند، اصلآ سياسی نيست. با اين شتاب دگرگونی ها در جهان، اينک حتا انديشه ها و راهکار يکی ـ دو ماه پيش هم ممکن است که امروز ديگر ويرانگر و خانمان بربادده باشد. چه رسد به راهکار های سياسی و سخنان پار و پيرار. حال از مقايسه ی جهان پنجاه ـ شصت سال پيش با دنيای امروز در می گذرم که حتا نفس چنين يکسان پنداری هم، خود يک جهالت محض است. حاصل اينکه، سياسی راستين آن است که به امروز و آينده چشم دوخته و راهکار هايی متناسب با نياز های زندگان پيدا کرده و برای امروز و فردا برنامه ای عملی داشته باشد. نه فردی که سوار بر تابوت مردگان و يا حتا پيرو انديشه ی رفتگان عالم سياست باشد و نداند که بسياری از آن انديشه های کهنه اصلآ در روزگار خود همان رفتگان هم زياد ارزشمند نبوده، ور نه کار ما که به اين سيه روزی و درماندگی و دريوزگی نمی کشيد آخر. مگر همچنان به همان شيوه ی آخوندی شيعی ادامه دهيم و همچنان هم اصالت و حقانيت را به «شهادت» دهيم نه به «پيروزی» و کاميابی. يعنی کماکان خود را اينگونه دلخوش سازيم که تمام انديشه ها و کارهای شخصيتی که ما او را دربست و چشم بسته دوست می داريم (يعنی امام حسين و يا قمر بنی هاشم سياسی ما)، انسانی معصوم و صد در صد درست بوده و شمر و يزيد او را شهيد کرده اند. يعنی اينکه خود آنان هيچ نقش و مسئوليتی در شکست و ناکامی خويش نداشته اند. باری، حال از همين سرچشمه يک جوی بسوی شاهزاده رضا پهلوی باز می کنم که بيگمان او هم نود درصد از وجاهت و نام و اعتبار خود را مرهون پدر بزرگ گران ارج و پدر عالی قدر خود می باشد. زيرا رضا پهلوی، از اينروی امروز رضا پهلوی مشهور و از ديد بسياری معتبر است، چون فرزند دو پادشاه بزرگ پهلوی است. ورنه ما امروز جوانان برومندی داريم که دو صد بار از اين آدم باهوش تر و ميهن پرست تر و از همه اينهاهم مهم تر، هزاران بار از او دلاور تر و مسئوليت پذير تر هستند. اگر می بينيد که آنان هم مانند شاهزاده رضا پهلوی نامور نيستند، بزرگترين علت اين گمنامی ايشان، همين است که هيچ کدامی از آنها فرزند ارشد محمد رضا شاه پهلوی نيست. بدين خاطر هم هيچ کسی نام آنها را نمی داند، چشم هيچ کسی به دهان آنان دوخته نشده، گوش هيچ کسی به سخنان آنان بدهکار نيست، هيچ ايرانی آنها را جدی نمی گيرد و هيچ ايستگاه تلويزيونی و راديويی هم به ايشان ميکروفون نمی دهد و به هزار دليل ديگری که به همان فقدان سرمايه اوليه ی خانوادگی آن طفلکی ها مربوط می شود. ليکن خوب توجه داشته باشيد که اين نام و اعتبار شاهزاده رضا پهلوی هرگز متعلق به شخص خودش نيست که بتواند هر بلايی که خواست بر سر آن سرمايه بياورد. زيرا اين سرمايه، يک سرمايه معنوی و تاريخی و ملی است، نه سرمايه ای مادی. او اگر فرزند اوناسيس و راکفلر و بيل گيت و هر ميلياردر و يا تريليارد ديگری بود و تنها پول و ثروت از پدر خود به ارث می برد، حق داشت که با آن ثروت، هر کاری که دلش خواست انجام دهد. يعنی اگر او تمامی اين ثروت مادی خود را هم که يکشبه در يک کازينو برباد می داد، باز هم کسی حق نداشت که به وی اعتراض کند. اما اين سرمايه که او دارد، نه متعلق به خودش و نه حتا متعلق به پدر و پدر بزرگش، بلکه يک ميراث تاريخی نياکانی و ملی است که متعلق به تک تک ايرانيان است. از اينروی هم اگر وی حتا ذره ای از اين سرمايه را برباد داد، هر ايرانی حق دارد که گريبان او را بگيرد و وی را سخت بازخواست و توبيخ کند. او وارث يک نهاد چند هزار ساله و صاحب جايگاهی آن چنان پرقدرت و کوبنده است که اگر اراده کند، بدون هيچ ترديدی می تواند چند ماهه اين نظام ضد ايرانی را به درک واصل کند. او در فرهنگ آغوش مادری ما ايرانيان، دارنده آنچنان قدرت معنوی است که اگر مردانه به ميدان آيد و لب تر کند، شک نکنيد که مردم ما به اتکا و اميد وی، جانی تازه گرفته و حتا خانم های ما چند ماهه گوش تمامی اين اوباش اشغالگر ايران را گرفته و از ايران بيرون می اندازند. آری، او براستی کسی است که اگر کمرخدمت به ميان بسته و آستين همت بالا زده و وارد گود شود، ترديد نکنيد که حتا در کمتر از يک سال هم می تواند به اين نکبت بار ترين و ننگين ترين فصل تاريخ ايران نقطه ی پايان گذارده و به تبع آنهم، به اين بی آبرويی ها و بی ناموسی ها و تحقير ها و توهين ها و سرافکندگی های بد تر از مرگ در جهان پايان دهد که، به شهادت صفحات تاريخ، در سراسر حيات چند هزار ساله ما هيچ گاه سابقه نداشته است. شاهزاده رضا پهلوی هم، اينک يکی از ستون های اصلی جمهوری اسلامی است دستکم در شش ـ هفت سال گذشته، ماهی نبوده که است که در آن، چند يا حداقل يک نامه ی سرگشاده از درون و برون ايران خطاب به شاهزاده رضا پهلوی نوشته نشده باشد. چکيده ی تمامی اين نامه ها هم، درخواست از وی برای نشان دادن عزم راستين و اقدامی عملی در مبارزه با رژيم ضد ايرانی جمهوری اسلامی بوده. آنان که جمهوری خواه هستند، نامه های خود را کمی رسمی تر و ديپلمات مآبانه تر نوشته، اما گروه هوادار آيين پادشاهی، اکثرآ نامه های خود را به شکلی بسيار ساده و بی پيرايه و از سر سوز جگر نگاشته اند. بگونه ای که اين گروه، در اين اواخر ديگر اصلآ کار را به التماس هايی با شيون و زاری کشانده اند. البته سبب سوزدل بيشتر اين گروه نسبت به جمهوری خواهان هم کاملآ روشن است. زيرا که اينان، شخص شاهزاده را، نخستين و واپسين و تنها اميد خود برای نجات ميهن شان می پندارند، و در حقيقت هم ايشان با همين نگاه و باور، سی سال است که در انتظار اقدام عملی اين فرد نشسته و بسياری از آنها اصلآ عمر و جوانی و تمامی خوشی های زندگی خود را به پای او ريخته اند. آخرين نامه های سرگشاده ی اين گروه «عمر در انتظار باختگان»، ديگر آنچنان پر سوز و گداز و ملتمسانه گشته که جدآ دل آدمی را به سختی به درد می آورد. از سوی ديگر هم البته انسان براستی از خواندن اين التماس نامه ها، ديگر بسيار عصبی و عاصی می شود. آنچنان عاصی که ديگر می خواهد اصلآ سر بر ديوار کوبد و قيد هم چيز را بزند. از اينروی که انسان از خود می پرسد که آخر چگونه است که فردی که در صد بزرگی از مردم ما تا بدين اندازه به او مهر و بزرگواری دارند، شخصی که حال به درست يا غلط، به هر حال اولين و آخرين اميد گروه بزرگی از مردم ما است، در برابر اينهمه خواهش و تمنا و التماس که همه هم ناشی از دلشوره آنان برای ميهن شان است، اصلآ حتا خم به آبرو هم نياورده و تا اين اندازه خونسرد و بی تفاوت باشد! از آنهم مهم تر، آخر مگر می شود که يک ايرانی شرافتمند که بسيار هم ادعای ميهن پرستی دارد، اينهمه فقر و سيه روزی مردم، اينهمه شکنجه، اينهمه اعدام، اينهمه ظلم و بيداد، اينهمه بی آبرويی در جهان، اينهمه توهين و تحقير، اينهمه جوان پامنقلی و حتا اينهمه ناموس فروشی دختران تن پاره ی ما در مينی کشور های عربی و حتا حراج جگرگوشه های ما در پاکستان نکبتی را هم ببيند و باز هم هيچ اقدام راستينی برای نجات اين ملت فنا گشته نکند! همچنان هم سر اين ملت را با همان موعظه های هميشگی خود شيره بمالد و اين سخنان هزاران بار تکراری و ملال آور و ديگر براستی تهوع آور شده خود را هم بعنوان مبارزه ای دلاورانه به مردم قالب کند! و درست در همينجا هم هست که آدمی به دام اين انديشه ی ناپاک و توهم هم می افتد که يارب، نکند که اصلآ کاسه ای زير نيم کاسه باشد و اين آدم اصلآ اهداف ديگری داشته باشد! ورنه وظيفه ی وجدانی به او حکم می کرد که پس از ديدن اينهمه ظلم و بيداد و توهين و تحقير نسبت به هم ميهنانش و دريافت اينهمه "التماس نامه" از سوی مردمش، دستکم اين حداقل اخلاق را داشته باشد که به هواداران خود بگويد که ای مردم، لطفآ از من «تهور» و «دل به دريا زدن» و «مسئوليت پذيری» که از نخستين ويژگی های يک رهبر است، مخواهيد. چون من فاقد اين ويژگی ها بوده و به همين سبب هم، نمی توانم سکان هدايت اين کشتی طوفان زده را به دست گيرم. پس، بيخودی هم در انتظار اقداماتی شجاعانه از سوی من نمانيد. يا اگر هم می خواهد که کاری انجام دهد و مشکلاتی دارد، به مردم بگويد که ای مردم، من براستی خواهان انجام کاری هستم، اما شوربختانه فعلآ اسباب آن فراهم نيست. کمبود ها و تنگنا های کار خود را هم از روی راستی، خيلی روشن و شفاف با مردم در ميان نهد. يا اساسآ يک التيماتوم به مخالفان رهبری خود داده، يک ضرب العجل برای آنان تعيين کرده و پس از انقضای آن مهلت، بگونه ای جدی از هواداران خود بخواهد که به شکل راستين به ميدان آيند. اگر هم بودجه می خواهد، تامين آنرا نيز از هواداران خود بخواهد. و خلاصه کاری کند که تکليف هواداران خود را روشن سازد. تا اين ايرانيان شريف و خوشباور که اينهمه هم به وی اميد بسته اند، ديگر از اين حالت شش و بش کشنده سی ساله بدرآيند و بنشينند و بيانديشند که چه خاکی بايد بر سر ريخت. ديگر هم بيش از اين عرض خود نبرده و بر زحمت او نيافزايند. من اين سخن را از اينروی آوردم که بنويسم آخر هر مذاکره و پروسه و برنامه ای يک آغاز و پايان و نتيجه ای دارد. تا ابد که نمی شود دوپهلو و سه پهلو سخن گفت و در آن پشت مشت ها با اجنه ديدار کرد. اساسآ اگر او براستی خواهان رهبری باشد، اصلآ نخستين و کمترين کارهايی که بايد انجام دهد، همين شفاف بودن و تغيير روش دادن است. زيرا وی با اين ويژگيهای شخصيتی که در اين سالها از خود بروز داده، نشان داده که بيشتر به درد کشيش شدن می خورد تا يک فرد سياسی قرص و محکم شدن. در زمينه ی ی شفافيت، او تاکنون هر کاری که کرده در تاريکی ها بوده. بدانسان که گويا هواداران او نامحرمند و هرگز هم نبايد بدانند که او در آن پستو ها و پشت در های بسته با چه کسانی ديدار می کند. اصلآ ای کاش که از اين صد ها خيمه شب بازی و سياه بازی های پشت پرده، سودی هم عايد مردم اسير ما می گشت. ما که تاکنون نه تنها هيچ نتيجه ای از اين ديدار ها نديديم، نه تنها هرگز ندانستيم که اساسآ نکات اتفاق يا افتراق کدام ها بوده اند، سهل است که ما حتا يک صورتجلسه، يک قطعنامه و يک نيمچه توافق نامه هم از اينهمه سياه بازی ها مشاهده نکرده ايم آخر. روش کار او در تمامی اين سالها اينگونه بوده که بدون مقدمه ناگهان با يک يا چند تن ديدار کرده، به محض بيرون آمدن از هر جلسه و ديدار و مذاکره ای هم، فورآ اظهار داشته که اين گروه يا شخص با من ارتباطی ندارد. مواضع او يا آنان با من يکی نيست، من سخنگويی ندارم و خلاصه هم بر کسی آشکار نشده که اصلآ هدف اين سياه بازی ها چه بوده و نتايج آنها چيست. ممکن است عده ای پای مسائل امنيتی را پيش کشند، پاسخ اين است که اولآ رژيم بايد ديوانه باشد که به او کوچکترين آسيبی وارد آورد که من دليل آنرا به روشنی خواهم آورد. دوم اينکه اگر زمان ديدار بايد مخفی می ماند، آخر در مورد نتيجه ی ديدار که ديگر نيازی به قايم بشک بازی و پنهانکاری نيست و سرانجام اينکه نماز غفيله خواندن در آمريکا با آقای سازگارای مقيم ينگه دنيا و آبجوی کارلزبرگ نوشيدن با آقای سيد علی رضا نوريزاده ملاباز ساکن لندن چه خطر جانی برای آنان دارد که بايد حتا پس از خاتمه ی مراسم نماز و آبجوخوران هم همچنان سری نگاه داشته شود؟ من با احترام و حسن نيت تمام، بنام يک هم ميهن در همينجا می خواهم از شيفتگان و عاشقان اين مرد خواهش کنم که در دل خود، برای مجاب کردن خودشان هم که شده، يک بار بطور جدی همين را از خود بپرسند که آخر تا چه زمانی می خواهند به اين موعظه های بی سر و ته و اين ديدار های بی نتيجه دلخوش باشند؟ اصلآ آيا با موعظه گری و سالی چهار ـ پنج اعلاميه ی برای آغاز سال تحصيلی کودکان دبستانی و روز درختکاری و زادروز کوروش بزرگ بيرون دادن و سه ـ چهار مصاحبه، آنهم به شکل اظهارنظر، و در کنار آقای سازگارای شبه ملا و جناب نوريزاده ملافکلی نشستن که هنوز هم دل در گرو عشق خاتمی و ابطحی و منتظری و مطهری گوربگور شده و قطب زاده ی لات بی پدر و مادر معدوم و ديگر دستاربندان ضد ايرانی دارد، مگر می شود که ايران از دست اين دزدادن و جانيان پست فطرت باز ستاند. گذشته از اين، چه خوب است که همه ی ما به اين نکته ی بسيار مهم توجه داشته باشيم که مشکل ما که فقط ديکتاتوری نظام کشورمان نيست که ما اجازه داشته باشيم اينهمه زمان از دست دهيم. يعنی مشکل ما که بسان مشکل مردم سعودی، جمهوری آذربايجان، روسيه، چين، مصر و حتا بلاروس و سوريه و ليبی هم نيست که در تمامی آن کشور ها کارخانه ها در حال توليد باشند، مردم آزادی های اجتماعی خود را داشته باشند، دانشگاهها و مراکز علمی به شکل عادی در حال فعاليت باشند و در کشور هم آرامش و ثبات و امنيت برای کار و زندگی و سرمايه گذاری وجود داشته باشد. بلای جگرسوز ما اين است که اين نظام اصلآ دارد ايران و تمامی مردم آنرا نابود می کند. بگونه ای که در برابر هر يک ماهی که ما زمان از کف می دهيم، بی گزافه اين نظام ما را دستکم به اندازه چند سال از ديگر ملت ها عقب می اندازد. به اين نکته ژرف بيانديشد که حتا درخوشبينانه ترين برآورد های کارشناسی هم ايران حداکثر پس از ده سال، ديگر از تنها منبع درآمد خود، يعنی درآمد نفتی هم محروم خواهد شد. چون در سی سال گذشته، حتا برای نگهداری از همان چاههای نفتی پيشين هم هيچ هزينه ای صرف نشده. به جز نفت، ما سالی چند صد ميليون درآمد از راه صدور فرش ايرانی هم عايدی داشتيم که حال ديگر حتا بر روی آن چندر غاز هم ديگر نمی توان حساب باز کرد. چرا که در نتيجه ی اينهمه بگير و ببند و مصادره ی اموال و نبود امنيت شغلی و سرمايه ای، بيشترين دارداران (کارفرمايان و صاحبان دار های قالی) سرمايه های خود را به کشور های همجوار بردند که هم دستمزد کارگران در آنجا ها ارزانتر است و هم سرمايه ها در امنيت. البته هر کدامی آن دارداران، نقش ها و طرح های ايرانی و چند استاد کار بافنده را هم برای تعليم بوميان کشور های مقصد خود با خويشتن بردند. در پيامد آنهم، حال ديگر تمامی بازار های جهان پر شده است از انواع و اقسام فرشهای دستبافت ديگر کشور های آسيايی با طرح ها و حتا کيفيت فرشهای دستبافت ايرانی. قالی های نفيسی که بهای آنها هم به مراتب از فرش ايرانی ارزانتر است. کپی ها هم آنچنان برابر اصل است که تا کسی در اين کار بسيار خبره نباشد، محال است که تشخيص دهد که طرح های کاشان و کرمان و تبريز که اينک در بازار های غرب عرضه می شوند، براستی بافته شده در ايران هستند و يا در تاجيکستان و ازبکستان و ترکمنستان و کشمير هندوستان. کهن ترين صنعت بومی ايران، يعنی نساجی هم که بکلی نابوده شده. بر اساس گفته ی علیرضا محجوب، دبیرکل خانه کارگر در یک نشست خبری که خبر آن در روزنامه ی آفتاب بچاپ رسيد، تنها در نه ماهه ی ساله گذشته، بيش از چهار صد واحد توليدی بکلی تعطيل شده و دويست هزار کارگر ديگر هم به خيل لشگر بيکاران پيوسته اند. بر اساس نوشته ديگر روزنامه درون «دنيای اقتصاد» هم، هم اينک بيش از دوازده هزار واحد توليدی ديگر هم در حال ورشکستگی و نيمه تعطيل هستند که به تدريج بسته خواهند شد. اين همه خبر های ورشکستگی و تعطيلی و بيکاری کارگران در حالی است که با همين نرخ رشد جمعيتی، سالانه حدود هفتصد هزار نان خور تازه هم به جمعيت کشور اضافه می گردد. به دليل رشد انفجاری جمعيت هم در دهه ی نخست و دوم آن فتنه، اينک هر ساله در ايران نزديک به يک ميليون انسان هم به سن بلوغ می رسند که چون دستکم هفتاد ـ هشتاد درصد آنان امکانات تحصيلات عاليه را ندارند، آنان نيز خواهان ورود به بازار کار هستند و تبعآ نيازمند شغل و درآمد. همچنانکه سالی چند صد هزار فارغ التحصيل مراکز آموزش عالی و دانشگاهها هيچ شانسی برای جذب در بازار کار ندارند. زيرا نه تنها هيچ فرصت شغلی جديدی به وجود نمی آيد، بلکه همانگونه که نوشتم، روز به روز هم فرصت های کاری موجود هم در حال از ميان رفتن است. اينها که آوردم تازه مربوط به بخش اقتصاد و صنعت و توليد بود. چه که سرعت و ژرفای ويرانگری اين نظام در بعد انسانی و فرهنگی آن چنان زياد است که تا يکی ـ دو سال ديگر ايران حتا به مراتب از افغانستان و جزاير قمر و بيافرا هم پسمانده تر خواهد شد. نيک توجه داشته باشيد که در بزرگ شهری چون کرمانشاه، با آن پيشينه ی تاريخی و غنای فرهنگی و مردم فرهيخته، ديگر حتا يک سينما يا تئاتر هم وجود ندارد. تمامی مدارس کشور هم که به تدريج در حال انتقال به حوزه های دينی است که تا بتوانند سيستم آموزشی نوين و غيردينی را هم از ايران بکلی برچيدنند. بر اين سيه روزی ها بيافزاييد اعدام های هر روزه را، اعتياد رو به گسترش حتا حال در ميان کودکان دبستانی را، هر چه پايين آمدن سن فحشا را که بگفته خودشان، اينک به سيزده ـ چهارده سالگی رسيده، افزايش شمار فرار نيروهای تحصيلکرده و خلاق از کشور و هزار مصيبت ديگر را. درد ها و نابسامانی هايی خانمان بربادده که دوباره بسامان کردن حتا يکی از اين خانه خرابی ها هم، خود نيازمند دستکم ده سال برنامه ريزی و کار و اختصاص بودجه ای چند صد ميليونی و ای بسا حتا چند ميليارد دلاری است. حال با اين اوضاع نفت و بحران مالی در جهان و نرخ رشد جمعيت اصلآ اين بودجه های نجومی از کدامين منبع بايد تأمين شود، اين ديگر همان حکايت سر گاو است که هنوز از زير لحاف بيرون نزده. اينراهم بيافزايم که در بخش هايی از ايران، به ويژه در ايلام و نواحی کردستان و لرستان و بختياری و خراسان، بسياری از خانواده ها از فرط بی پولی و نداشتن مسکن ومأوا، ديگر به غار ها پناه برده و دوباره به دوران بربريت و عصر غارنشينی باز گشته اند. خوشا بحال ما که ابرانديشمندان مان حتا آمريکا و اروپا را هم پسمانده می دانند و اين روشنفکران؟! می خواهند سوئدی ها و هلندی ها و دانمارکی ها و نرژوی ها را هم از پسماندگی و سلطنت طلبی نجات دهند و چون ما خوشبخت سازند! بنابراين آنان که به التماس و زاری افتاده اند، کاملآ حق دارند. ممکن است که بسياری از ايشان تيتر دانشگاهی نداشته و حتا خيلی هم کم سواد باشند، ليکن همان دانشگاه نديده ها و کم سواد ها، بجای اينکه بسان منگل های«روشنفکران» ما در عالم ذهن معلق باشند و در انتزاع برنامه ريزی کنند، چون بر روی زمين زندگی می کنند و با ملموسات سروکار دارند، با همان اندک خرد فطری خود هم بسيار خوب تشخيص داده اند که ايران به سوی چه جهنم دره ای کشانده می شود. يعنی آنان وارون اين مصدق بازان و سکولارچی ها و لنين باز ها و فمينيست ها و پست مدرن چی های بسيار بسيار روشنفکر و مترقی! و تهی مغز، خيلی خوب دريافته اند که ايران اينک براستی در حال محو و نابودی است. از روی همان خودآگاهی فطری هم بوده که در همين چند ماه گذشته، ديگر آنچنان التماس نامه های پرسوز و گدازی خطاب به شاهزاده نوشته اند که شرافتآ اگر خطاب به هر اجنبی هم که نوشته می شد، بی ترديد دل آن بيگانه را به سختی به درد می آورد. به تبع آنهم، آن غير ايرانی که تبعآ هيچ احساسات ملی و ميهنی هم در مورد ايران ندارد، تنها و تنها به نام انسانيت هم که شده، حتمآ هر کاری که از دستش بر می آمد برای کمک به اين مردم فنا گشته و آبرو و غرورباخته انجام می داد. التماس نامه هايی از اين دست که:«اعليحضرتا، دور سرتان بگردم، اعيحضرتا، من بفدای شما ... ايران دارد از دست می رود. شما را به وجدان و انسانيت، تا ديرتر از اينهم نشده، کاری انجام دهيد!»، «شاها، قربان خاک پای ملوکانه گردم، شما را به جان هر آنکس که دوست می داريد، شما را به روح پدربزرگ و پدرتان سوگند می دهم که اقدامی بفرماييد!»، «شهريارا، شما را به ايران و تاريخ ايران سوگند، شما را به خون پاک جانباختگان استقلال و شرف اين مُـلک سوگند می دهم که اينگونه بی تفاوت مباشيد» و ضجه نامه های ديگری از اين دست. باری، حال بايد ديد که وی اگر هم در برابر اينهمه التماس و شيون و زاری کاری انجام نداده، دستکم ولو به اندازه ی سر سوزنی هم که شده، اصلآ تغيير روش داده است که بايد همچنان هم به اين گريه و زاری ها ادامه داد، يا خير؟ به بيانی ديگر، يعنی اگر ما همچنان هم هيچ اقدام عملی از سوی او نمی بينيم، دستکم اينهمه درخواست و التماس، اصلآ باعث شده است که وی يک ميلی متر مصمم تر و متهور تر شده باشد که به قول اخوان، «خـُردک شرری» از اميد در دل هوادان خود برافروخته باشد يا نه؟ از آنجا که من اهل خود سانسوری و ماله کشی نيستم، به کسی هم تعهد و بدهی ندارم که طوق بندگی او بر گردنم باشد، در پاسخ اين پرسش، به روشنی اين نکات را هم در مورد وی می نويسم که نه تنها اينهمه شيون و زاری او را کوچکترين تکانی نداده و تيز تر و مصمم تر نساخته، بلکه اين آدم در اين سال های آخر اصلآ روز به روز هم خونسرد تر و بی خيال تر شده. در پيامد اين بی خيالی و موعظه های تکراری و خسته کننده و بی سرانجام خود هم، عملآ روز به روز بزرگ ترين نيروی دشمن نظام اسلامی را نوميد تر و سرخورده تر و خانه نشين تر ساخته. تا بدانجا که اگر گفته شود: (رضا پهلوی هم، اينک يکی از ستون های اصلی نظام جمهوری اسلامی است)، هرگز سخن بی منطق و بيجايی نخواهد بود. نامبرده اگر هم خامنه ای دوم اين رژيم نباشد، بی هيچ ترديدی، خاتمی دوم اين بساط ايرانسوزی است. دقيقآ هم مانند او، مردم را يک دست و يک پا، ميان زمين و آسمان، سفيل و سرگردان و در اميد واهی نگهداشته است. درست هم همان شيوه و خلق و خوی خاتمی را دارد. يعنی فقط با لبخند و سخنان زيبا سر مردم را شيره می مالد و جربزه ی هيچ کاری را هم ندارد. من اين راستی را به ويژه خطاب به آن دسته از شيفتگان او می نويسم که نسنجيده و تنها از روی احساسات و دلبستگی به قد و بالا و چشم و ابروی اين مرد خنثی، او را«تنها آس برنده» ی ما می پندارند. البته شک نيست که او می توانست يک آس برنده برای ما باشد، ليکن از آنجا که اين آس گرامی، هرگز دوست نداشت که در دست ما باشد، بدبختانه، خواسته و ناخواسته، روز به روز از ما دور و دور تر گشت، تا بدانجا که حال به آس برنده ی دشمن غدار ما، يعنی رژيم روضه خوان ها بدل گشته. بدين خاطر هم، من بدون هيچ پرده پوشی و تعارفی به روشنی می نويسم که نقش شاهزاده رضا پهلوی امروز در استمرار اين نگونبختی و ناموس فروشی ها، بگونه ای حتا از نقش خاتمی و خود علی خامنه ای هم اساسی تر است. از اينروی که حال حتا ناآگاه ترين مردم ما هم ديگر دانسته اند که آن دو دستاربند، عناصری ضد ايرانی هستند. جز در صد بسيار کوچکی مزدور هم، ديگر نه تنهاهيچ ايرانی از آنها چشم ياری ندارد، بلکه اصلآ همه ی مردم ما از آن دو نفر به شدت هم منزجر هستند. ليکن اين جناب خوش بر و بالا، نه تنها وارث يک نهاد بسيار ريشه دار و حياتی ايرانی است، در کسوت يک آزادی خواه و دشمن رژيم هم ناسلامتی حتا مورد اعتماد و نقطه ی اتکای در صدی از جمهوری خواهان راستين و بی شيله پيله هم هست. پس وقتی چنين شخصيتی خود کاملآ پاسيو بوده و سر مردم را با موعظه گرم کند، عملآ نقش بزرگترين سد و مانع به ميدان آمدن اين درصد بزرگ دشمن راستين جمهوری اسلامی را ايفا می کند. امری که خواهی نخواهی بزرگترين خدمت به اين اوباش اشغالگر ايران است و بيمه کردن عمر نظام مردم کش آنان. دستکم خود اين رژيم بی فرهنگ و ضد ايرانی خوب می دانند که من از چه سخن می گويم و برای چه می گويم. به همين خاطر هم هست که عوامل پيدا و پنهان آن، اينک از اين شخص بسان نی نی چشمان خود مواظبت می کنند. شاهد اينکه من، يکی ـ دو متن بسيار مؤدبانه و از سر درد خطاب به او نوشتم که چکيده ی آنها هم اين بود که :«پسر خوب! کشور دارد از دست می رود. موعظه ديگر بس است، رها کن اين عناطر ايران برباده ده را و تا استقلال و يکپارچگی ايران از دست نرفته، کاری انجام ده. ناسلامتی آخر تو وارث و مسئول حياتی ترين نهاد تاريخی ايران هستی» به محض اين که من اين هشدار های دلسوزانه را نوشتم، چاقوکش های رژيم و توده اکثريت، نه تنها فورآ انواع و اقسام پرونده های دزدی و حيزی و خانم بازی و کلاهبرداری... را برايم ساختند، بلکه پاره ای از آنها اصلآ مرا آشکارا به زدن و ترور و حتا کشتن تهديد کردند. من اينها را از روی راستی می نويسم و در اين مورد هم پرونده ای در نزد پليس امنيتی گشوده ام. از اينروی نوشتم آنان«الوات رژيم و توده اکثريت» بودند، زيرا از آنجا که خود از ديرباز در طيف هواداران پادشاهی هستم، طبعآ همگی هواداران راستين و شناخته شده ی اين طيف را هم خوب می شناسم. از روی همان شناخت هم می نويسم که حتا يک تن از آن تهديد کنندگان و پرونده سازان هم از ميان هواداران راستين و شناخته شده ی آيين پادشاهی نبود. بعکس، دلسوزان اين طيف، حتا مرا مورد مهر خود هم قرار دادند که از سر دلسوزی به وی نهيب می زنم که کاری انجام دهد. چون اين گراميان نيز نيک می دانند که براستی ايران در حال از دست رفتن است. کسانی مرا در ايميل و حتا تلفنی تهديد به کشتن کردند که من اصلآ در سی سال گذشته حتا نام شان را هم هرگز نشنيده بودم. آنهم با ادبيات و فحش ها و تهديد ها و پرونده سازی های کاملآ شبيه شيوه های حسين شريعتمداری و صفار هرندی و ديگر سربران رژيم، و درست هم با همان ويژگی های ايدئولوژيکی و باوری عناصر رژيم. يعتی با چند فقره اتهام زنا و لوات و دزدی و کلاهبرداری و حتا ارتباط با محافل صهيونيستی! اين گويای چه چيزی است؟ جز اينکه شوربختانه رژيم امروز شاهزاده رضا پهلوی را بزرگترين عامل اخته و سترون کردن بزرگترين نيروی جايگزين خود می داند و بخوبی خواهان حفظ او با همين ويژگی ها است. چه ترمزی قوی تر از او برای از حرکت انداختن بولدوزر خرد کننده ی بنای اين کاخ ظلم و بيداد و جنايت و چه وسيله ای بهتر از وی برای کند کردن تيغه ی پولادينی که می تواند با يک ضربت، سر تمامی اين ضحاک های ماردوش را از تن جدا سازد. کدام کس بهتر از خود فرزند پادشاه فقيد، وارث نهاد پادشاهی و «وليعهد» که خود شخصآ به تدريج نهاد پادشاهی را بپوساند و از ميان برد تا رژيم از جانب اين اصلی ترين دشمن و بديل خود آسوده خاطر گردد! «واژه ی وليعهد را از اينروی آوردم که مردم عادی ما، هنوز هم اين مرد ميانسال را به همين نام می شناسند و بی گمان بيش از هشتاد در صد شان هم منتظر اقدامات جدی همين جناب وليعهد هستند. در ايران که کسی اصلآ خانبابا تهرانی و حسين باقرزاده و توده اکثريتی... نمی شناسد» ما حتا اينرا هم از ريشه رد کنيم که وی ناخواسته در دست دشمن ما قرار گرفته، ليکن اينرا که ديگر هرگز نمی توان رد کرد که او به شدت از گروههای سرنگونی خواه نفرت دارد. در رآس تمامی آنها هم از هواداران پادشاهی. يعنی از اصلی ترين دشمنان اين رژيم که نود درصد از ايشان هيچ نقشی در استقرار اين رژيم انيرانی نداشتند و از همان نخستين روز قدرت يابی رژيم اين سفلگان در ايران هم، خواهان براندازی تماميت آن بودند. اصلآ چه شاهدی بهتر از اينکه در ميان صد ها دوست و مشاور و مباشر او، حتا يک نفر دوستدار راستين پادشاهان پهلوی هم وجود ندارد. شما اگر در گذشته توده ای که سهل است، حتا جاسوس رسمی و شناخته شده کی. جی. بی و يا ليبی و هر دشمن خونين نظام شاهنشاهی پيشين هم که بوده باشيد، اگر تروريست و بانک زن هم بوده باشيد، تنها با يک ايميل به دبيرخانه او، خواهيد توانست که به آسانی با وی ديدار کنيد. ليکن اگر او بداند که شما يک هوادار پادشاهی هستيد، بدانيد که وی، وجود شما را حتا در پنجاه گامی خويش هم تحمل نخواهد کرد. همين چند روز پيش بود که دوست ارجمند من، جناب هاشم حکيمی «واپسين سفير دولت شاهنشاهی ايران در نروژ» رنج نامه ای از پروين غفاری، اين بانوی با شرف و ميهن پرست برايم فرستاد که به چشمان سه جگرگوشه ام سوگند که من از خواندن آن بی اختيار اشکم سرازير شد. اين بانوی بزرگوار که حتا با آن بزرگترين نقص عضو انسانی ـ نابينايی ـ خود نيز در اين سی ساله يکدم از مبارزه باز نيايستاده، آنچنان از رفاقتهای اين آدم با ضد ايرانی ترين آدمها شکوه کرده و بگونه ای معصومانه از اين شخص دل شکسته شده که جگر آدم را پاره پاره می کند. او در پايان رنجنامه خود هم خطاب به پادشاه فقيد شکوائيه ای بسيار دردآلود نوشته که مضمونی اينچنين دارد: «تو که از دوازده سالگی من برايم نقش پدر را داشتی، تو که هميشه به من نابينا بزرگترين محبت ها را کردی، کجايی که ببينی او برای هر دشمن تو زمان کافی دارد، اما من هر چه هم که تلاش می کنم، او حتا پنج دقيقه هم به من نابينا وقت ملاقات نمی دهد.» نمونه ی ديگر از اين دست، زنده ياد رضا فاضلی است. اين مرد دلاور، نه تنها نخستين ايرانی در خارج بود که پرچم مبارزه ی راستين را بگونه ای بسيار بی پرده و بدون هيچ ترس و واهمه ای برافراشت، نه تنها اولين پدری بود که در خارج، جگرگوشه نوزده ساله ی خود را در راه آزادی ميهن اش از دست داد، نه تنها با ديدن داغ جگرسوز دگر جگرگوشه اش، يعنی دختر دلبندش يک روز هم از پای ننشست، بلکه با آنهمه بيماری و دلشستگی و در منتهای فقر و تنگدستی هم، به مدت بيست و هفت سال تمام با همه ی دل و جان و توش و توان خود از اين شاهزاده پشتيبانی کرد. او تنها زمانی به ماهيت اصلی اين آدم پی برد که وی علی رغم مخالفت تمامی دوستداران راستين آيين پادشاهی، شرف و اعتبار خود و هواداران راستين اش را در سينه ی طلايی گذارده و تقديم بدنام ترين و سياهکار ترين عناصر و ياران خمينی نمود و در کنار ناصر زرافشان توده ای و شيخ محمد ملکی ملی مذهبی و پاسدار سازگارا و ديگر توده ای ها، ننگ آن طرح رفراندوم تقلبی رژيم را پذيرفت. به دستاويز مخالفت با آن طرح کذايی هم، ديگر بی هيچ ملاحظه و رودربايستی، تمامی دوستداران دو پادشاه ايرانساز پهلوی را از پيرامون خود راند. هر کس که با زنده ياد فاضلی در اين سه سال پايانی عمرش تماس داشته، به نيکی می داند که آن مرد پهلوان تا چه اندازه از دست اين آدم جگرخون بود و ديگر چگونه پر و بالش شکسته شده بود و دچار ياس و نوميدی گشته بود. اما درود به وفای آن مرد که بر اساس گفته ی خودش، تنها و تنها از روی احترام به رضا شاه بزرگ و شاهنشاه آريامهر هم که شده، به اين فرد هيچ نگفت. او تنها جمله ای که در اين سه سال در مورد شاهزاده رضا پهلوی می گفت اين بود که : «بابا، ول کنيد اين آدم لاابالی را، اين آدم هيچ بخار و غيرتی ندارد!» و چه روشن نشان داد آن زنده ياد با مرگ خود که کاملآ درست می گفته. زيرا وقتی که چنين مبارز و ميهن پرست و روشنگر دلاوری مرد، اين شاهزاده ی بی بخار، حتا يک خط تسليت هم با نام و امضای خود، برای تسلای همسر نابوده شده فاضلی ننوشت. به سبب اينکه نخست مبادا که رفقای ملا و سيد و ملی مذهبی اش از او رنجيده خاطر شوند، دوم اينکه نشان دهد شخصآ هم يک اسلام پناه است و سوم اينکه حتا اينرا هم نشان داده باشد که او هم از روشنگرانی که رژيم روضه خوان ها ايشان را «دين ستيزان» می خواند، هيچ خوشش نمی آيد. اما برای خالی نبودن عريضه و از ترس رسوايی و ننگ بيشتر، به دبيرخانه خود دستور داد که يک تسليت کم جان منتشر سازد که آش زياد هم شور نشود. تسليتی يک و نيم جمله ای، آنهم با انشايی بسيار نازل. آنچنان نازل که بيسوادی نويسنده ی آنرا، حتا از همان نيم جمله ی نخست آن پيام هم به نيکی می توان دريافت. چرا که آن ابرفرهيخته، نتوانسته حتا سر و ته همان پاره جمله نخست را هم درست و حسابی جمع و جور کند. من آن به اصطلاح پيام تسليت را عينآ در اينجا می آورم که تنهايی به نزد قاضی نرفته باشم : پیام تسلیت دبیرخانه شاهزاده رضا پهلوی در مورد درگذشت رضا فاضلی با اندوه بسیار از در گذشت شادروان
رضا فاضلی هنرمند و مبارزی پایدار، این فقدان را به خانواده فاضلی که مصیبت های
فراوان در این راه دیده اند،جامعه هنری و مبارزین راه رهایی ایران از صمیم قلب
تسلیت می گوییم. روانش و راهش پاینده باد اين در حالی است که آن شاهزاده ی ناخن خشک در مورد بانو فاضلی فنا شده، حتا برای سرماخوردگی معاون نخست وزير انقلاب ايرانسوز و سخنگوی دولت منتخب خمينی گجستک هم بهترين کاتبان خود را به مدد طلبيده و پيامی اينچنين پربار و آکنده از مهر و افتادگی می نگارد و می فرستد، آنهم خطاب به جبهه ملی. يعنی تشکيلاتی که مسئوليت تک تک اعضای آن، دستکم در مورد اين خونهای بناحق ريخته شده در سی سال گذشته و اينهمه نکبت و ننگ و رسوايی و فقر و فحشا، ذره ای کمتر از نشستگان در مجمع تشخيص مصلحت اين نظام جنايتکار و ايرانکش نيست : پيام رضا پهلوی به جبهه ملی ايران در رابطه با بيماری عباس اميرانتظامدوستان و همرزمان سکولاريسم، آزادی و سربلندی ميهن در جبهه ملی ايران، چندی است اطلاع يافته ام که مهندس عباس امير انتظام اين متفکر و دولتمرد ايرانی و مبارزی که ديرپائی است در راه آزادی و بهروزی ميهن گرانقدرمان در تلاش بوده است، تلاشی که از بابت آن بهای سنگينی را خود و خانواده محترم ايشان و همرزمان وی متحمل شده اند و همچنان می شوند، بار ديگر در چنگ بيماری گرفتار آمده و روزگارش سخت تر از پيش شده است. همرزمان من، تلاش ها و مقاومت ايشان در راه مبارزه برای آزادی، سرمشقی است برای همه کسانی که به آزادی ميهن عزيزمان ايران می انديشند. من نيز با تمام وجود با کسانی که در اين راه تلاش می کنند همراهم. من برای مهندس اميرانتظام، اين پير سياست و خيرخواه ميهن و ملت از پروردگار آرزوی سلامت و استقامت دارم. خداوند نگهدار ايران باد حاصل اينکه نگارنده که شخصآ ديگر هيچ عنصر آزادی خواه راستين و ايران دوستی را نمی شناسم که اگر شاهزاده رضا پهلوی آستين بالا زده و بگونه ی راستين به ميدان آيد، در کنار او قرار نگيرد. مگر مشتی توده ای وطن فروش و پست و چند ده تجزيه طلب خاين و مزدور پست تر از آنها که تمامی آنها هم روی هم، در درون ايران حتا پانصد نفر هم هواخواه ندارند. اصلآ اينک اين چشم انداز شوم نابودی ايران ديگر آنچنان پيش چشم است که همه در درجه نخست در فکر نجات ايران هستند نه شکل ظاهری نظامی که هنوز وجود ندارد. بسياری از ميهن پرستان راستين هم ديگر حتا بحثی هم در اين مورد نمی کنند. کما اينکه اينک وفادار ترين ياران و صميمی ترين هواداران خود من، از ميان جمهوری خواهان هستند. زيرا که آن بزرگواران به نيکی دريافته اند که ماندگاری اس و اساس ايران، برای من از هر دين و مسلک و آيين و باور سياسی هزاران بار مهم تر است. از اينروی هم نگارنده ترديد ندارم که چنانچه شاهزاده قدم به ميدان نهد، وجدان و شرف هيچ ايرانی شريفی به او پروانه نخواهد داد که بی تفاوت باشد و به او ياری نرساند. اگر هم کسی حتا در اين موقعيت خطير هم همچنان اما و ولی در کار آورد، ديگر در ميان مردم رسوا و بی آبرو گشته و بيگمان از صف مبارزان راستين طرد خواهد شد. پس اين استدلال هم که ما جمهوری خواهان و پادشاهی خواهان همچنان با هم جنگ مسلکی داريم، سخن بيجايی است. همچنان که اگر گفته شود که شمار ما سرنگونی خواهان اعم از جمهوری و پادشاهی خواهان هنوز هم به بالای پنجاه ـ شصت درصد از اپوزيسيون نرسيده، يک سخن پوچ و بی محتوا بوده و تنها يک بهانه تراشی برای خالی کردن شانه از زير بار يک مسئوليت ميهنی و تاريخی خواهد بود. و اين درست همان کاری است که شاهزاده رضا پهلوی انجام می دهد، از ديد من هم کاملآ دانسته. چرا که او شرط به ميدان آمدن خود را مشروط به تحقق امری کرده است که خود نيز بخوبی می داند که نه تاکنون در تمامی تاريخ بشری سابقه داشته و نه اصلآ هرگز و هرگز تحقق يافتنی است. کار اين مرد سست اراده و حراف را در ميدان عمل با اين چند جمله می شود بيان کرد: «تا روزی که عين هفتاد و اندی ميليون ايرانی، حتا ملا های فيضيه و بادی گارد های علی خامنه ای و وزرای احمدی نژاد و توده و اکثريت و تجزيه طلبان مزدور بيگانه هم با ما متحد نشده اند، نمی شود و نبايد کاری کرد». و چون اينکار هم هرگز شدنی نيست، پس بنشينيم که ايران کاملآ نيست و نابود شود. اگر او نمی داند که مبانی انديشه ای ايدئولوژيکی و اصلآ فلسفه ی وجودی توده اکثريت، ملا ها، مجاهد ها، ملی مذهبی ها و حتا بخش بزرگی از جبهه ملی چی های کنونی، فقط و فقط دشمنی با نام و نشان پهلوی است، در آن صورت وای بر حال ما که از چنين انسان نادان و نابخردی چشم ياری داريم، اگر هم می داند و ما را در انتظار اين «اتحاد هرگز ناشدنی» نگاهداشته و مچل کرده، آنگاه اصلآ خاک بر سرما و دو صد وای بر حال ما نابخردان! چنين اتحادی که دستکم بيست سال که او با آن ما را مچل کرده، به در هم آميختن و يکی کردن آب و روغن می ماند که تا کنون که هيچ شيميست حتا دارنده ی نوبل هم به اين کار توفيق نيافته. توده ای زمانی با من اتحاد خواهد کرد که يا من ديگر توده ای و ميهن فروش کامل شده باشم و يا اينکه او ديگر بکلی به تمامی گذشته ی خود آب دهان انداخته باشد. ورنه حتا انديشه کردن به اتحاد حتا يک تن توده ای با يک ناسيوناليست، بويژه يک هوادار پادشاهی، آنهم پادشاهی خواه دوستدار دو پادشاه پهلوی هم، اگر از روی فريب نباشد، بدون شک از سر نادانی محض است. چنين هستند کم و بيش، تمامی ديگر گروههايی که از آنها نام بردم. آيا چنين شرطی تحقق پذير است؟ کاملآ روشن است که نه. پس باز هم فريب اين آدم را خوردن اصلآ خيانت به ايران و ايرانی است. همچنانکه من ديگر او را يک ميهن پرست و مبارز نمی دانم. از اينروی هم در پايان، وظيفه ی خود می دانم که چند نکته ی بسيار اساسی را به دوستداران سامانه ی پادشاهی گوشزد کنم. نخست اينکه با افتادگی اما بگونه ای بسيار بسيار جدی، به شما اعلام خطر کنم که چشم و گوش خود باز کنيد و تا از اين هم دير تر نشده از روياپردازی دست برداريد و از خواب گران برخيزيد و بخود آييد و بدانيد که اين آدم نه با ما، که کاملآ بر ما است. اين را هم دريابيد که زمان اصلآ به سود ما نيست. يعنی ما هر چه که از زمان سقوط نظام پادشاهی دور تر می شويم، به همان نسبت هم بخت بازگرداندن اين سامانه به ايران، کمتر و کمتر می شود. اگر نشنيده و نخوانده ايد، از اين هم آگاه گرديد که در کشور های سويس و اطريش و مجارستان و بلغارستان و بخشی از صربستان کنونی، همچنين در ايالت های مرکزی و جنوبی کشور آلمان، يعنی در «Bayern» و«Baden-Württemberg» و«Hessen» و «Saarland»...، دوستداران آيين پادشاهی، پس از چند صد سال که دوک ها«پادشاهان محلی» آنان از کار برکنار شده اند، هنوز هم بسان ما، هم شاهزاده دارند، هم پرچم هايی چون شير و خورشيد و درفش کاويانی و هم ديگر نشانهای پادشاهی و مراسم چهارم و نهم آبان های خودشان را. طفلکی ها همچنان هم نسل پس از نسل، هر شب خواب بازگشت نظام پادشاهی خود را می بينند! و واپسين سخن هم، سخنی دردمندانه و صميمیی است خطاب به تمامی دوستان ناسيوناليست خودم، حال چه جمهوری خواه و چه پادشاهی خواه. اين سخن که ای عزيزان من، از ياد مبريد که ما آخرين حلقه های ارتباطی ميان ايران ديروز و امروز و آخرين اميد های بازگرداند شرف و غرور و اعتبار از دست رفته به ايران هستيم. دستکم در زمينه های فرهنگی اين پيکار ملی. چرا که
تا ده ـ پانزده يا حداکثر تا بيست سال ديگر، من و نسل من و يک نسل پيش از ما که
هنوز هم زنده هستند و شوکت و غرور و اعتبار ايران را به چشم خود ديده اند، همگی
خواهيم مرد. پس از آنهم ديگر کسی اصلآ بياد نخواهد آورد که ما تا سال نفرينی
پنجاه و هفت و تا پيش از آن بلای خانمانسوز، کِه بوديم، چه داشتيم و از چه غرور
و شوکت و اعتبار و اقتداری در جهان برخوردار بوديم. پس بدانيد که تا نابودی آن
ايران شکوهمند و تاريخی براستی ديگر زمان زيادی نمانده است، فعلآ همين. امير
سپهر
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| E Mail = zadgah@hotmail.com |
Copyright: Zadgah.com 2009 |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||